شادی و شگفتی ام را از آشنایی با دریا دادور (خواننده اپرا) با شما قسمت می کنم...

سپاس از ماه تی تی عزیز برای معرفی خواننده
آخرین شعرم به خاطر ناهمخوانی با حال و هوای این روزهای من برداشته شد. کامنت لالهی عزیز و iago دوست تازهام را در آرشیو نظرات این شعر نگه میدارم.
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
سعدی
جشن یلدا مبارک ![]()
زان میِ عشق کزو پخته شود هر خامی گرچه ماه رمضان است بیاور جامی
**تنگ بی ماهی دوساله شد**
گفت و گوی روزنامه های تهران امروز و کارگزاران را با استاد شمس لنگرودی در وبلاگ خودش بخوانید.

از طرف امین عزیز به یک بازی دیگر دعوت شدم: فرد ایده آل شما کیست؟
به فرد ایده آل به معنای معروفش چندان اعتقادی ندارم. به دستیابی به یک وضعیت ایده آل اعتقاد دارم. اما اگر بخواهم از زاویه دید شما به این پرسش، پاسخ دهم باید بگویم، فرد ایده آل کسی است که همپای همراهش در جهت رسیدن به آن وضعیت ایده آل از هیچ کوششی دریغ نمی کند. خصوصیتی که در مکانیزم زندگی مصرف پرستی نابود شده. چه بسا یک فردِ ظاهراً ایده آل در کشاکش زندگی تبدیل به ضدایده آل ( ضد پندار ) ما شود و چه بسا خود ما در این کشاکش، ایده آل های مان ( در اینجا به مفهوم پندار) دستخوش تغییرات بنیادی شود. البته در جامعه ی ما افراد ناچارند همراهِ آینده ی خود را مثل هندوانه انتخاب کنند. اصلا" واژه ی آینده که به نوعی پسوند همسر است، پسوند مشروع کردن رابطه ی قبل از ازدواج است. انتخاب ( ازدواج ) یک امر انتزاعی نیست که ما در زمانی خاص - در جامعه ی ما بعد از اتمام سربازی و رفتن سر کار - تصمیم به انجام آن بگیریم. امری است که در کنش و واکنش های ناشی از روابط افراد یک جامعه ی آزاد، فرد را مجبور به انجام آن می کند:
از میان روابط متعدد آزادی که در یک جامعه ی آزاد امکان پذیر است، در طول زمان رابطه ای متفاوت و لذت بخش تر از سایر روابط به وجود می آید که دو طرف را به سمت زندگی مشترک هدایت می کند. به نوعی ازدواج، آخرین راهکاری است که افراد برای مشروع و معروف کردنِ رابطه ی ناگزیرِ لذت بخش شان به آن دست می زنند؛ در حالی که ما اول ازدواج می کنیم ( همسر ایده آل خود را انتخاب می کنیم. ) و بعد می نشینیم ببینیم چه اتفاقی می افتد که به خاطر همین آمار طلاق سر به فلک می کشد.
امین عابدین عزیز مرا به بازی هفت آرزوی محال دعوت کرده.
1. رسیدن تیراژ کتاب های غیردرسی! در ایران به بیش از صدهزار نسخه برای هر عنوان که البته هرگز دوست ندارم محال باشد.
2. گفت و گو با آنتون چخوف و ارنست همینگوی درباره تکنیک های داستان نویسی.
4. قدم زدن با آنا گاوالدا نویسنده فرانسوی در خیابان سن ژرمن پاریس.
5. ای کاش خالق شاهکار "صدسال تنهایی"، رمان آبکیِ "خاطرات روسپیان سودازده من" را منتشر نمی کرد.
6. قهرمانی تیم فوتبال ایران در جام جهانی آینده.
7. بارش برف در اهواز.
آرزوی شماره ۳ بماند برای خودم. چون نمی دانم محال است یا نه؟
درباره کورت توخولسکی ( 1935 – 1890 )
نویسنده چپگرای آلمانی
داستان کک نوشته این نویسنده را اینجا بخوانید.
