تبليغاتX
تنگ بی ماهی

حکایت دوم از باب چهارم گلستان سعدی

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچ‌کس در میان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست ولیکن می‌خواهم که بدانم در این، چه مصلحت است؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

                  

                      مگوی اندهِ خویش با دشمنان                          که لاحول گویند شادی‌کنان

 

حکایت هشتم از باب پنجم گلستان سعدی

یاد دارم که در ایام پیشین، من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق غیبت افتاد. پس از مدتی بازآمد و عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی. گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

 

                    یار دیرینه، مرا، گو ، به زبان توبه مده

                                                              که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

                    رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

                                                               بازگویم که کسی سیر نخواهد بودن

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:6 توسط مهدی علاقمند |

مرد فمینیست

بوی گند جوراب‌ات

جلسه را برداشته

حتما" همسرت

کار داشته.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:44 توسط مهدی علاقمند |

دوریس لیسینگ، برنده نوبل ادبیات امسال کیست؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:4 توسط مهدی علاقمند |

ششمین داستان از من در سایت دیباچه با نام " خندید به چشم‌هایی که پر از اشک بود " منتشر شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:8 توسط مهدی علاقمند |

بریده‌ای از یک گفت و گو با کوبوآبه، نویسنده مشهور ژاپنی و چند کلمه از من.

 

-  نظر شما درباره ادبیات چیست؛ راهی برای شناخت بهتر زندگی...؟ یک پیام...؟ راهی برای سرگرم کردن دیگران...؟ و یا...؟

 

کوبوآبه: زمانی که از سارتر پرسیدند ادبیات چیست، او پاسخ داده بود در مقایسه با گرسنگی کودکی که در حال مرگ است هیچ ارزشی ندارد. اما من تردید دارم که آیا می توان بدون ادبیات از وجود چنین کودکی که در دوردست‌ها از گرسنگی جان خود را از دست می‌دهد باخبر شد یا نه؟!

 

چند کلمه از من: شاید اگر سارتر می‌خواست کوبوآبه را دست بیاندازد؛ پاسخ می‌داد: بله. به واسطه‌ی رسانه‌های گروهی!

اما به عقیده من اگر ارزش ادبیات از گرسنه‌گی یک کودک بیش‌تر نباشد، کم‌تر از آن هم نیست. چرا که رسانه‌های گروهی و در کل اخبار، فقط ما را از چیزی باخبر می‌کنند. حتا اگر تصویر کودکان گرسنه‌ی در حال مرگ را به صورت زنده به ما نشان دهند، در نهایت ظرف چند روز فراموش می‌کنیم. ما اخبار را می‌خوانیم، می‌شنویم، می‌بینیم و فراموش می‌کنیم. اما این ادبیات است که دردهای بشری را به واسطه‌ی خواندن داستان، رمان و یا ... در پستوی ذهن ما حک می‌کند. ادبیات علاوه بر اطلاع‌رسانی که کوبوآبه به آن اشاره می‌کند، کیفیت دردهای بشری را به خواننده منتقل و در ذهن‌اش ماندگار می‌کند، چه بسا به طنازی و با نشاندن خنده‌ای کنج لب‌مان. ادبیات قادر است ما را با کودکی گرسنه، زنی فاحشه و ... هم‌درد کند یا ما را هم‌ترس کودکی از گم کردن مدادش ... قرار دهد. ادبیات خودِ زندگی است.

بی‌شک وقتی کسی از ما می‌پرسد فلان رمان را خوانده‌اید یا نه؛ اگر خوانده باشیم، درون‌مایه‌ی رمان حتا پس از سال‌ها، دوباره در ذهن‌مان نقش می‌بندد، چه بسا که ماجرا را فراموش کرده باشیم. اما آیا می‌دانیم همین دیروز  چند نفر در دنیا بر اثر گرسنگی و سایر فجایع اجتماعی از بین رفتند؟!

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:4 توسط مهدی علاقمند |

 قرار بر این بود که من، ایمان و امین در نکوهش جنگ بنویسیم.نوشتیم.

 

عروسک دانا: برشی از جنگ 

 

رویا                                                                          یک روز عروسک ما از طاقچه پرت شد

مادر خوبی بود                                                          و گریه کرد

هروقت خوشحال می‌شد جیغ می کشید                   رویا جیغ کشید

من هم پدر خوبی                         

برای عروسک کوکی‌مان                                            من

که باطری‌اش تمام شده بود                                      وقتی پنج ساله بودم

                                                                                زنم را از دست دادم               

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:52 توسط مهدی علاقمند |

... بهتر است دكتر را معطل نكنيم.

مهدی علاقمند

 

زن، پيش از اين‌كه سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودي دير نكني؟

مرد در را برای زن باز كرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادي.

مرد سيگاري به زن تعارف كرد. زن رد كرد. يكي براي خودش گيراند.

زن سرش را از پنجره بيرون برد و توي آينه‌ي بغل صورتش را برانداز كرد.

مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟

زن گفت: اين روزها كمتر از آينه استفاده مي‌كنم. راستش از موقعي كه روي پيشاني و دور چشم‌هایم چروك افتاده كمي مي‌ترسم.

مرد گفت: از آينه يا از خودت؟

زن كمي مكث كرد و گفت: از تو.

مرد گفت: بايد از دكتر بهزاد بترسي.

زن پاكت سيگاري از توي كيفش درآورد و يكي آتش زد. بعد، دست ديگرش را كشيد روي پستان‌هایش و گفت: گمان كنم كمي شل شده‌اند؛ اما باور كن دستورات دكتر بهزاد را مو به مو انجام مي‌دهم.

مرد گفت: چه فايده.

زن گفت: كار ديگري از من ساخته نيست. خودت بهتر از من مي‌داني كه نه من، نه هيچ زن ديگري نمي‌تواند اين همه سال...

مرد توي حرفش پريد: دكتر كار تازه‌اي برايت در نظر گرفته.

سرمه‌ي مژه‌هاي زن سريد روي گونه.

مرد گفت: گريه نكن. كار،كار است. چه من، چه ديگري. خودت خوب مي‌داني كه روي حرف دكتر نمي‌شود حرف زد.

زن گفت: اما دكتر به من قول داده بود.

مرد گفت: دكتر اگر زير قولش نزند، بيكار مي‌شود.

زن گفت: اما ژاله هنوز با شهرام كار مي كند.

مرد گفت: ژاله چهل درصد به دكتر مي‌دهد. تازه به شهرام هم تخفيف مي‌دهد.

زن گفت: من هم چهل درصد مي‌دهم.

مرد روي ترمز كوبيد: پس خرج شوهرت چه مي‌شود؟

سرمه روي گونه‌هاي زن پخش شده بود: تو به فكر شوهر مني؟

زن از ماشين پياده شد و نشست روي لبه‌ي جوي كه به پايين خيابان سرازير مي‌شد.

بعد از چند دقيقه مرد از ماشين بيرون آمد: خواهش مي‌كنم سوار شو. خيلي دير شده. بهتر است دكتر را معطل نكنيم.

                                                                                                                                اهواز

بهمن 84

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 14:34 توسط مهدی علاقمند |