رویاباف خیابان سوم را
گنجشک ها بدرقه می کردند
دلش خون بود و باید می رفت
یکی از رویاهاش
حقیقت شده بود و گریخته بود
گربه ها
کاسه ای از عطری آشنا پشت سرش ریختند
پیرمردی با روباه مغمومش
سر ِکوچه آه می کشید . .
حالا که آمده ای
خوب بیا !
کامل بیا !بیا دلداری ام بده
بگو : "رفته بودم به گل ها آب بدهم و برگردم
اما باد در را بست و
من در باغ زندانی شدم"
ببین . .
مثل زن ها
دروغ های زیبا را دوست دارم
پیراهن نارنجی ات
بارش ِ بارانی از پرتقال بود
وقتی از پله ها پایین می آمدی
و غم
ماری مغبون زیر پاهایم
که سنگسار می شد
ناخدایی بودم که
امنیت دریا را تامین می کردم
با کوسه ها علیه دزدان دریایی قرارداد می بستم
با دلفین ها برای سرگرمی
جزیره های ناشناخته را کشف می کردم
با نارگیل هایی که کندوی عسل بودند
فانوس های دریایی گمشده را
سر جای شان می گذاشتم
که گفتی:
این طور نگاهم نکن.
.
.
.
لنگر کشتی ام را
کنار فنجانم انداختم
و دریا را
لاجرعه سر کشیدم.
وقت رفتنت بود وُ
نیلوفرم گوشه ی دامنت
بی قراری می کرد
بهانه ی برکه اش را می گرفت
اگر روزی
تمام دامنت نیلوفری بزرگ شد
چشم های مرا به یاد آر .
چه طور باید تو را توصیف می کردم؟!
پرتقالی آبی آویخته از درخت سیب؟
رودخانه ای که به آسمان می ریخت؟
عقابی که قلب گنجشکش از سینه ی شیشه ای ش پیدا بود؟
یا آفتابگردانی که به سمت ماه می چرخید؟
تو متفاوت بودی اما
چیزی از تفاوت نمی دانستی
بهتر همان که
مردم تو را فرشته صدا کنند!
آن قدر دیر رسیده ام که برمی گردم؛
سر ایستگاه قطاری
که ریل هاش در زمین فرورفته
و قطارش خواب زغال سنگ می بیند
قلبم دود می کند
قلبم دود می کند
قلبم دود دود قلبم دود دود قلبم ...
لوکوموتیو لبخند می زند
تاریخ حرکت می کند
ترانه: روزبه بمانی / صدا: داریوش
کیستی که من
اینگونه
بهاعتماد
نامِ خود را
با تو میگویم
کلیدِ خانهام را
در دستت میگذارم
نانِ شادیهایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم؟
□
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
- شاملو -
تنگ بی ماهی شش ساله شد