مقاله ای نوشته ام تحت عنوان:
« محتوا و شکل » « مارکسیسم» و « فرمالیسم »
که می توانید آن را اینجا بخوانید.
توضیح:
از آن جا که در باور عمومی مارکسیسم و فرمالیسم به ترتیب به محتوا گرایی مطلق و شکل گرایی مطلق متهم شده اند تصمیم گرفتم با نوشتن این مقاله تا حدودی از این ابهام پرده بردارم.
داستان دیگری از محمد امین عابدین
یک اتفاق ساده
مرد با زن و دختر کوچکش در رستوران شام میخورند که تلفن همراه مرد زنگ خورد . بعد از گفت و گویی کوتاه مرد در گوش زن چیزی گفت و زن آهسته جواب داد: خدا به همرات . مرد صورت دخترش را بوسید و از رستوران بیرون رفت. زن بلافاصله دنبالش راه افتاد. همانطورکه زیر لب دعا می خواند و به طرف مرد فوت می کرد آن طرف خیابان مرد را دید که سوار ماشین شد و حرکت کرد. ماشین مرد جلوی در خانه ای ایستاد . در بازبود . صدای پارس سگی از درون خانه شنیده می شد . سگ با دیدن مرد آرام شد و روی زمین نشست . ساختمان اصلی انتهای حیاط قرار داشت. وارد یکی از اتاقها شد، کتش را روی چوب لباسی آویزان کرد ، چند لحظه در آینه به خودش خیره شد ، اسلحه کمریاش را جلوی صورتش آورد و مسلح کرد ، آهسته گفت: 67 ، به اتاق دیگری رفت ، زن جوانی با چشمها و دستهای بسته روی صندلی نشسته بود . به او نزدیک شد و چیزی در گوشش گفت. زن فریاد زد: هرگز . مرد گفت : نمی خوای... زن حرفش را قطع کرد : گفتم هرگز. مرد با دست چپ لیوان آبی را که کنار صندلی بود برداشت و روی لبهای زن خالی کرد و با دست راست نوک اسلحه را وسط پیشانی زن گذاشت. زن سرش را چند بار به چپ و راست تکان داد. نوک اسلحه روی پیشانیش جا به جا شد. مرد چند لحظه مکث کرد، بعد لیوان را در هوا رها کرد و کف دست چپش را که حالا خالی شده بود روی سر زن فشار داد و ماشه را چکاند. درراه برگشتن به راننده ای که بنزین ماشینش تمام شده بود کمک کرد ، روزنامه خرید ، سه تا بلیط سینما رزرو کرد و زن و دخترش را که جلوی رستوران منتظر بودند سوار کرد. زن قبل از سوار شدن یک اسکناس هزار تومانی از مرد گرفت و دختر کوچک با کمک زن اسکناس را توی صندوق صدقات انداخت.
۲۷/۲/۸۵
یادداشتی بر داستان بلند « او را که دیدم زیبا شدم »
نوشته ی « شیوا ارسطویی »
نشر قطره
مهدی علاقمند
این داستان بلند، روایت چند خطی و چند زمانی برشی از زندگی زنی پرستار است، با ویژگی های خاص زنانه: عشق به مرد، عشق به کودکان، عشق به بارداری و ... . ویژگی های ستایش برانگیزی که متاسفانه در آثار تازه ی زنان ایرانی کمتر بدان توجه شده و می شود. « شهرزاد » شخصیت اصلی « او را که دیدم زیبا شدم » حضوری فعال در اجتماع مردانی بیمار دارد. این حضور فعال نه با حذف زنانه گی که با تاکید بر این خصیصه، خود را نشان می دهد. « شیوا ارسطویی » بدون استفاده از روش نخ نما شده ی « همانند سازی انتزاعی رفتار زنان به مردان » که مرسوم این سال های داستان نویسی است؛ شهرزاد را قهرمان داستانی می کند که نگران مردان بیمار محیط اطرافش است:
ماهنی، که در رحم خیالش زندگی می کند. بابک، پسرک کلاس سومی که در حادثه زلزله، شاهد به زیر آوار رفتن پدر و مادرش بوده. ابوطالب زیبا رو، عشق شهرزاد که در جنگ مجروح شده و تنها دو چشم بر پاره ای از استخوان ها برایش مانده و پدری که در دوران کودکی، « شهرزاد » شاهد بوده مادرش چگونه او را هنگام تشنج، آن قدر توی بغلش می گرفت تا آرام شود. شهرزاد در چنین فضایی با ماهنی، جنین متفکر رحم خیالش گفت و گو می کند و به امید روزی که نطفه ی ماهنی بسته شود، همچنان از مردان اطرافش پرستاری می کند.
