تبليغاتX
تنگ بی ماهی

هشتمین داستان من در دیباچه با نام "کارهای بزرگ، کارهای کوچک" منتشر شد؛ به همراه داستان "نام خانوادگی" نوشته ی دوست عزیز و نویسنده ی توانا ایمان عابدین.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:58 توسط مهدی علاقمند |

شعری دقیق از گروس عبدالملیکان

 

 به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای !؟

تکاندن  برف

از شانه های آدم برفی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:2 توسط مهدی علاقمند |

بوف کور:
کسانی هستند که از بیست ساله‌گی شروع به جان‌کندن می‌کنند در صورتی‌که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغن‌اش تمام بشود خاموش ‌می‌شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 11:34 توسط مهدی علاقمند |

عکس

کمی آن طرف تر بنشین

که فنجان بلور

توی چشمت بیافتد

تا ندانم

به رنگ چای خیره شوم

یا چشم های تو را بنوشم

 

حالا

راستش را بگو

مرا بیشتر دوست داری

یا دوربینم را؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:24 توسط مهدی علاقمند |

کارهای بزرگ، کارهای کوچک

مالک کارخانه پشت فرمان اتومبیل اش نشسته بود که یادش آمد باید برای برگزاری یک جلسه فوری به منشی‌ دفترش خبر بدهد. موبایل‌اش را از روی صندلی بغل‌دست اش برداشت و شماره گرفت. شبکه اشغال بود. دوباره و چندباره گرفت. فایده‌ای نداشت. به اولین کیوسک تلفن که رسید، ماشین را پارک کرد و باعجله پیاده شد. تلفن، سکه‌ای بود و طبیعی بود آدمی مثل او توی جیبش سکه نباشد. چندتا اسکناس درشت تنها پول نقدی بود که توی جیب‌اش داشت. همیشه با یک دسته چک خرید و معامله می‌کرد. یکی از اسکناس‌ها را از جیب کت‌اش درآورد و رفت به طرف مردی که رو‌به‌روی کیوسک تلفن نشسته بود و روی مقوای سفیدی که جلوش انداخته بود؛ با خط درهمی نوشته بود: سه تا سکه ی پنج تومنی پنجاه تومن. یکی از اسکناس ها را به مرد داد. مرد گفت: آقا من این همه سکه از کجا بیاورم. مالک کارخانه گفت: اشکال ندارد. کارم با یک سکه هم راه می‌افتد.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:13 توسط مهدی علاقمند |