تبليغاتX
تنگ بی ماهی

مقدمه:

شعری از پابلو نرودا انتخاب کرده ام که امیدوارم بخوانید و لذت ببرید. اما بد نیست کمی هم درباره زندگی شاعر و علت سرودن اشعار عاشقانه اش بدانیم. در پایان هم یادداشت کوتاهی بر شعر نوشته ام. مرا از نظرهای تان بی بهره نگذارید.

پابلو نرودا شاعر شیلیایی در سال 1948 مخفیانه کشورش را ترک کرد و در کشورهای گوناگون سرگردان شد. در این سال ها او با شخصیت های گوناگون چون  نهرو  مائوتسه تونگ و سران شوروی سابق دیدار کرد و در محافل بزرگ ادبی و هنری شرکت و جوایز زیادی دریافت کرد.اما در سال 1951 به عنوان تبعیدی سیاسی وارد ایتالیا ( سرزمین محبوبش ) شد و پس از چند ماه پلیس ایتالیا تحت فشار دولت شیلی رسما" از او درخواست کرد خاک ایتالیا را ترک کند. اما هنگامی که قطار وی در رم توقف کردتا سوار قطار دیگری به مقصد مرز شود در گرداب هزاران شاعر  نویسنده و خبرنگار قرار گرفت تا جایی که پلیس از او خواست جمعیت را آرام کند. جمعیت فریاد می زد: (( نرودا جایی نمی رود. بگذارید شاعر بماند. بگذارد شیلیایی بماند)). نیم ساعت بعد مقامات عالی رتبه ی پلیس اعلام کردند دولت ایتالیا ویزای اقامتش را صادر کرده. فردای آن روز پابلو یادداشتی از ادوین سوریو مورخ معروف ایتالیایی دریافت کرد مبنی بر این که وی ویلای خود را در جزیره ی کاپری در اختیار شاعر قرار می دهد و پابلو می تواند تا هر زمانی که بخواهد آن جا بماند. و این سرآغاز شوریدگی و دیوانگی شاعری بود که عاشق دریا و ماتیلده ( همسرش ) بود:

(( من در خلوتی عظیم به کشف این جزیره ی رویایی برآمدم که تنها در کتاب ها درباره اش خوانده بودم. هر روز صبح من روی اشعارم کار می کردم و ماتیلده آن ها را تایپ می کرد)).

فقر

تو نمی خواهی

تو ترسیده ای

از فقر

تو نمی خواهی

قدم در خیابان بگذاری با کفش های کهنه

و به خانه بازگردی با همان پیراهن.

محبوب من

ما آن گونه که ثروتمندان می گویند

نگون بختی را دوست نداریم.

ما آن را

چون دندانی پوسیده

که تا به امروز زخم بر قلب انسان زده

می کَنیم و بیرون می افکنیم.

اما نمی خواهم وحشت کنی.

اگر به خاطر من فقر به کلبه ی تو بیاید

اگر فقر کفش بلورین تو را با خود ببرد

بگذار همه چیزی را با خود ببرد

اما خنده ات را نه که نان زندگانی است

اگر نمی توانی اجاره را بپردازی

با قلبی پرغرور به دنبال کار برو

وبه یاد داشته باش عشق من که من با توام

ما با همدیگر بزرگ ترین ثروتی هستیم

که بر روی زمین انباشته است.

از کتاب ( هوا را از من بگیر خنده ات را نه ) ترجمه ی احمد پوری- نشر چشمه

یادداشتی کوتاه بر شعر

آثاری عاشقانه از این دست از آن جهت آوازه ای جهانی پیدا می کنند که از رمانتیسیسم صرف جدا شده وعشق را در پیوند با مسائل تاریخی و اجتماعی جلوه می دهند. نمونه ی بارز چنین آثاری در ایران عاشقانه های شاملو برای آیداست. معشوق در این شعرها تقدسی فرشته گون وفرازمینی نمی یابد بل که شاعر با قرار دادن معشوق در جریان عملی و ملموس زندگی بر خلاف اشعار غنایی او را از جنس خود و همانند می پندارد که با کار وعمل مشترک شان می توانند زمین را از ثروت انباشته کنند ( به بند سوم شعر رجوع کنید). و این نوع نگاه به عشق ناشی از جهان بینی چنین شاعرانی است.