این اثر بدون آن که رنگ و بوی فمینیستی ( منظورم، فمینیسم مرسوم داستان های ایرانی است ) بدهد و فی المثل بخواهد حضور اجتماعی زن را با کارهایی مثل رانندگی و عدم تمایل به حامله گی ( در این اثر به شکل عجیبی بر تمایل شهرزاد به حامله گی تاکید می شود و مهم تر این که فرزند رحم خیال شهرزاد ( ماهنی ) پسر ( مرد ) است ) نشان دهد؛ با برجسته کردن ویژگی های زنانه به یاری محیط بیمارش می شتابد.
ارسطویی با بسط دادن این ویژگی خاص زنانه ( بارداری ) و تعمیم آن به ادبیات ( کل فضای داستان )، دنیایی به شدت زنانه خلق می کند، که به جرات می توان گفت بسیاری از نویسندگان آرزویش را دارند.
اما نکته جالب توجه این است که ماهنی به نوعی در فصل آخر به دنیا می آید و این فصل از داستان از زبان او روایت می شود: ... مادر، مادر، مادرجان! این جا که نمی دانم کجاست خیلی تنها هستم. پدر که نمی دانم کجاست خیلی گرفتار است. تو که نمی دانم چه می خواهی، خیلی سرگردانی. آخر ما کی دور هم جمع می شویم؟ این رحم سرگردان که مال من و ابوطالب و بابک بود و هیچ کدام از ما را به خودش راه نداد، همه را سرگردان کرده است. خانه ما کجاست؟ ...
نگارنده در برداشتی فرامتنی، به این نتیجه می رسد که شیوا ارسطویی با خلق این اثر چند گام از فمینیسم مرسوم ادبیات ایران فراتر رفته و به این مساله اساسی اشاره می کند، که « مرد سالاری » جرم نیست؛ بل که بیماری است و زنان می توانند نقش عمده و اصلی را در ریشه کن کردن این بیماری ایفا کنند.
نگاهی به « آتش بس » پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران
( شکواییه ای علیه فمینیسم میلانیسم یا کج فهمی فمینیستی )
که می توانید آن را اینجا بخوانید.
برای مهدی علاقه مند و تنگ بدون ماهی اش
شبانه
چند شب پیش از یکی از خیابان های تاریک شهر می گذشتم. مردی جلوم را گرفت و سلام کرد. من هم بدون این که نشان بدهم ترسیده ام، جواب سلامش را با خونسردی دادم. مرد از من خواهش کرد برای انجام کاری به او کمک کنم. در مورد این که چه کاری دارد، سوال کردم، جوابی نداد. باز هم سوالم را تکرار کردم، مرد آرام گفت:
- می خوام نیازم رو برطرف کنی!
شوکه شدم:
- چه نیازی؟
جواب نداد. سرم را پایین انداختم و چند قدمی از مرد دور شدم. احساس کردم، مرد پشت سرم راه افتاد. بدنم می لرزید. جرئت نداشتم برگشتم. قدم هایم را تند تر برداشتم. دستی روی شانه ام زد. ایستادم. شانه ام را مالش داد. بدنم سرد شده بود. هیچ کس در خیابان تاریک نبود. دلم می خواست فریاد بزنم و کمک بخواهم. زبانم قفل شده بود. برگشتم، کسی نبود. صدایی شنیدم:
چرا نپرسیدی نیاز من چیه؟
چشم هایم را چرخاندم، همان مرد بود. چارزانو روی زمین نشسته بود. نگاهش کردم، سرش را پایین انداخت، دو دستش را روی صورتش گذاشت و نفس بلندی کشید، احساس کردم خسته است، روبروی او نشستم. خندید. به او خیره شدم. شروع کرد به حرف زدن:
- پول ازت نمی خوام، فقط با من حرف بزن یا لااقل به حرفام گوش بده.
تمام حرف هایش را گوش دادم، تشکر کرد. اسم و فامیلش را هم نپرسیدم. او هم نپرسید.
محمد امین عابدین
یکی از تازه ترین شعرهایم با نام « تجارت » را برای وب لاگ انجمن فرهنگی هنری سایه ارسال کرده ام. برای خواندن آن می توانید اینجا کلیک کنید.