مثل خواندن روزنامه ي صبح
توي كوپه ي قطار
وقتي كه همسفرم مي گويد:
آقا! چاي تان سرد نشود؛
دوستت دارم.
ترانه ي اول
براي روز تولدت
شانه خريده بودم
تا خودم موهايت را شانه بكشم.
مي خواستم مسير زندگي ام را
خودم انتخاب كنم.
رئالیسم مجازی
نقدی بر داستان « حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه » از مجموعه داستاني با همين نام، نوشته ي مصطفی مستور
مهدی علاقمند
شاید آفرینش داستانی متاثر از فضای چت روم یا درباره آن ذهن هر نویسنده ای را چه بسا در یک بازه زمانی کوتاه به خود مشغول کرده باشد. یکی از مهم ترین دلایل این وسوسه ادبی به لحاظ کارگاهی، تازه و متفاوت بودن کشف، درک و خلق یک فضای نو و منحصر به فرد داستانیِ محدود به ذات است. محدودیتی که از جبر عدم به کارگیری مستقیم برخی حواس انسان و دریافت باواسطه آن ها به وسیله عکس،webcam،voice و ... ناشی می شود. و شگفتا که این محدودیت، خوشایند انسان تنهای امروز است:
Mehraveh: تو چه طور به کسی که تا حالا ندیدیش می گی دوستت دارم؟
Hasti: شاید یکی از دلایل ش این باشه که من نمی دونم اون طرف این کلمات کی هست. نمی دونم چه شکلی هستی. این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم می سازمت...
... تا ندیدمت تو هرکسی می تونی باشی که من دوست داشته باشم ...
و متعاقبا" بهره گیری درجه دوم از برخی عناصر نیز از محدودیت های عمده چنین داستانی است...
تنگ بی ماهی
یک ساله شد
داستانی که خواهید خواند کاری است از دوست خوبم محمدامین عابدین.
به فدریکو فلینی و همسر باوفایش جولیتا ماسینا
هشت و نیم
مرد از پشت پنجره زن را دید که از ماشین پیاده شد ،به طرف آیفون رفت و دکمه را زد در اصلی آپارتمان باز شد زن وارد حیاط شد و با آسانسور به طبقه سوم رفت. حالاروبروی هم روی مبل نشسته بودند و تو چشمهای هم نگاه میکردند صدای موسیقی ملایم خارجی شنیده میشد مرد به زن شربت تعارف کرد زن بلند شد و روسری و مانتویش را روی جا لباسی جلوی در آویزان کرد و در آینه آرایشاش را درست کرد . زن در خانه گشتی زد و به طرف یکی از اتاقها رفت ، در اطاق را باز کرد نگاهی به داخل اتاق انداخت ، به طرف مرد آمد و دستش را گرفت و بلند کرد و با هم وارد اتاق شدند ، مرد را روی تخت خواب هل داد مرد روی تخت افتاد ، زن پیش او نشست مرد ، خواست چیزی بگوید، زن جلوی دهانش را گرفت و انگشت اشاره اش را روی نوک بینی اش ستون کرد تکمه های پیراهن مرد را یکی یکی باز کرد و پیراهن مرد را درآورد و به گوشه ای پرت کرد دستش را توی موهای مرد برد مرد از او فاصله گرفت و فریاد کشید :خانم محترم من یک نویسنده هستم و از روی تخت بلند شد و لباس اش را پوشید ، اونم یک نویسنده متعهد و از اتاق خارج شد. زن کنار پنجره رفت و با انگشتانش عدد سه را نشان داد . صدای زنگ در شنیده شد مرد از چشمی بیرون را نگاه کرد پاورچین پاورچین پیش زن برگشت زن روی تخت دراز کشیده بود و به سقف اتاق خیره شده بود مرد گفت : دوتا مامور پشت درن ، زن جواب داد: من بهشون زنگ زدم و به طرف جالباسی رفت لباسهایش را پوشید مرد از او پرسید چی کار داری می کنی؟ زن روسری اش را گره زد ، اگه اجازه بدی توضیح میدم و تند و تند گفت: من معتقدم نویسنده باید سوژه مورد نظرش رو خوب بشناسه و شمادر واقع تازه ترین سوژه من برای... زن بی اعتنا به حرفهای مرد در را باز کرد ، دو نفر مامور با لباس فرم ظاهر شدند یکی از آنها که موهایش بلند تر بود پایش را به نشانه احترام به زمین کوبید و گفت: در خدمتیم قربان و با انگشت به مرد نویسنده اشاره کرد ، شما آقا تشریف بیارین مرد نویسنده آب دهانش را قورت داد و گفت: اجازه بدین یه لحظه و به سمت کتابخانه اش که وسط حال بود رفت و چند جلد کتاب از قفسه ها بیرون کشید و به سمت ماموررفت ، ببینید من نویسنده شناخته شدهای هستم می بینید اینا کتابهای من هست که چاپ شده اگر دقت بفرمایید موسسه انتشاراتی خیلی مهمی با من کار کردن اصولا ما نویسنده ها ، مامور توی حرفش پرید ، کارت شناسایی لطفا پایان خدمت باشه بهتره ، نویسنده چند لحظه مکث کرد ، چیه نداری یا داریو معافیه ، ماموراز جیبش کارتی را بیرون کشید ، این مال منه ، کارت ارتشه حال می کنی؟ این خانم گفته تا زمانی که کارت پایان خدمت نداشته باشی خبری نیست ،کارت را دو دستی به زن داد: تقدیم به شما ، زن کارت را گرفت و گفت: مبارکه شب میمونی یا میری و هردو زدند زیر خنده ، سربازی که موهایش را از ته زده بود ، کلاهش را از سر برداشت گفت: من فردا میشم نه ماه خدمت وقت زائیدنمه میشه منم باشم ، خیلی مخلصیم به خدا؛ زن کیفش را رو دوشش انداخت و از نویسنده خداحافظی کرد سوار آسانسور که شدند سربازی که موهایش بلندتر بود از زن پرسید: راستی یارو کارت پایان خدمت داشت یا نه، زن چیزی نگفت و درآسانسور بسته شد و به طرف پایین راه افتاد ، مرد ساعت روی دستش را نگاه کرد ساعت هشت ونیم بود ، کاغذ سفیدی برداشت و نوشت : هشت ونیم . سیگاری روشن کرد و شروع کرد به نوشتن. / پایان
........................................................................................................................................................................
تریبون مدیر وبلاگ:
۱. نوشتن نقد داستان «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه » از مجموعه داستانی به همین نام اثر مصطفی مستور را دو سه هفته ای می شود که تمام کرده ام. در ارسال های بعدی تقدیم تان خواهم کرد.
2. خواندن کتاب « کتاب کوچک فلسفه » ( حکمت بزرگترین اندیشمندان جهان به زبانی خودمانی ) نوشته گریگوری برگمن، ترجمه کیوان قبادیان، نشر اختران را به همه توصیه می کنم؛ حتی کسانی که از خواندن متنفرند!
3. کتاب « یک مرد بزرگ » نوشته میرچا الیاده ی رومانیایی، شاهکار است. آدم باورش نمی شود، یک اسطوره شناس این قدر عالی داستان بنویسد.
4. عاشقان بخوانند: « در بندر آبی چشمانت »، گزینه شعرهای عاشقانه ی نزار قبانی، شاعر سوری، ترجه احمد پوری، نشر چشمه.
شعر زیر یکی از کارهای قدیمی من است که با ویرایشی تازه تقدیم تان می کنم.
زندگی
مرا چون سنگ ساخت
سنگی که می شود
با آن ساختمان ساخت
ساختمانی که می شود
از آن بالا
خودت را پرت کنی
کف آسفالته ی خیابان
مردم از کنار جسدت رد شوند
و بگویند:
چه ساختمان بلندی.