معشوق  دیگر بر تخت ناز نمی نشیند نمی تواند که بنشیند چون در فضایی که فقر آن را فرا گرفته چنین تختی وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد معشوق توان نشستن بر آن را ندارد چرا که همجنس و همانند مرد است. شاعر نه تنها او را از سختی ها و مشکلات مبرا نمی داند که او را به درون شان هدایت می کند تا زمین را از ثروت بیانبارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:28 توسط مهدی علاقمند |

نقدی بر داستان ( تنها یک تلقین )

مقدمه:

همان طور که قول داده بودم توی این پست نقد داستان را گذاشته ام. امیدوارم که توانسته باشم مقصود سورنتینو را به خوبی بیان کنم. شما دوستان عزیزهم با نظرهای تان به غنی شدن این پست کمک کنید.

این داستان به لحاظ زبان و نوع روایت بیشتر به داستان های ریچارد براتیگان( نویسنده مجموعه داستان اتوبوس پیر و رمان پست مدرن صید قزل آلا در آمریکا ) شبیه است با این تفاوت که در داستان های براتیگان طرح غیرمحسوس و گاهی نیز داستان به کلی فاقد طرح است. اما در این داستان ما با طرحی کاملا" مشخص روبرو هستیم.

تنها یک تلقین گزیده ای از زندگی فردی خیال باف است که مقهور قدرت تلقین خویش می شود. در این داستان راوی ( خیال باف ) با این که بر واهی بودن تصور خویش علم دارد و آن را تلقینی بیش نمی داند اما ظاهرا" از سرپرست ساختمان به عنوان ابزاری جهت از بین بردن هرگونه تردید استفاده می کند. نویسنده ( نه راوی ) با همزمانی تلقینی که از خواندن کتاب ناشی شده و واقعیتی مجازی که در آن سرپرست ساختمان کشته می شود خواننده را با این پرسش روبرو می کند که:

چگونه تلقین های شخص خیال باف به واقعیت تبدیل شده؟

مگر نه این که خودش به تلقین ناشی از خواندن کتاب اعتراف می کند؟

پاسخ در سطر آخرداستان نهفته است:

( همان طور که منطقی به نظر می رسد این یک مورد کاملا" تلقینی بود). بدین معنا که منطق زندگی راوی منطق تلقین است. این درون مایه ی داستان است. راوی آن قدر در خیالات خود سیر می کند و آن قدر بدان ها وابسته می شود که حتی با علم بر غیرواقعی بودن حادثه ی درون آشپزخانه نیز نمی تواند از آن رهایی یابد. در نتیجه از منطق خود استفاده می کند:

با استفاده از قدرت خیال بافی اش پادزهر حادثه ی درون آشپزخانه را در ذهن ساخته ( قتل سرپرست ساختمان توسط قاتل خون آشام ) و به خود تلقین ( تزریق ) می کند. این تلقین آن چنان قدرت مند است که خواننده را در موقعیت شخص خیال باف قرار می دهد.

سورنتینو با زیرکی به هدف دوم  خود نیز می رسد و خواننده خود را  تا حدودی ریشخند می کند چرا که خواننده با همه ی منطقش مقهور قدرت تلقین شده.

نویسنده: مهدی علاقمند

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:45 توسط مهدی علاقمند |

مقدمه:

برای این پست داستان کوتاهی از نویسنده معاصر آمریکای لاتین ( فرناندو سورنتینو) انتخاب کرده ام که فکر کردن درباره ی آن بیش از خواندنش زمان می برد. نوشته های او سبکی خاص در داستان نویسی معاصر به وجود آورده است. در آینده بیش تر از او خواهم نوشت. ضمنا" نقدی هم بر داستان نوشته ام که می توانید آن را در پست بعدی بخوانید.

