صبحی که با صدای تو
روشن شدم
رسوایی گالیله بود
خورشید
دور سرم می گشت
ماهِ توی برکه
باد کرده و بالا آمده
شب هایی که عاشق نیستی
و عاشقانه می نویسی
تو فقط
برای قورباغه ها
جشن می گیری
گوشه ی بالشم چکه می کند
از آن ماجرا سال ها گذشته
اما انگار
پرنده ای در بالشم گریه می کند
رو به کیهان ها
از چشم هایم
سنگریزه می ریزد.
به بهانه ی سینما بیرون می روم به رودخانه می رسم به بهانه ی کتابفروشی بیرون می روم به رودخانه می رسم به بهانه ی ... یک شب به بهانه ی رودخانه بیرون رفتم سر از کافه درآوردم ! تنها که باشی مقصد معنا ندارد
از هفت تیله ای
که در کودکی برنده شدم
یکی را
نشانت نخواهم داد .
ویران شده ای اما
شعری نگفته ای -
مینی خنثی شده پس از جنگ
که گلدان سربازی نخواهد شد.
و هرگز دستی نبود
که روی تنهایی ات کشیده شود
بغض ببری را داری
که راه راهِ پوستش را
از دست داده است .
جای هر نیزه ای
که از تنم بیرون می کشم
گلی می روید
و راز تولدش را می پرسد
انسان نیست
که اسطوره برایش ببافم
از خاک نیست
که با آب تعلیمش دهم
گلِ خداحافظی ست
که به تو سلام می کند
بلند می شوم
نیزه ها را پرچینی می کنم
دور تنم
تا گل های بی مادر
بی باغچه نمانند.
مسافر یک تاکسی قراضه بودیم
در ظهر تابستان اهواز
زن سوار شد
و تاکسی به اسبی بالدار تبدیل شد
از روی شهرهای زیبا گذشتیم
از روی دریاها و جنگل ها
سلمان گفت بد نیست سری هم به ماه بزنیم
ماه برای مان دست تکان می داد
- سر چهارراه نگه دار-
صدای زن بود
حالا اگر از چهارراه نادری بگذرید
لاشه ی اسبی را خواهید دید
که پلیس نتوانسته به پارکینگ ببرد.
روزنامه را سوراخ کرده ام
و شکوه شکایتت از سیاست را
تماشا می کنم
این سکانس درخشان اما
به پایان می رسد هر غروب
وقتی به خاطر تو
دوربینم را مچاله می کنم.