دکمههای این تلفن
برادرانِ اصحاب کهفاند
خواب انگشتهای تو را میبینند
که نازشان میکردی و
سراغ مرا میگرفتی
تا روزِ آمدنم را بدانی
حالا آمدهام
اما
اصحابِ باوفایِ تو
به خواب ابدی رفتهاند
شمارهی تو را نمیگیرند
اُمید
بازیافتِ زباله است
آن جا که
دستفروش ها
قلکِ پلاستیکی می فروشند.
بریده ای از نمایش نامه ی "خرده جنایت های زناشوهری" نوشته ی اریک امانوئل شمیت
ترجمه ی شهلا حائری / نشر قطره / چاپ چهارم 1386 / صفحه ی 75 و74
...
ژیل: چرا! در اجتماع ادعا می کنی که روشنفکری، ولی در حقیقت حتا فکر این رو که به زن دیگه ای دست بزنم نمی تونی قبول کنی.
لیزا: خوب معلومه! این مزخرفاتیه که آدم توی مهمونی ها وقتی دیس غذا رو به هم تعارف می کنن سر هم می کنه که مثلاً جالب به نظر بیاد.
ژیل: پس معتقد به آزادی نیستی.
لیزا: معلومه که نیستم.
ژیل: پس حسودی؟
لیزا: خیلی!
ژیل: در این صورت زن و شوهر آزادی نیستیم؟
لیزا: فقط در حرف. خیلی مبهم. آخر غذا بین پنیر و قهوه. نه بقیه وقت ها.
ژیل: موافق نیستم.
لیزا: (باخشونت) من هم همین طور، من هم با خودم موافق نیستم. برای این که یک مغز که ندارم، دوتا دارم. چرا ژیل! دوتا مغز. یکی متجدد و مدرن و اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام می ذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون می ده. اما اون یکی می خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا می پره، با یک صورت حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال می کنه، با کوچک ترین تغییر عطری توهَم می ره، وقتی دوباره ورزش رو از سر می گیری یا لباس نو می خری نگران می شه، شب ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر این که یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز بشه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزنده ای در ته وجودمه، با چشم های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی گیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاس های فشرده و دوهزار و پونصد سال تعلیم تربیت، نمی تونی از عشق این جنبه حیوونی و غریزیشو جدا کنی.
به مناسبت روز جهانی کارگر
حلزون خوشبخت
اگر دیده بودی
کارگری را که
خانه می سازد
و خانه ندارد
این قدر به لاکِ لاک پشت حسادت نمی کردی
........................................................
پ.ن:
عزیز نازنینی را از دیار خاطره ها ملاقات کردم. چند قطره شادی به زندگی ام پاشید و رفت.
داستان "صدای نازک زنانه" در نشریه ادبی هنری کافه داستان منتشر شد.
یوسف سمندی مثل هرروز سر ساعت پنج عصر، بعد از دو ساعت اضافهکاری در اتاق بایگانی را قفل کرد، کلیدش را به نگهبان اداره داد و کارتش را با دقت از شیار دستگاه ساعتزن عبور داد و چهل دقیقه بعد به خانه رسید. اما اصلا" انتظار نداشت نیم ساعت بعد صدای زنگ تلفن چرت بیوقتش را پاره کند. آنطرف خط برای اولین بار صدای نازک زنانهای به اسم کوچک صدایش کرد. سمندی دستش را جلوی دهنی گوشی گرفت و نفسش را که توی سینهاش گیر کرده بود پرصدا بیرون داد. صدای نازک زنانه به او گفت: سالهاست که دوستش دارد، اما مثل هر زن دیگری برایش سخت بوده احساسش را به یک مرد بگوید. یوسف سمندی وقتی کلمهی مرد را شنید احساس کرد قد کوتاهش که به زور از یک متر و پنجاه سانتیمتر تجاوز میکرد بلندتر شده. از نوزده سال پیش که بیست و سه سال بیشتر نداشت، هر هفته قدش را اندازه میگرفت. در حالی که به صدای نازک زنانه گوش میداد، نگاهی به آینهی روبهرویش انداخت و بینی پهن و گوشتالودش را که شبیه گوشتکوب بود، با فشار انگشت شست و اشاره جمع کرد. گوشهای پهنش را که توی اداره به گوشفیل معروف بودند؛ با دست خواباند و وقتی لبخند زد، احساس کرد کاری که ماهیچههای صورتش انجام میدهند از پیدا کردن نامههای بدون شماره و تاریخ سختتر است.
صدای نازک زنانه برای فردا ساعت هفت شب کنار یک کافیشاپ با یوسف قرار گذاشت و خداحافظی کرد. سمندی نفهمید چرا یکهو اینقدر به آینه احساس نیاز کرد. نفهمید کِی توی حمام رفت و ریشهای دهروز ماندهاش را سهتیغه کرد. نفهمید چرا سشوار را روشن کرد، مگر چندتار مو روی سرش مانده بود. نفهمید چرا اینقدر خوشبو شده. یادش رفته بود که نیم ساعت پیش، بعد از اصلاح صورتش ادکلن نیمهماندهای را که آقای مرادی پارسال به او داده بود از لابهلای لباسهای درهمریختهی توی کمد پیدا کرده و به گردن کوتاه و کلفتش مالیده. مهمتر از همه اینکه نفهمید چرا کت و شلوارش را که آخرین بار سهسال پیش برای عروسی آقای مرادی پوشیده بود، از آویز کمد پایین آورد. نفهمید چرا اینقدر نمیفهمد. توی دل آرزو کرد کاش همهی عمرش مثل حالا نمیفهمید.
سمندی سر ساعت هفت سر قرار حاضر شد. ساعت هشت شد. هشت و نیم شد. نه شد. نه و نیم شد. ده شد. صبح شد. شب شد. دوباره صبح شد. یک هفته گذشت. یک ماه گذشت. سمندی هر شب سر ساعت هفت سر قرار حاضر میشد.
یک روز آقای مرادی به او گفت: باید بابت موضوعی از تو عذرخواهی کنم. یک ماه پیش دم غروب با تلفن خانهات تماس گرفتم و از خودم صدای زنانه درآوردم. معذرت میخواهم. اصلا" فکر نمیکردم...
سمندی در حالیکه مهر را پای نامههای امضا شده میکوبید؛ گفت: اصلا" حال و حوصلهی شوخی را ندارم. یک ماهی میشد که رییس اداره دیگر از مهرهای کمرنگی که آقای سمندی پای امضایش میکوبید شکایت نمیکرد.
همان روز مثل هروز ِ این روزها سر ساعت سه در اتاقش را قفل کرد، کلیدش را به نگهبان اداره داد و فراموش کرد کارت بکشد. چهل دقیقه بعد به خانه رسید و سر ساعت هفت دم در کافیشاپ ایستاد. زنها و دخترها با انگشت به همدیگر نشانش میدادند و میخندیدند و مدیر کافیشاپ هم از اینکه روز به روز به تعداد مشتریهایش اضافه میشد خوشحال بود.
* همنامی شخصیت اصلی داستان با شخصیتهای واقعی کاملا" تصادفی است.
ژاکتم را بپوش
تا گرم شوم