کورت توخولسکی در نهم ژانویه سال 1890 در بخش موآبیت شهر برلین ( خیابان لوبکر پلاک 13 ) در خانوادهای یهودی به دنیا آمد. پدرش الکساندر توخولسکی، حسابدار بانک هندلز گزلشافت در شهر برلین بود. وقتی کورت دوساله شد با خانوادهاش به محله مرفهتری در برلین نقل مکان کردند، اما کمی پس از آن در سال 1893 بانک به پدرش ترفیع داد و آنها به شهر بندری اشتتین رفتند که در پومرانیا و در شمال اروپا واقع بود. بسیاری از خاطرات کودکی کورت به چشمانداز این شهر ساحلی شمال آلمان و لهجه پلتدویچ مربوط میشود که او در دور و بر خود میشنید. ( خانواده پدر او اهل گرایفس والد بودند که آن هم از شهرهای ساحلی شمالی است ). در اشتتین بود که کورت جوان شروع به نوشتن شعر کرد. اما در سال 1899 بانک در حال توسعه هندلز گزلشافت، پدر او را به عنوان رئیس بانک به برلین برگرداند. کورت به دبیرستان بسیار خوبی رفت که پروتستانهای فرانسوی در سال 1689 تاسیس کردند. او به لحاظ درسی در این مدرسه دانشآموز متوسطی بود...
دربارهی آنا گاوالدا
داستاننویس فرانسوی
آنا گاوالدا در سال 1970 در بولوین- بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس بودند و به هنرهای دستی ( نقاشی روی ابریشم ) اشتغال داشتند. در سال 1974 به بخش اور- ا – لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله قبلی راهبان کوچ میکنند. آنا در این محله دوران کودکیاش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و هنری گذراند. وقتی چهاردهساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او نزد یکی از خالههایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جابهجایی محل زندگی دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سنکلود درآمد، در آنجا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد. ولی از این رهگذر فراگرفت که از سنین کم خود را با دیگر واقعیتهای زندگی وفق دهد...
بدون عنوان
شروع کردهام به دیدن فیلمهای مهم و معروف دنیا. چرا که معتقدم سینما و ادبیات همیشه به هم کمک کرده و میکنند. توی این چند روز راننده تاکسی ساخته اسکورسیزی، بابل ساخته ایناریتو، mach point ساخته وودی آلن و دربارانداز ساخته الیا کازان را دیدم. راستش دچار کمبود فیلم شده بودم. از دیدن تکتکشان بینهایت لذت بردم. ضمن اینکه طرح و سوژه چند تا داستان هم توی ذهنم نقش بست. توی این مدت کمی هم دچار حواسپرتی شدم و هوس رفتن به سینما به سرم زد و نتیجه هوسبازی من هم این شد که چند تا فیلم آبکی مثل قاعده بازی و فیلمی که هرچه به ذهنم فشار میآورم نامش یادم نمیآید؛ دیدم. فقط خاطرم مانده که روی سردر سینما نوشته بودند: دیدن این فیلم برای افراد زیر 16 سال توصیه نمیگردد. گویا متعلق به ژانر وحشت بوده! من که به همراه سایر تماشاچیان کلی خندیدم. فاجعه آنجا اتفاق افتاد که فیلمِ مسعود کیمیایی! را هم دیدم. برای لذت بردن از فیلمهای این کارگردان همیشه باید منتظر فیلم بعدیاش بمانید. چون فیلمهای تازهاش آنقدر ضعیف و بد از آب درمیآید که آدم خیال میکند فیلم قبلیاش چهقدر خوب بوده. توصیه میکنم برای لذت بردن و درک فیلم رییس، منتظر اکران فیلم بعدی کیمیایی باشید. اما از حق نگذریم فیلم نقاب، حقیقتا" خوشساخت و متکی بر فیلمنامه قوی پیمان قاسمخانی است. البته منظورم نسخه سانسور نشده فیلم است. حالا برای فراموش کردن این همه خاطره بد توی سینما مجبورم دوباره توی خانه فیلم ببینم. اینبار استاکر، ساخته تارکوفسکی را انتخاب کردهام. امیدوارم انتخاب خوبی باشد.
|
براي تن مثله شده مصطفي كرمي «مصطفی کرمی» تصویربردار فیلمهای مستند و کوتاه، حدود 20 روز پیش هنگام تصویربرداری فیلم كوتاه «كاغذ باد» به تهیهكنندگی حوزه هنری استان گلستان دچار حادثه برق گرفتگی شد و بر اثر این حادثه در حالی که مسئولان اداره برق منطقه به گروه فیلمسازی اطمینان کامل داده بودند که هیچ خطری آنان را تهدید نمیکند؛ دو دست و انگشتان پاهایش را از دست داد. به نقل از وبلاگ محسن فرجي. |
در نکوهش سرور میهن بلاگ
سلام. وبلاگ قبلی بنده به دلیل ناکارآمدی سرور میهن بلاگ نابود شد. فقط شانس آوردم که بک آپ پست ها را در اختیار بنده قرار دادند. هر چند بک آپ نظرات شما دوستان عزیز تاکنون به دست من نرسیده. اما در صورت همکاری مدیران میهن بلاگ در اولین فرصت نظرات شما را به پست های مربوطه برخواهم گرداند.
