تخته نرد روی قلهی قاف
یادش بخیر
چه سیگارهایی که پای قمار با چشمک ستارهها روشن نکردم
حالا همهی ستارههام را باختهام
جز تو
که همان خورشید معروفی
دلم برای زندگی تنگ شده
اما آنقدر خستهام
که به خاطر یک نردبان
روی تو شرط بستهام
قول بده
اگر باز بازنده شدم
سیگار رقیبم را
با خودت روشن نکنی
هنگام سرایش این شعر به سطر آخر "فدریکو گارسیا لورکا" سرودهی گروس عبدالملکیان نظر داشته ام.
خورشید نمیتابد
ابر نمیبارد
نه زنی مهربان
نه مردی بزرگ
که احترامی برانگیزند
با کلاهم
بومرنگ بازی میکنم
پرندهها سرگرم میشوند
خط شلوارم شکسته
کُتم تا خورده
پیراهنم چروک شده
باید
یک اتوی حسابی بکشم
دلم را.
پ.ن: فیلم reader را حتماً ببینید. فیلمی درباره جنون ادبیات.