چند کلمه خبرِ خوش
به من قرض دهید
تا برای طوطی ام بخوانم
قول می دهم
خبر را که از بَر شد
برایِ تان پس بیاورم
زمین را دود فرا گرفته
وقتی از چیدن آسمان برمی گردی
تا برای من هوا بیاوری
خدا بوی دست های تو را می گیرد
گل ها که مردانی غمگین اند
از شهوتِ چیده شدن
به سمتِ دست هایِ تو بلند می شوند
مثلِ
زنی که جای نگاهِ مردی عاشق را
سال هاست روی تنش قاب گرفته
و از پشیمانیِ شرمِ بی معنایِ دخترانه گی اش
هر ماه موهایش را رنگ می زند
و سرِ خیابانِ خانه یِ همان نگاه می ایستد
تا لب های پسرکی را که هر صبح به مدرسه می رود؛ ببوسد
عجب پیچیده است
بوی دست های تو
از طرف امین عزیز به یک بازی دیگر دعوت شدم: فرد ایده آل شما کیست؟
به فرد ایده آل به معنای معروفش چندان اعتقادی ندارم. به دستیابی به یک وضعیت ایده آل اعتقاد دارم. اما اگر بخواهم از زاویه دید شما به این پرسش، پاسخ دهم باید بگویم، فرد ایده آل کسی است که همپای همراهش در جهت رسیدن به آن وضعیت ایده آل از هیچ کوششی دریغ نمی کند. خصوصیتی که در مکانیزم زندگی مصرف پرستی نابود شده. چه بسا یک فردِ ظاهراً ایده آل در کشاکش زندگی تبدیل به ضدایده آل ( ضد پندار ) ما شود و چه بسا خود ما در این کشاکش، ایده آل های مان ( در اینجا به مفهوم پندار) دستخوش تغییرات بنیادی شود. البته در جامعه ی ما افراد ناچارند همراهِ آینده ی خود را مثل هندوانه انتخاب کنند. اصلا" واژه ی آینده که به نوعی پسوند همسر است، پسوند مشروع کردن رابطه ی قبل از ازدواج است. انتخاب ( ازدواج ) یک امر انتزاعی نیست که ما در زمانی خاص - در جامعه ی ما بعد از اتمام سربازی و رفتن سر کار - تصمیم به انجام آن بگیریم. امری است که در کنش و واکنش های ناشی از روابط افراد یک جامعه ی آزاد، فرد را مجبور به انجام آن می کند:
از میان روابط متعدد آزادی که در یک جامعه ی آزاد امکان پذیر است، در طول زمان رابطه ای متفاوت و لذت بخش تر از سایر روابط به وجود می آید که دو طرف را به سمت زندگی مشترک هدایت می کند. به نوعی ازدواج، آخرین راهکاری است که افراد برای مشروع و معروف کردنِ رابطه ی ناگزیرِ لذت بخش شان به آن دست می زنند؛ در حالی که ما اول ازدواج می کنیم ( همسر ایده آل خود را انتخاب می کنیم. ) و بعد می نشینیم ببینیم چه اتفاقی می افتد که به خاطر همین آمار طلاق سر به فلک می کشد.
طوطیِ بامعرفت
ادای تو را درمی آورد
تا دل من را به دست آورد.
امین عابدین عزیز مرا به بازی هفت آرزوی محال دعوت کرده.
1. رسیدن تیراژ کتاب های غیردرسی! در ایران به بیش از صدهزار نسخه برای هر عنوان که البته هرگز دوست ندارم محال باشد.
2. گفت و گو با آنتون چخوف و ارنست همینگوی درباره تکنیک های داستان نویسی.
4. قدم زدن با آنا گاوالدا نویسنده فرانسوی در خیابان سن ژرمن پاریس.
5. ای کاش خالق شاهکار "صدسال تنهایی"، رمان آبکیِ "خاطرات روسپیان سودازده من" را منتشر نمی کرد.
6. قهرمانی تیم فوتبال ایران در جام جهانی آینده.
7. بارش برف در اهواز.
آرزوی شماره ۳ بماند برای خودم. چون نمی دانم محال است یا نه؟
مرا ببوس
تا زهدانت را
پر از شکوفه کنم
اگر دوست داری
بهار
از میان تو زاده شود