تنگ بی ماهی روز چهارشنبه با یک مطلب تازه به روز می شود.
تنگ بی ماهی
یک ساله شد
نوشته های نمایشگاهی!!
درباره بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب!! همه چیز گفته و نوشته شده. راستش من هم چیز خاصی به ذهن ام نرسید مگر:
۱. بهبود وضعیت حمل و نقل نسبت به سال گذشته محسوس بود. علاوه بر مترو، اتوبوس های خصوصی ( طرح ریالی ) ویژه نمایشگاه! با کرایه 200 تومان از میدان انقلاب و... تا مصلی سرویس دهی می کردند. متعاقبا" ترافیک هم نسبت به پارسال کمتر شده بود.
۲. مکان استقرار ناشران عمومی ( شبستان ) بسیار بهتر از ناشران دانشگاهی و خارجی و ... بود.
۳. اکثر ناشرها کتاب ها را با 20درصد تخفیف می فروختند. البته این تخفیف بیشتر برای خرید کتاب های چاپ اول سودمند بود. چرا که بیشتر کتاب ها ی چاپ چندم نسبت به پارسال 20درصد افزایش قیمت داشتند.
۴. ناشران عمومی معتبر مثل ققنوس و چشمه و مرکز و ... مجاور هم قرار داشتند. البته این اتفاق به احتمال زیاد تصادفی رخ داده.
۵. کتاب های انتشارات وزارت ارشاد با 35درصد تخفیف به فروش می رسید! و به همین دلیل تبدیل به یکی از شلوغ ترین غرفه ها شده بود.
۶. چیدمان غرفه ها تا 80درصد بر اساس حروف الفبا بود!!
۷. محوطه نمایشگاه به دلیل وجود گنبد و طاق و مناره ها فضایی بسیار معنوی را به وجود آورده بود!!
۸. پراکندگی انواع زباله توی محوطه منظره بسیار زشتی را به وجود آورده بود.
۹. نه جایی برای استراحت پیدا می شد نه سایه ای. کسی هم جرات نداشت روی چمن های محوطه بنشیند و ساندویچ اش را کوفت کند. باغبان ها مثل اجل معلق سر می رسیدند و عقده اعمال قدرت را روی سر مردم خالی می کردند: بلند شین وگرنه خیس می شین. ( یعنی خیس تون می کنیم. ) در حالی که همه توی چمن ها دنبال یک وجب جای خشک می گشتند!!
۱۰. غرفه دارهای زن از این که دم به دقیقه به پوشش شان گیر می دادند دلخور بودند.
۱۱. پرهیجان ترین و فانتزی ترین بخش نمایشگاه ( نمایشگاه مطبوعات ) برگزار نشد.
۱۲. علاوه بر فروش برخی کتاب ها به نصب و فروش پوستر بزرگانی چون چه گوارا و فروغ و ... هم گیر داده بودند.
۱۳. شور و هیجان مردم و غرفه داران نسبت به پارسال بسیار کم شده بود و این از چهره همه پیدا بود.
۱۴. و خودتان دیگر بهتر از من می دانید...
متاسفانه به دلیل مشکلاتی که برای آپلود عکس پیش آمد نتوانستم عکس ها را روی وب بگذارم. به محض رفع مشکل این کار را انجام خواهم داد.
پ.ن:
می نویسم؛ پس هستم.
این روزها، عجب سرشار از انرژی ام. امید از دست من خسته شده. بعدازظهرها که از سر کار برمی گردم، یک لیوان چای می نوشم و شروع می کنم به خواندن و خواندن. شب ها هم تا دیروقت، کارم نوشتن و نوشتن است و اگر فرصتی باشد گپ و گفتی با دوستان. روی داستان های نیمه تمام، مقاله ها، شعرها و نقدهام کار می کنم.
