تبليغاتX
تنگ بی ماهی

 کودکی

سوار دوچرخه‌ی بدون گُلپَر نمی‌شوی

مراد هم می‌داند

گلِ سرت را شکسته

مادرت بفهمد حتماً کتک می‌خوری

پول ندارم برایت گلِ سر بخرم

 مراد هم می داند

امروز به من گفت:

گلپرهای دوچرخه ام را می خرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:50 توسط مهدی علاقمند |

 

مهمانی

از پشت سر شناختمش

با اینکه

هیچ وقت ندیده بودمش

 

جلوی بار

داشت کتاب می خواند

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:45 توسط مهدی علاقمند |

 چینش دقیق کلمه‌ها و ساده‌گی‌‌شان‌ در آثار سعدی، هر بار شگفت‌زده‌ام می‌کند:

 اخترانی که به شب در نظر ما آیند

پیش خورشید محال است که پیدا آیند

همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند

گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند

مردم از قاتل عمدا بگریزنذ به جان

پاک‌بازان برِ شمشیر تو عمدا آیند

تا ملامت نکنی طایفه رندان را

که جمال تو ببینند و به غوغا آیند

یَعلَمُ اللَّه که‌گر آیی به تماشا روزی

مردمان از در و بامت به تماشا آیند

دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست

تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند

از سر صوفی سالوس دوتایی برکش

کاندر در این ره ادب آن است که یکتا آیند

می‌ندانم خطر دوزخ و سودای بهشت

هرکجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند

آهِ سعدی جگر گوشه‌نشینان خون کرد

خرّم آن‌روز که از خانه به صحرا آیند.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:13 توسط مهدی علاقمند |

 

پیرزن با یک سبد سفیداب

از پله‌های خانه‌ی اجدادی پایین افتاد

و زیر لب گفت:

پله هم

پله‌های قدیم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36 توسط مهدی علاقمند |