تبليغاتX
تنگ بی ماهی

 

برای تو که دلتنگی‌های مرا گوش می کنی

 

بادبادکم من

سال‌ها پیش

سقوط کرده‌ام 

پشتِ اتاقِ دخترکی روستایی

که هر شب از آن

                 می‌شنوم

صدای چرخ نخ‌ریسی را .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط مهدی علاقمند |

 

زنِ نازا

گیتارش را مثل کودکی بغل کرده بود

و در بازار ترانه‌فروش‌ها پرسه می‌زد

 

ایستاد

کنار مردی

که ترانه‌های عاشقانه را

کلمه‌ای یک بوسه می‌فروخت

 

مرد

سی‌وهفت بار

زن را بوسید

 

زن به خانه رفت

و کلمه‌ها را شمرد: سی و هشت؟!

 

یک شب

در حال اجرای ترانه در کنسرت

                                استفراغ کرد

 

برگشت پیش مرد

داشت به این فکر می‌کرد:

                  کدام کلمه را پس بدهد؟

که پیشانی‌اش بوسیده شد.

..................................................

بعضی فیلم‌ها را انگار کارگردان برای من ساخته، مثل "پل‌های مدیسون کانتی"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:39 توسط مهدی علاقمند |

 

ماتِ هَمیم

فیلِ من

عاشق اسبِ تو شده

 

سربازها را بریز توی جعبه

جنگ فایده‌ای ندارد.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:14 توسط مهدی علاقمند |

 

شعبده‌بازی غمگینم

عاشق تو شدم

که به جای گُل

از کلاهم بیرون آمدی

و به سمت دنیا دویدی

 

دستم

به گَردِ پای تو هم نمی‌رسد

چاره‌ای نیست

تا فریب زندگی را نخورده‌ای

باید جاده را لوله کنم

زیر بغلم بزنم و برگردم

تا به نمایش بعدی برسیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:58 توسط مهدی علاقمند |

 

داستان "دُم‌شمشیری" در دیباچه منتشر شد.