به هیچ وجه قصد ندارم از خودم تعریف کنم. قصد دارم انرژی ام را تخلیه کنم. اهل خصوصی نویسی نیستم؛ اما به خودم گفتم بد نیست اگر کمی هم از مطالب رسمی دور شوم و بگذارم دست ام هر چه دوست دارد روی کاغذ بنویسد که این ها را نوشت.
واقعا آدم وقتی می نویسد احساس بودن غلیظی می کند. می نویسم پس هستم. و لازمه این نوشتن امید است و امید وامید. هنوز و تا همیشه به این اعتقاد دارم که هدف ادبیات تغییر جهان است؛ اما نه یک شبه. شاید و به احتمال زیاد به عمر من هم قد ندهد؛ اما مهم این است که تغییر می کند.
به هر حال روزهای سخت و دشوار اما پرامید و پرکاری را می گذرانم. هنوز دارم روی نقد داستان مستور ( حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه ) کار می کنم. قطعا" نظرات شما دوستان آفتابی، مرا به ادامه کار بیشتر دلگرم خواهد کرد.
انسان، زیبایی وظیفه است.
|
انتشار «اوليس» جيمز جويس بعد از 12 سال در ايران |
|
کتاب «اوليس» جيمز جويس با ترجمه منوچهر بديعي بعد از 12 سال و با 11 صفحه حذف منتشر خواهد شد.
به گزارش ايلنا منوچهر بديعي در نشست ترجمه که در تالار ناصري خانه هنرمندان برگزار شد با بيان اين مطلب که شعر ترجمه پذير نيست، درباره انتشار کتاب «اوليس» جيمز جويس گفت؛ من هر روز ساعت 9 صبح که کارم را شروع مي کنم حداقل 5 بار به اين پرسش پاسخ مي دهم که آيا ترجمه اوليس بالاخره در ايران منتشر مي شود. وي تصريح کرد؛ يکي از دوستان من همواره مي گويد تو تنها مترجمي هستي که به خاطر کتابي که منتشر نشده است معروف شده يي. اين مترجم نام آشنا ادامه داد؛ تا سال 1932 که قاضي در امريکا اجازه انتشار اين کتاب اوليس را داد، اين کتاب در امريکا و تا سال 1933 در انگليس غيرقابل چاپ بود و دلايل عدم انتشار اين کتاب همه آن مواردي است که ما با آن روبه رو هستيم. وي با اشاره به محمدعلي فروغي و کليات سعدي گفت؛ فروغي وقتي مي خواست کليات سعدي را منتشر کند دو بخش خبثيات و هزليات را با توجه به شرايط کنار گذاشت، حتي خود سعدي اين بخش ها را کنار گذاشت؛ همان طور مي بينيد در حال حاضر خبثيات همچنان منتشر نمي شود.وي با اشاره به دفتر پنجم مثنوي معنوي که بسياري آن را از رساله هاي فوجوريه مي دانند، گفت؛ نيکلسون زماني که ترجمه کامل مثنوي را در 1934 منتشر کرد 33 سال از زمان فوت ملکه که باني اخلاقيات بود گذشته بود اما بخش هايي از اين اثر عظيم را به زبان لاتين ترجمه کرد و تازه 4 سال پيش ترجمه لاتين اين بخش ها به زبان فرانسه منتشر شد. بديعي با بيان اين مطلب که بر روي بسياري از کتاب ها از آغاز مهر غيرقابل چاپ خورده است، گفت؛ حتي بسياري از اين کتاب ها را با نقطه چين هم نمي توان منتشر کرد. من 12 سال پيش ترجمه کتاب اوليس را به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي براي گرفتن مجوز سپردم اما هنوز که هنوز اين کتاب مجوز انتشار نگرفته است. وي ادامه داد؛ انتشار بسياري از کتاب ها از جمله اوليس که سال ها در کشور خودشان قابل چاپ نبوده اند، در ديگر کشورها هم دشوار است، بسياري که مثنوي معنوي را با انبر بلند مي کردند حاضر نيستند که اوليس را با انبر بلند کنند. بديعي يادآور شد؛ اما با اين همه ما قصد داريم با حذف 11 صفحه از 1280 صفحه مجوز اين کتاب را بگيريم و اين کتاب تمام مراحل چاپش آماده است اما اگر اين امر ميسر نشود اي بسا که آرزو به خاک شد. منبع: روزنامه اعتماد |
آرزوبازی
آه، بالاخره یکی پیدا شد که بپرسد آرزوهایت چیست! ایمان نازنین مرا به این بازی دعوت کرده صاحب وبلاگ وزین همسایه ها. امیدوارم همسایه ی خوبی برای اش باشم و حق همسایگی را خوب ادا کنم.
