اعلام مطالب آینده تنگ بی ماهی:
1. یادداشتی بر شعر ریتسوس به همراه مطالب تکمیلی
2. چکیده سخنرانی « فیدل کاسترو » در کنفرانس سران با موضوع توسعه اجتماعی ( کپنهاگ _ 1995 )
مورد دوم در راستای قولی بود که جهت پرداختن به مسائل اجتماعی داده بودم.
به امید روزی که تنگ تنهای این سرزمین ماهی عدالت و آزادی را در آغوش بگیرد.
مقدمه:
تعجب نکنید. این یک داستان نیست. شعر منثوری است از یانیس ریتسوس شاعر یونانی. در پست بعدی درباره ی شعر منثور و یانیس ریتسوس و همچنین خود شعر توضیح خواهم داد.
لطف کنید برداشت تان را از این نوع خاص شعر بنویسید.
سومی
هر سه نفر پشت پنجره بودند به دریا نگاه کنان.
یکی از دریا می گفت. دومی می شنید. سومی نه می گفت، نه می شنید، او در ژرفنای دریا بود، غوطه ور بود.
در پس جام های پنجره، حرکات نرم و آرام او، در نیلی لطیف.، شفاف به چشم می آمد.
او به کشف قایقی مغروق می رفت. زنگ مرده نوبت به صدا درآمد.،
حباب های ظریف بالا می آمدند و با صداهای کوتاه آرام می ترکیدند.
ناگاه یکی پرسید: « غرق شد؟ » دیگری گفت: « غرق شد. »
سومی از عمق دریا آن ها را می نگریست، عبث، همان طور که غرق شدگان را می نگرند.
شعری از یانیس ریتسوس شاعر یونانی، ترجمه محمدعلی سپانلو
از کتاب دهلیز و پلکان - نشر ققنوس ( چاپ اول ۱۳۵۸ - چاپ دوم ۱۳۸۰ )
مقدمه:
چند روز پیش فیلم مرسدس را بعد از سال ها برای چندمین بار دیدم و متوجه شدم دیگر مثل دوران نوجوانی از دیدنش لذت نمی برم. این شد که مطلب زیر را نوشتم.
« به چیزی که دل نداره دل نبند »
یادداشتی بر فیلم «مرسدس» ساخته ی مسعود کیمیایی:
روایت شتاب زده و احساساتی انسانیت پایین شهری
«مرسدس» جدال شعارگونه ی رفاقت – عشق ( انسانیت ) با نماینده ی ثروت ( در این فیلم مرسدس به هیچ وجه نماینده تکنولوژی نیست که کارگردان بخواهد عدم توانایی شخصیت های فیلم را در مواجهه با این پدیده نشان دهد که بیشتر در ژانر کمیک با آن سر و کار داریم ) در پایین شهر است که در نهایت با سوزاندن مرسدس توسط اسفندیار ظاهرا" منجر به پیروزی نمادین انسان می شود و شاید تماشاگر در پایان به این نتیجه ی اخلاقی! دست پیدا کند که که ثروت بد است و باید آن را مثل پرچم آمریکا و اسراییل سوزاند! ( اصلا" وارد این موضوع نمی شویم که مسعود کیمیایی در حال حاضر دارای یک دستگاه مرسدس بنز است). شکل چنین تفکری که منجر به نتیجه گیری اخلاقی ناخواسته می شود ( ایده آلیستی – مذهبی ) است حال آن که شناختی که ما از مسعود کیمیایی داریم رد این ادعا را در محتوای تفکر وی ثابت می کند. اگر شکل تفکر را شیوه ی اندیشیدن به مکنونات ذهنی بدانیم به این نتیجه می رسیم که عدم هماهنگی شکل و محتوای ذهن فیلم ساز روشنفکر منجر به چنین نتیجه گیری ناخواسته ای شده. جدای از این پیرنگ داستان فیلم نیز چنین اجازه ای را به اسفندیار نمی دهد چرا که در طول