- من از اون که دُمِش مث شمشيره خوشم مي‌آد.
- من از اون که داره گريه مي‌کنه.
- گريه مي‌کنه؟! کدوم؟
- همون که دُمِشو پشتِ برگا قايم کرده.
- ديدمش. اما ماهيا که گريه نمي‌کنن.
- ولي اون داره گريه مي‌کنه.
- به شيشه دست نزن بچه. مُردَم تا تميز شده.
- باشه آقا. پويا دست نزن ديگه.
- اِ سينا ماهيت کوش؟
- ديد داريم نگاش مي‌کنيم رفت پشت برگا.
- خب بريم از اون‌ور ببينيمش.
- اگه بريم تو بايد يه ماهي بخريم.
- چرا؟
- چون‌که صاحبش خيلي بداخلاقه. شايد ديگه نذاره اينجا وايسيم.
- خب بخريم.
- اگه پولمون نرسيد چي؟
- تو چقدر داري؟
- صبر کن. دويست، چهارصد، نهصد، نهصد و پنجاه تومن.
- منم شيشصد تومن دارم. روهم مي‌شه هزار و ... هزار پونصد و پنجاه تومن
- نه، مي‌شه هزار و شیشصد تومن.
- پس بگو چرا هميشه رياضي‌ت کم مي‌شه.
- خودتو بگو که ديکته هشت و نيم گرفتي.
- مامانم فکر کرد هجده و نيم گرفتم.
- مي‌خواي به مامانت بگم خودت يه‌دونه يک به‌ش اضافه کردي.
- منم به مامانت مي‌گم دوباره با ليلا تو کُمد بازي کردي.
- نه پويا تو رو خدا چيزي به مامانم نگو. دوباره کتکم مي‌زنه.
- اگه مي‌‌‌خواي چيزي نگم بايد اون ماهيه رو بخريم که دمش مث شمشيره.
- پويا ما بايد اونو که پشت برگا قايم شده بخريم.
- نه اون همه‌ش گريه مي‌کنه. من از گريه بدم مي‌آد.
- ولي ما بايد اونو بخريم. پويا نگاه کن. همه‌ي ماهيا دارن گريه مي‌کنن.
- اما ماهي من گريه نمي‌کنه. چشماشو ببين. اون هيچ وقت گريه نمي‌کنه.
- بريم بخريمش.
- کدومو؟
- ماهي منو ديگه.
- به مامانت مي‌گم ها...
- آقاي ناظم!
- کوش؟
- اوناهاش پيش ساعت‌فروشيه. فکر کنم داره دنبال ما مي‌گرده؟
- چرا مي‌ترسي؟ الآن ديگه زنگ خورده فکر مي‌کنه ما تازه اومديم بيرون.
- بيا بريم تو.
- آقا اون ماهيه که گريه مي‌کرد کوش؟
- بچه، ماهي که گريه نمي‌کنه.
- من خودم ديدم گريه مي‌کرد. بعد ما رو ديد رفت پشت برگا قايم شد. الآنم نيستش.
- مي‌خواي يه دم‌شمشيري به‌ت بدم. اينا هيچ‌وقت گريه نمي‌کنن.
- نه من ماهي خودمو مي‌خوام.
- ماهي خودت؟! بگو بينم چه شکلي بود؟ شرمنده خانوم يه دو دِقه دندون رو جيگر بذاريد اين دو تا فسقلي رو رد کنم.
- قرمز بود. دمش هم سفيد بود.
- آهان اون گُل‌فيشه رو مي‌گي. همين دو دقه پيش مُرد. مي‌‌‌بيني خانوم، اين ماه هرچي گُل‌فيش آوردم مُردن. فقط يکيش مونده بود که اونم اومد رو آب.
- مُرد؟! کجاس؟مي‌خوام ببينمش.
- سينا ديوونه. واسه يه ماهي گريه مي‌کني؟ بابام مي‌گه مَرد هيچ‌وقت گريه نمي‌کنه.
- اونجاست تو سطل آشغاله. اگه خيلي دوسِش داري وردار ببرش، مال خودت. وروجکا چقدر پول دارين؟
- آقا هزار و شيشصد تومن. ولي پويا مي‌گه هزار و پونصد و پنجاه تومن. آقا! پويا رياضي‌ش خيلي خوبه.
- بياين وروجکا. دم‌شمشيري هزار و پونصد تومنه. اندازه‌ي پولتون. باقي‌شم واسه خودتون هله‌هوله بخرين.
- خانوم مي‌بخشيد، معطل شدين. اَمرتونو بفرمايين.
- يه دم‌شمشيري مي‌خواستم واسه پسرم.
- به به به چه پسري. پسرا همه دم‌شمشيري دوست دارن.
- آره برعکس دخترا. دختر من عاشق گل‌فيشه.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فيلم "عجيب تر از قصه"ساخته ي مارك فارستر را از دست ندهيد؛ ويژه ي نويسنده ها و اهالي ادبيات.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:24 توسط مهدی علاقمند |

داستان زندگی یک باغبان

 

از روزی که

توی ایوان بوسیدمت

گُل‌های باغچه

برگِ دست‌شان را

به ساقه‌ی کمرشان می‌زنند

و صورت‌شان را کمی کَج می‌کنند

تا بلبلِ مغرور

از میان‌شان

گلبرگِ یکی‌ را بچیند

 

عشاق شکست‌خورده‌اند   گل‌ها

گربه‌ی همسایه نشسته لبه‌ی حوض

همراه ماهی‌ها گریه می‌کند

گلبرگ‌ها را می‌بینند

که روی شاخه‌ی دست تو

لانه‌ی بلبل شده‌اند

 

پرَپَر شدن باغچه را گردن می‌گیرم

بازهم اشتباهی

توی گلدان کاشتمت.

 

پی نوشت

مطلب آینده: داستان " دُم‌شمشیری "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:48 توسط مهدی علاقمند |