اصلا" واژه آرزو، گویی از گفتار و نوشتارمان حذف شده و حالا که قرار است بی هیچ محدودیتی آرزوهای ام را بنویسم، نمی دانم چه بنویسم. مثل زمانی که یک سوژه ناب برای داستان نویسی توی ذهن مان بالا و پایین می پرد و وقتی که قلم به دست می گیریم برای داستان کردن اش، سوژه لحظه به لحظه کمرنگ تر می شود تا جای اش را به یک روایت بسط یافته که احتمال زیاد با سوژه تفاوتی از زمین تا آسمان دارد؛ بدهد یا ندهد که اگر ندهد غم عالم روی دل مان قلنبه می شود که ... بماند.
حالا حکایت آرزوبازی ایمان و محسن که قشنگ ترین و بهترین بازی جهان است شبیه داستان نوشتن شده و سوژه ( آرزو ) گویی از قلم می ترسد، نکند کسی یا خودم آرزوهای ام را بخوانیم و بعد به این نتیجه برسیم که این هاهم شد آرزو:
1. مرا دوستانی باشد از جنس بلور و آینه و خورشید.
2. ریشه کن شدن فقر در سراسر زمین و برقراری عدالت.
3. روزی کارهای ام ( اول داستان ها و بعد شعرها ) در یک نشر معتبر چاپ شوند و مردم و منتقدان منصف از خواندن شان لذت ببرند تا شاید راهی اگر چه باریک به دنیایی بهتر باز شود.
4. ... عشق هم که این روزها نه چهره سرخ اش پیداست، نه آبی اش و نه ... مرا یک رنگ عشق بس و نمی دانم چرا همیشه دوست دارم عشق آدم هم خانه اش باشد، مهم نیست جنس مصالح اش از چه باشد.
5. در ضمن از پول هم بدم نمی آید!
سلام به دوستان خوبم و بازديدكنندگان محترم تنگ بي ماهي.
يكي از داستانهايم توي آخرين شماره ماهنامه آزما ( دي ماه 1385 ) به نام « ناديا » چاپ شده. خانم گيتا گركاني هم زحمت كشيدهاند وتوي همان نشريه نقدي بر داستان نوشتهاند كه همينجا ازشان تشكر ميكنم. متاسفانه اين نشريه روي صفحات وب منتشر نميشود، وگرنه لينكش را همينجا ميگذاشتم. اگر مجله را ديديد و داستان را خوانديد؛ خوشحال ميشوم نظراتتان را درباره داستان در همين پست بخوانم.
اعلام مطالب آینده تنگ بی ماهی:
1. یادداشتی بر شعر ریتسوس به همراه مطالب تکمیلی
2. چکیده سخنرانی « فیدل کاسترو » در کنفرانس سران با موضوع توسعه اجتماعی ( کپنهاگ _ 1995 )
مورد دوم در راستای قولی بود که جهت پرداختن به مسائل اجتماعی داده بودم.
به امید روزی که تنگ تنهای این سرزمین ماهی عدالت و آزادی را در آغوش بگیرد.
درود فراوان به دوست داران فرهنگ وهنر.
هدف از برپایی تنگ بی ماهی فراهم کردن محیطی صمیمی جهت تبادل افکار علاقه مندان حوزه های مختلف فرهنگی هنری می باشد.
مطالبی که در پست های این وب خواهید خواند بیشتر تولیدی خواهد بود. البته جهت غنی تر شدن تنگ بی ماهی از مطالب آزاد ( با ذکر منبع ) نیزاستفاده خواهم کرد. محتوای مطالب به دلیل علاقه ی شخصی که به ادبیات دارم بیشتر متشکل از شعر داستان و مقاله های ادبی خواهد بود. ضمن این که نیم نگاهی هم به سینما و مسائل اجتماعی خواهم داشت. در این راه نظرات شما بازدید کنندگان گرامی در پیشبرد کیفی این وب لاگ غیر قابل انکار است. ضمن این که می توانید با ارسال مطالب خود ( در هر زمینه ای که فعالیت می کنید ) به بخش خصوصی نظرات وب لاگ به بهبود کمی و کیفی تنگ بی ماهی کمک کنید.
به امید روزی که تنگ تنهای این سرزمین ماهی عدالت و آزادی را در آغوش بگیرد.