با این همه هوش
هرگز نخواهد فهمید
چرا گوش هایش
شبیه خر شده.
روی دراتوبوس نوشته شده بود:
ارائهی بلیت نشانهی شخصیت شماست
برگشتم بلیت بخرم
باجهی بلیتفروشی تعطیل بود.
عبید زاکانی در این روزهای تلخ که دلم برای شنیدن یک خبر خوش بدجوری لک زده به کمکم آمد؛ با مفاهیم عمیق، ایجاز بینظیر و زبان طنز تیز و برندهاش. تلخیها بماند برای خودم، دوست دارم لبخندهایم را با شما قسمت کنم.
1
شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید.
پرسید که در آنجا چه میکنی؟ گفت: در خواب غلتیدهام.
گفت: مردم از بالا به پایین غلتند تو از پایین به بالا غلتی؟
گفت: من هم به همین میخندم.
2
قزوینی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا جایی مرو تا من بروم رسن بیاورم و تو را بیرون کشم.
3
سربازی را گفتند، چرا به جنگ بیرون نروی؟
گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چه صورت بندد؟
شعری زیبا از صادق سلطانی
این همه همهمهی ما
از نگاه ماه دور نیست
... وگرنه هیاهوی دریا
این همه نبود.