X
تبلیغات
تنگ بی ماهی
سبکی ِ هستی، رهایی است و لذت ناشی از آن مختص به رها بودن است. چرا که برای کشف و درک سایر لذت ها، انسان محدود به تامین ابزار لذت می شود و سنگینی از همین جا آغاز می شود. سنگینی، محدودیت است اما بر خلاف سبکی، دارای بیش از یک لذت خاص ِ قائم بر خود است. به همین علت، انسان در کشاکش لذت ها، برای کشف و کسب لذت های گوناگون و بیشتر، تن به سنگینی می دهد.
م.ع 3/11/91
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 17:19 توسط مهدی علاقمند |

سرودِ آشنایی

کیستی که من
                  اینگونه
                         به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
                          بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟

 

 

کیستی که من
                  اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

- شاملو -

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 15:24 توسط مهدی علاقمند |

 

 

تنگ بی ماهی شش ساله شد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 21:39 توسط مهدی علاقمند |


سه شعرم در آنات منتشر شد.


شعر اول در ماهنامه تجربه ( آذر ماه 90 ) نیز منتشر شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:32 توسط مهدی علاقمند |

خودت برایم بلیط قطار گرفتی

خودت چمدانم را بستی و

به دستم دادی

تا کِی دست تکان می دهی

دستت را پایین بیاور

بگذار بروم

سال هاست در آغاز راه ایستاده ام

و کلاغی

روی شانه ام لانه درست کرده است.

                                                      رسول یونان

دوماهنامه ادبی شوکران/ شماره ۳۹ / دی ماه ۸۹

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 15:36 توسط مهدی علاقمند |

 

تو در منی

مثل عکس ماه در برکه

در منی و

          دور از دسترس من

سهم من از تو

فقط همین شعرهای عاشقانه است

و دیگر هیچ.

ثروتمندی فقیرم؛

             مثل بانکداری بی پول

من فقط آینه ی تو هستم.

                                       رسول یونان

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 17:18 توسط مهدی علاقمند |

 

بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
                                در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشید
         همچون دشنامی برمی‌آید

و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.

 

آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

.

.

.

احمد شاملو

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 8:41 توسط مهدی علاقمند |


   چطور می‌شود بفهمم تاریکی کجاست؟ روشنایی کجاست؟ کاش اصلاً می‌شد که نمی‌فهمیدم، نمی‌خواستم بفهمم چه چیز این دنیا به چه چیزش بند می‌شود. اگر نمی‌فهمیدم، نمی‌ترسیدم...

نمی‌ترسیدم از این که فکرهایی که در سر دارم درست است؟ درست بوده است یا نه؟ کاش یاد نگرفته بودم خواندن کلمه را که بعد خوره کتاب‌ها بشوم و خوره جان خودم. به من چه که چی به چیست؟! هر کس خیال خودش را از دنیا دارد...

                                                                                      مونالیزای منتشر- شاهرخ گیوا

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 16:20 توسط مهدی علاقمند |

اما چقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر

آن گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید

که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند

و نیز دیوانه می شود

وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است

و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند

آن گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است

و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید

چون ماه که هر شب خدا تنهاست

یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.

-هرمز علی پور عزیزم -

 پ.ن: ابرها پشت در اتاقم رسیده اند...

+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 19:17 توسط مهدی علاقمند |

 

درست مثل یک قطار

مثل یک کامیون

مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم

و کسی نگفت چرا مثل یک قطار

چرا مثل یک کامیون.

 غلامرضا بروسان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:4 توسط مهدی علاقمند |

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهگفتی به کام روزی با تو دمی برآرمعاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اولگویند دوستانم سودا و ناله تا کیدل رفت و صبر و دانش ما مانده​ایم و جانیهر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدتا ره روان غم را خار از قدم برآیدآن کام برنیامد ترسم که دم برآیدکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآیدسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآیدور زان که غم غم توست آن نیز هم برآیدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 14:17 توسط مهدی علاقمند |

 

 پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

 

در میان آن‌ها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم.

                                     "گروس عبدالملکیان"

 پ.ن: امروز که از سر کار برگشتم، کبوتر سفید پا پَرَم - که بیشتر از آن یکی دوستش داشتم - توی حیاط  نبود. . .

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:28 توسط مهدی علاقمند |