درباره کورت توخولسکی ( 1935 – 1890 )
نویسنده چپگرای آلمانی
داستان کک نوشته این نویسنده را اینجا بخوانید.
کورت توخولسکی در نهم ژانویه سال 1890 در بخش موآبیت شهر برلین ( خیابان لوبکر پلاک 13 ) در خانوادهای یهودی به دنیا آمد. پدرش الکساندر توخولسکی، حسابدار بانک هندلز گزلشافت در شهر برلین بود. وقتی کورت دوساله شد با خانوادهاش به محله مرفهتری در برلین نقل مکان کردند، اما کمی پس از آن در سال 1893 بانک به پدرش ترفیع داد و آنها به شهر بندری اشتتین رفتند که در پومرانیا و در شمال اروپا واقع بود. بسیاری از خاطرات کودکی کورت به چشمانداز این شهر ساحلی شمال آلمان و لهجه پلتدویچ مربوط میشود که او در دور و بر خود میشنید. ( خانواده پدر او اهل گرایفس والد بودند که آن هم از شهرهای ساحلی شمالی است ). در اشتتین بود که کورت جوان شروع به نوشتن شعر کرد. اما در سال 1899 بانک در حال توسعه هندلز گزلشافت، پدر او را به عنوان رئیس بانک به برلین برگرداند. کورت به دبیرستان بسیار خوبی رفت که پروتستانهای فرانسوی در سال 1689 تاسیس کردند. او به لحاظ درسی در این مدرسه دانشآموز متوسطی بود...
وقتی لبهای تو تاول میزند
میدانم
عسل این کندو
سرخ خواهد شد
برای میلاد نواربافی و معشوقش که در یک سانحه رانندگی جان سپرد.
شب اول قبر
زینب با همهی خستگیاش از زندگی
به خاطر تو بیدار ماند
تا شمعهای زندگی را
بالای سرش روشن نگه دارد
کنج آسمان قبرستان
ستارهای چشمک میزد
تو تلخ خندیدی
گفتی چه وقت چشمک است ستاره
به جای چشمک زدن به باد بگو
امشب بخوابد
من و زینب میخواهیم عکسهایمان را دوره کنیم
ماه که از شدت حسادت قرص کامل شده بود گفت:
ستاره دست زینب را دزدیده
تا موهایش را برای خورشید شانه کند
آن شب خورشید به احترام زیبایی ستاره
طلوع نکرد
تا ستاره زمین را نورافشانی کند
حالا ماههاست
کسی از ماه خبر ندارد.
محسن فرجی، نویسنده توانا و نقدپذیر کشورمان، مرا به یک بازی دعوت کرده:
انتخاب بهترین مطلب وبلاگم توسط خودم.
هرچند به قول محسن کمی خودخواهانه است که آدم بگوید این بهترین مطلب وبلاگ من است اما:
من داستان نادیا را انتخاب می کنم.
طبق قانون بازی من هم باید 5 نفر از دوستانم را دعوت کنم تا آن ها هم بهترین مطلب وبلاگ شان را انتخاب کنند.
فقط همین چند کلمه را صبر کن
تا بنویسم:
بهخاطر این شعر
کمی دیرتر رفت...
داستانی از کورت توخولسکی (1935-1890)
نویسنده آلمانی
کک
توی یکی از ادارات پست بخش دگارد تو جنوب فرانسه یه یه پیردختر کار میکرد. این دخترخانوم عادت بدی داشت که نامههای مردم رو یه ذره باز میکرد و میخوند. همهی عالم اینو میدونستن. اما توی فرانسه سرایداری و تلفن و پست نهادای مقدسی هستن که کسی حق نداره کاری به کارشون داشته باشه. برای همینم کسی کاری به کارشون نداشت.
خلاصه دخترک نامههای این و اونو باز میکرد و میخوند با دهنلقیهاش برای مردم دردسر درست میکرد.
توی همین بخش دگارد یه کنت باهوش تو یه قصر زیبا زندگی میکرد. آخه تو فرانسه بعضی وقتا کنت باهوش هم پیدا میشه. ایشون روزی از روزا یه مجری محکمه رو به قصرش احضار کرد و در حضور اون نامهای به یکی از دوستاش نوشت. متن نامه به قرار زیر بود:
دوست عزیز سلام،
از اونجایی که میدونم امیلیه دوپن کارمند ادارهی پست اگه مرتب نامههای ما رو باز نکنه و نخونه از فرط کنجکاوی میترکه، اینه که توی این نامه یه کک میندازم تا بلکه براش درس عبرت شه و دست از این کار ناشایستش برداره.
امضاء: کنت الکی
کنت در حضور محکمه در پاکت نامه رو بست، اما ککی اون تو ننداخت.
وقتی نامه به دست صاحبش رسید یه کک هم توش بود.
هفتهی آینده به معرفی این نویسنده خواهم پرداخت.
طناب دار!
انصاف داشته باش
این کبوتر
آمده تاببازی کند
زمین!
چادرت را روی سرت بکش
خورشید این روزها
خیلی نامحرم است.
نه
دستفروش!
این همه چسب و باند
حریف زخمهای دست من نمیشود
دستم را بفروش.
دربارهی آنا گاوالدا
داستاننویس فرانسوی
آنا گاوالدا در سال 1970 در بولوین- بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس بودند و به هنرهای دستی ( نقاشی روی ابریشم ) اشتغال داشتند. در سال 1974 به بخش اور- ا – لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله قبلی راهبان کوچ میکنند. آنا در این محله دوران کودکیاش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و هنری گذراند. وقتی چهاردهساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او نزد یکی از خالههایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جابهجایی محل زندگی دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سنکلود درآمد، در آنجا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد. ولی از این رهگذر فراگرفت که از سنین کم خود را با دیگر واقعیتهای زندگی وفق دهد...