فیلم بارها به امانتی بودن مرسدس از سوی اسفندیار تاکید می شود! اما شاید توجیه منطقی که فیلم نامه برای سوزاندن مرسدس به دست می دهد دیالوگ های یحیی در سکانس معرکه گیری باشد: « پاتو به اندازه ی گلیمت دراز کن. چون پارو می برن دستو می برن اما کی شنیده کجا بوده که گلیم خودش دراز بشه » در این صورت مرسدس همان گلیم به روز شده است که توسط پلیس ( مامور اجرای قانون ) به دلیل بلندی پای صاحبان غیرواقعی اش بازخواست می شود. سکانس پر معنایی که بر خلاف دیگر سکانس ها یک سره از تفکر آگاهانه ی کارگردان نشات گرفته:
دیالوگ کنایه آمیز افسر پلیس به اسفندیار « این ماشین چرا اینجاست!؟ » تعبیری طبقاتی از مفهوم جرم به دست می دهد چرا که تردید پلیس با دیدن اسناد و مدارک نیز برطرف نمی شود زیرا قانون اگر واقعا" برآیند رای و نظر همه ی مردم باشد نباید جای هیچ گونه تردیدی برای پلیس باقی بماند: وظیفه ی پلیس و قانون مراقبت اموال و دارایی طبقه ی بالادست جامعه است!
«مرسدس» بیشتر درد دل کارگردان با تماشاگر ( به قول سینمایی ها حدیث نفس ) است تا نقد منطقی ساختار طبقاتی. نمونه ی اثبات این ادعا پنهان در ترجیع بند دیالوگ های فیلم است که از زبان رستم شنیده می شود: «به چیزی که دل نداره دل نبند» که اتفاقا" توجیه کننده ی درون مایه ی اخلاقی فیلم نیز می باشد.
اما نکته مهم عدم شخصیت پردازی مناسب است که بیشتر گریبان اسفندیار را به عنوان شخصیت اصلی می گیرد. ما از گذشته ی اسفندیار که عامل پیوندش با دوستان پایین شهری شده اطلاعی نداریم. این که چه چیزی باعث شده او دوستانش را بیشتر از خودش دوست بدارد ( دیالوگ «زیبا» در سکانس شب – خارجی - عروسی ) و چنین احساساتی رودرروی دختری که عشق شان محصول تصادفی با پرداختی نه چندان پرقدرت است بغض کند؟ و دنبال او نیز «زیبا» زیر گریه بزند. چه توجیهی برای گریه ی «زیبا» وجود دارد؟
مشکل عمده ای که در مرسدس و اکثر فیلم های کیمیایی وجود دارد چربش بار ادبی دیالوگ ها بر منطق بصری فیلم است. شاید یکی از دلایل عدم جهانی شدن فیلم های وی همین نکته باشد. «سید فیلد» استاد مسلم فیلم نامه نویسی به شاگردهایش توصیه می کند به محض این که احساس کردید فیلم نامه ی شما درگیر ادبیات ( ادبیت دیالوگ ها ) شده یعنی قصد دارید از طریق کنایه و استعاره مفهومی را به تماشاگر القا کنید کار را متوقف کرده و از اول بنویسید. چرا که سینما ابزار روایت منطقی تصاویر است.
نویسنده: مهدی علاقمند
ابری سیاه پیچیده بر اندامش
وحشتی به تیزی سنگ های سنگسارش:
نکند نسیم بوزد
ذره ای از من طلوع کند
و پرندگان
دنباله ی گیسوان طلایی ام را آواز سر دهند
آه
شماره ی سنگ های قصاص مرا
با آواز پرندگان محاسبه می کنند
کاش طوفان شود
مرد محاسب دیوانه می شود
و شما سنگ ها را بر سرتان خواهید شکست
زیرا
تمام سنگ های دنیا
به اندازه ی گناه آواز پرندگان نخواهد بود.