X
تبلیغات
تنگ بی ماهی

رویاباف خیابان سوم را

گنجشک ها بدرقه می کردند

دلش خون بود و باید می رفت

یکی از رویاهاش

حقیقت شده بود و گریخته بود


گربه ها

کاسه ای از عطری آشنا پشت سرش ریختند


پیرمردی با روباه مغمومش

سر ِکوچه آه می کشید . .


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 22:13 توسط مهدی علاقمند |


حالا که آمده ای

خوب بیا !

کامل بیا !

بیا دلداری ام بده

بگو : "رفته بودم به گل ها آب بدهم و برگردم

اما باد در را بست و

من در باغ زندانی شدم"


ببین . .

مثل زن ها

دروغ های زیبا را دوست دارم


+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 23:20 توسط مهدی علاقمند |


پیراهن نارنجی ات

بارش ِ بارانی از پرتقال بود

وقتی از پله ها پایین می آمدی

و غم

ماری مغبون زیر پاهایم

که سنگسار می شد


+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت 13:27 توسط مهدی علاقمند |


ناخدایی بودم که

امنیت دریا را تامین می کردم

با کوسه ها علیه دزدان دریایی قرارداد می بستم

با دلفین ها برای سرگرمی

جزیره های ناشناخته را کشف می کردم

با نارگیل هایی که کندوی عسل بودند

فانوس های دریایی گمشده را

سر جای شان می گذاشتم

که گفتی:

این طور نگاهم نکن.
.
.
.
لنگر کشتی ام را

کنار فنجانم انداختم

و دریا را

لاجرعه سر کشیدم.


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 21:53 توسط مهدی علاقمند |


وقت رفتنت بود وُ

نیلوفرم گوشه ی دامنت

بی قراری می کرد

بهانه ی برکه اش را می گرفت

 

اگر روزی

تمام دامنت نیلوفری بزرگ شد

چشم های مرا به یاد آر .


+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 23:42 توسط مهدی علاقمند |


چه طور باید تو را توصیف می کردم؟!

 

پرتقالی آبی آویخته از درخت سیب؟

رودخانه ای که به آسمان می ریخت؟

عقابی که قلب گنجشکش از سینه ی شیشه ای ش پیدا بود؟

یا آفتابگردانی که به سمت ماه می چرخید؟

تو متفاوت بودی اما

چیزی از تفاوت نمی دانستی

 

بهتر همان که

مردم تو را فرشته صدا کنند!


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 21:40 توسط مهدی علاقمند |


آن قدر دیر رسیده ام که برمی گردم؛

سر ایستگاه قطاری

که ریل هاش در زمین فرورفته

و قطارش خواب زغال سنگ می بیند

قلبم دود می کند

قلبم دود می کند

قلبم دود دود قلبم دود دود قلبم ...

لوکوموتیو لبخند می زند

تاریخ حرکت می کند


+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 19:39 توسط مهدی علاقمند |

هـر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه 
ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه 
هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه 

جایی که من تنها شدم شب قبله گاه آخره 
اینجا تو این قطب سکوت کابوس ، طولانی تره

من ماه میبینم هنوز ، این کور سوی روشنو 
اینقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی منو

هـر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه 
ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه

اینجا یکی از حس شب احساس وحشت میکنه 
هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت میکنه

ترانه: روزبه بمانی / صدا: داریوش

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 8:5 توسط مهدی علاقمند |

سبکی ِ هستی، رهایی است و لذت ناشی از آن مختص به رها بودن است. چرا که برای کشف و درک سایر لذت ها، انسان محدود به تامین ابزار لذت می شود و سنگینی از همین جا آغاز می شود. سنگینی، محدودیت است اما بر خلاف سبکی، دارای بیش از یک لذت خاص ِ قائم بر خود است. به همین علت، انسان در کشاکش لذت ها، برای کشف و کسب لذت های گوناگون و بیشتر، تن به سنگینی می دهد.
م.ع 3/11/91
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 17:19 توسط مهدی علاقمند |

سرودِ آشنایی

کیستی که من
                  اینگونه
                         به‌اعتماد
نامِ خود را
با تو می‌گویم
کلیدِ خانه‌ام را
در دستت می‌گذارم
نانِ شادی‌هایم را
با تو قسمت می‌کنم
به کنارت می‌نشینم و
                          بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب می‌روم؟

 

 

کیستی که من
                  اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ می‌کنم؟

- شاملو -

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 15:24 توسط مهدی علاقمند |

 

 

تنگ بی ماهی شش ساله شد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 21:39 توسط مهدی علاقمند |


سه شعرم در آنات منتشر شد.


شعر اول در ماهنامه تجربه ( آذر ماه 90 ) نیز منتشر شده است.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:32 توسط مهدی علاقمند |