خیاطی
کولهبار خاطراتم
نخکش شده
و شما
دانه
دانه
بیرون
می افتید
و من
نخ به نخ بادبادک میشوم
فقط
دلم برای مادرم میسوزد
که عاشق خیاطی است
خاطرهای از کاترین کریکونیوک، مترجم رمان افسانهی فلوت بداغ ( بازگویی یک افسانه قدیمی اوکراینی ) نوشتهی اکسانا زابوژکو:
به یاد میآورم زمانی که هنوز در اوکراین شاگرد مدرسه بودم، روزی یکی از دوستانم لطیفهای برایم تعریف کرد که مضمونش این بود: معلم از پتروف سؤال کرد: اتحاد شوروی چیست؟
- نمیدانم.
- اتحاد شوروی وطن و مادر تو است، فهمیدی؟
- بله.
این دفعه نوبت ایوانف رسید معلم پرسید: اتحاد شوروی چیست؟
- اتحاد شوروی وطن و مادر پتروف است.
- مادر تو هم هست فهمیدی؟
- بله فهمیدم.
- چی فهمیدی؟
- فهمیدم که من برادر پتروف هستم.
پیچک تنت
بوی چتر و چمدان گرفته
دستگیره را بگردان
ببین
راننده تاکسی برایت دست تکان می دهد
مثل دست های سابق من
سر کوچه ی پیچک ها
همان جا که باغچه بان
تندیس برگ های تو را ساخت
حالا تا باران نزده
کفش هایت را بغل کن
دوست ندارم به صدای پایت
رویم مثل دستگیره بگردد
سومین داستان من در ماه نامه ادبی آزما ( زنی از دور آمد ) منتشر شد؛ در کنار داستان "رنگ های خاطره" نوشته ایمان عابدین در همان شماره ( خرداد 86 ).
پیش تر داستان های رئالیسم ( داستان واقعی ) و نادیا از من در این نشریه منتشر شده بود.
توضیح:
داستان "زنی از دور آمد" از کارهای قدیمی من است که درست به خاطر ندارم چه وقت آن را برای نشریه آزما فرستاده ام. این داستان پیش تر در سایت دیباچه منتشر و نیز موفق به کسب مقام دوم مسابقه داستان نویسی کانون آینده نگری ایران ( اهواز ) شده بود. از آنجایی که این نشریه هر سه چهار ماه یک بار اهواز می آید از چاپ داستانم بی خبر ماندم تا این که ایمان برای کاری به تهران رفت و داستان های هر دوی ما را در شماره خرداد ماه پیدا کرد.
لینک داستان "زنی از دور آمد" و " رنگ های خاطره " در سایت دیباچه.