گوشهی یک سفرهی هفتسین
آبِ کاسه
طوفانی نشو
صبر کن
ابرویش را در آینه بردارد
موهایش را در تو شانه میکند
خانم بهار
به زلالیِ تو شک ندارد
بوسه های دخترانه دخترکان
دوست دخترک که چشم گذاشت، دختر دوید و خود را بین شمشادها پنهان کرد. مادرش گفته بود:" هیچوقت اونجا قایم نشو. یه بار یه دختری رو مرده اونجا پیدا کردن". مادر که این را گفته بود، دوستش هم بود و لابد حالا می ترسید لابلای شمشادها را بگردد. اینطوری وقتی دوست دخترک می رفت جاهای دیگر را بگردد او می توانست به دو خود را به درخت موعود برساند و سُک سُک کند.
لای شمشادها که خزید از ترس مورمورش شد. چشمانش را بست تا نفهمد که کجاست. صدای دوستش که می شمرد را از دور می شنید و صدای تاپ تاپ دلش را هم. خوب که گوش کرد یک صدای آرام دیگر هم شنید. صدای یک دختر جوان که به نرمی با کسی حرف می زد. دختر چنان نرم و مهربان حرف می زد که ناخودآگاه به سمت صدا چرخید و خواست شنونده اش را ببیند.
چشمانش را باز کرد. در دو قدمی او دو دختر در تاریکی پارک خود را در پناه شمشادها پنهان کرده بودند. یکی از آنها در سکوت به صورت دیگری خیره شده بود. محو تماشایشان شد. فهمید که آنها هم دارند بازی می کنند. در فکر اسم بازیشان بود که ناگهان لبهایشان به هم نزیک شد و دستانشان در پیراهن یکدیگر فرو رفت. دلش پیچ خورد، نمی دانست دوستش تا چند شمرده است اما از شمشادها بیرون زد و فریاد زد:" سُک سُک".
در یک روز بارانی
من به تو نگاه کنم
تو از پشت چتر
به من لبخند بزنی
تا مارکس
در یک روز آفتابی
از پل صراط
به سلامت عبور کند
اسکار خوشبو ترین گل را
گلخانهی تو برد
هیچ داوری باور نکرد
من گلخانه را
توی چمدان نشاندهام
وقتیکه نامت
توی سالن پیچید
من
دامنت را روی سن بردم
نوامبر
پیتر بیکسل
مرد ترسیده بود و وقتی به کسی میگفت: " سردتر شده " توقع داشت دلداریش بدهند.
طرف مقابل میگفت: " بله، نوامبره."
او میگفت: " چیزی به کریسمس نمانده."
گازوییل خریده بود، یک پالتوی زمستانی هم داشت، خودش را برای زمستان آماده کرده بود، با این همه میترسید. زمستان کارِ آدم را میسازد. در زمستان هر اتفاق وحشتناکی ممکن است رخ بدهد. جنگ مثلاً. در زمستان ممکن است آدم را از کار اخراج کنند، در زمستان ممکن است آدم سرما بخورد. میشود در مقابل سرما از خود محافظت کرد؛ دستمالگردن، یقهی پالتو، دستکش. اما ممکن است بازهم سردتر بشود.
الآن " بهار" گفتن فایدهای ندارد.
ویترینها روشناند و توهم گرما را بهوجود میآورند. اما ناقوسهای کلیسا میلرزند، زمهریر است. توی کافهها گرم است، توی خانه بچهها پنجرهها را باز میکنند و در خانه را نمیبندند، توی مغازهها آدم کلاهش را جا میگذارد.
آدم متوجه نمیشود درختان چهطور برگهایشان را از دست میدهند. یکباره دیگر برگی ندارند. در آوریل دوباره برگ دارند، در ماه مارس شاید.
مرد پیش از اینکه از خانه بیرون برود پولش را میشمارد.
دیگر برف نخواهد بارید، دیگر برفی در کار نیست.
زنان سرمازده زیبایند. زنان زیبایند.
با خود گفت: " باید به سرما عادت کرد. آدم باید نفس عمیق بکشد و تندتر راه برود." – از خودش پرسید: " هدیهی کریسمس برای بچهها چی بخرم؟"
به یکی گفت: " آدم به سرما عادت میکند." طرف جواب داد: " آره، سردتر شده، نوامبره."
از مجموعه داستان " آمریکا وجود ندارد "
ترجمهی بهزاد کشمیری پور
نشر مرکز / چاپ اول - 1387
“عکس، مربوط به نخستين چشم مصنوعي تاريخ، کشف شده در شهر سوخته است.” اين جملهاي بود که توي روزنامه زير عکسي از يک اسکلت سر انسان نوشته شده بود. گلولهي سياهي از کاسهي چشم چپ اسکلت برآمده و اطرافش چند کاسه و کوزهي گِلي پراکنده بود. اميد، کشوي ميز را بيرون کشيد و يک قيچي درآورد. به دقت عکس را از روزنامه جدا کرد و چون ديگر جايي روي ديوارهاي اتاقش باقي نمانده بود، پشت در چسباندش. ديوارهاي اتاق پر بود از عکسهاي ريز و درشت انواع چشمهاي مصنوعي با رنگها و شکلهاي مختلف. شب که مادرش از سرِ کار برگشت؛ آنقدر خسته بود که وقتي توي آشپزخانه رفت تا ميز شام را آماده کند، همانجا روي يکي از صندليها خوابش برد. صبح که اميد از خواب بيدار شد و در اتاق را باز کرد؛ ديد مادرش پشت در افتاده و غش کرده. از آن روز به بعد ديگر هيچوقت با مادرش دربارهي چشم مصنوعي حرف نزد و ترجيح داد مثل هميشه از چشمبند استفاده کند تا شايد به خيال مادرش يک روز با هر دو چشمش دنيا را ببيند.
عشق
نوک ناخنم بود
تو نبودی
ناخن گیر بود