آن کلاغ
که می خواست به جوجه های فضولش حالی کند
شب است و وقت خواب
ستاره های شانه ی سروانی را
که در جنگ کشته شد
از تخت خواب زنش دزدید
نشان شان داد و قصه خواند :
.
.
.
قصه ی ما به سر رسید
آدمه به خونه ش نرسید.
شعرم را
پس میگیرم از تو
کلماتش را
حرف
به
حرف
دانه میکنم
برای صبحانهی کلاغها
و به آوازشان گوش میدهم
تنگ بی ماهی سه ساله شد.
آشنایی ما قدیمیست...
آشنایی ما قدیمیست
سالها ما غروب ماه را تماشا کردهایم
و قرنها ماه
غروب ما را
از مجموعه شعر "این دفتر را باد ورق خواهد زد" / انتشارات آهنگ دیگر