تنها یک تلقین

دوست من می گوید من خیلی خیال باف هستم. من هم فکر می کنم حق با اوست. به عنوان مثال او به در گیری من با حادثه ای که دوشنبه پیش برایم بوجود آمد اشاره می کند. آن روزصبح مشغول خواندن یک رمان ترسناک بودم گرچه هوا روشن بود اما من قربانی قدرت تلقین شدم و این حالت باعث شد که تصور کنم که یک قاتل تشنه به خون در آشپزخانه است و این قاتل خون آشام یک خنجر بزرگ را در هوا می چرخاند. او منتظر است من داخل آشپزخانه بشوم و او به رویم جست بزند و خنجرش را در پشت من فرو کند. بنابراین تحت تاثیر این تلقینات با این که کاملا" روبروی در آشپزخانه که باز بود نشسته بودم اما باز حس می کردم قاتل پشت دربسته کمین کرده است و من چنان قربانی این حالت تلقین شدم که جرات نداشتم وارد آشپزخانه شوم. این موضوع باعث نگرانی من شد چون کم کم موقع ناهار می رسید و من مجبور بودم به آشپزخانه بروم در همین موقع زنگ در به صدا درآمد.

بدون این که بلند شوم فریاد زدم: بیا تو در باز است سرپرست ساختمان وارد شد درحالی که دو سه تا نامه در دست داشت گفتم: پایم خواب رفته می توانی به آشپزخانه بروی و یک لیوان آب بیاوری؟ او گفت: البته و در آشپزخانه را باز کرد و داخل شد صدای فریاد کسی را شنیدم که به زمین افتاد و با افتادنش ظرف ها و بطری های زیادی هم به زمین ریخت. آن گاه از روی صندلی خود جهیدم و به طرف آشپزخانه رفتم سرپرست ساختمان روی میز خم شده بود و یک خنجر به پشت اش فرو رفته بود او مرده بود. و در این لحظه آرام شدم حالا می توانستم مطمئن شوم که هیچ قاتلی در آشپزخانه نیست. همان طور که منطقی به نظر می رسد این یک مورد کاملا" تلقینی بود.

نویسنده: فرناندو سورنتینو

مترجم: میترا کیوان فر

منبع: ماه نامه ی آزما( اردیبهشت ماه هشتادوپنج )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:47 توسط مهدی علاقمند |

تو را که می بویم

از تمام شعرهای جهان بی نیاز می شوم

حتی اگر فروغ

روی جلد کتابش

با پیراهن توعکس گرفته باشد

مهدی علاقمند

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:39 توسط مهدی علاقمند |

درود فراوان به دوست داران فرهنگ وهنر.

 هدف از برپایی تنگ بی ماهی فراهم کردن محیطی صمیمی جهت تبادل افکار علاقه مندان حوزه های مختلف فرهنگی هنری می باشد.

مطالبی که در پست های این وب خواهید خواند بیشتر تولیدی خواهد بود. البته جهت غنی تر شدن  تنگ بی ماهی از مطالب آزاد ( با ذکر منبع )  نیزاستفاده خواهم کرد. محتوای مطالب به دلیل علاقه ی شخصی که به ادبیات دارم بیشتر متشکل از شعر  داستان و مقاله های ادبی خواهد بود. ضمن این که نیم نگاهی هم  به سینما و مسائل اجتماعی خواهم داشت. در این راه نظرات شما بازدید کنندگان گرامی در پیشبرد کیفی این وب لاگ غیر قابل انکار است. ضمن این که می توانید  با ارسال مطالب خود ( در هر زمینه ای که فعالیت می کنید ) به بخش خصوصی نظرات وب لاگ به بهبود کمی و کیفی تنگ بی ماهی کمک کنید.

 به امید روزی که تنگ تنهای این سرزمین ماهی عدالت و آزادی را در آغوش بگیرد.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:38 توسط مهدی علاقمند |