تبليغاتX
تنگ بی ماهی

 پیام‌های کوتاهت را می‌خوانم

موسیقی می‌شنوم

 

زیر انگشت‌های تو

چه فرقی می‌کند

تلفن باشد

یا پیانو

۱۸آذر ۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 9:35 توسط مهدی علاقمند |

 

دورریختنی‌ها

 از سیمِ تلفنی که زنگ نمی خورد

به جای نخ استفاده کنید

بغض تنهایی‌تان را کمی باد کنید

نخ را به آن ببندید و به پارک بروید

بعد از چند دقیقه خواهید دید

یک بادکنک‌فروش حرفه‌ای هستید.

18/8/88

روزهایی هست در زندگی که آدم دوست دارد از دست بعضی آدم‌ها کوله‌بارش را بردارد و مثل قصه‌ها بزند به ناکجا. آدم‌هایی هستند در زندگی که دیر می‌آیند و زود می‌روند و چنان خاطره‌ی درخشنده‌ای از خود به جا می‌گذارند که دوست داری بگذاری هر وقت دلشان خواست کوله‌بارت را کول کنند، حتا اگر لحظه‌ای با خود بگویی: نکند ندانند کوله‌بار یعنی چه.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:31 توسط مهدی علاقمند |

زیبایی زنان زیبا

دوچندان می‌شود

با سیگاری لای انگشتان‌‌شان

این         

نظریه‌ی زیبایی‌شناختی یک کافه‌چی قدیمی‌ست

که سال‌هاست به خاطر زنش سیگار را ترک کرده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:37 توسط مهدی علاقمند |

کافه‌داری مشهور بودم

حالا اما

ته‌سیگارهای لایت را جمع می‌کنم

دنبال زنی می‌گردم

که در یک شب پاییزی

ماتیکش را جا گذاشت

کنار آینه‌ی دستشویی

 

من

کلکسیونری مشهورم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:35 توسط مهدی علاقمند |

قطار

تندیس خداحافظی ست

و بهانه‌ی همیشه‌ی گریه‌ی شاعر

که همسفر ندارد وُ

مسافران را بدرقه می‌کند

 

شاعر

پیکرتراش خداحافظی ست

                          با گریه‌هایش

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:12 توسط مهدی علاقمند |

 

از ماهی گیران شکست خورده

کسی لنگه کفش نمی خرد

جز مردی گرسنه

که از جنگ بر می گردد

با یک چوب‌دستی  زیر بغل

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:44 توسط مهدی علاقمند |

 

دیر کرده

در این هوای شرجی

از ساعتم

عقربه می چکد

اهواز/ مرداد هشتاد و هشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:48 توسط مهدی علاقمند |

 

بچه ها آدم برفی درست می کردند

پینوکیو از آب درآمد

هویج گران بود

باتوم فراوان

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:3 توسط مهدی علاقمند |

 

شلیک که شد

با خود گفتی

کدام سیم از کدام ساز در کجای جهان پاره شد

که سوزَش این‌چنین سینه‌ام را ‌سوزاند

                                         نوازنده‌ی آزادی!

 

مفاهیم درس های فلسفه را مرور کردی

و چون پاسخی نیافتی

حیران بر زمین افتادی و

دشمن ساز را جست‌وجو ‌کردی

افسوس

آن‌دم که اُرکستر آزادگان در خون خیابان اجرا شد

فرصت نشد ببینی

گلِ سرخی که از دهان تو جاری شد

قطعه‌ی بی‌کلام تاریخ ما بود.

 

پ.ن : عذرخواهی از عزیزی که کامنتش به خاطر ویرایش این شعر ناخواسته حذف شد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:18 توسط مهدی علاقمند |

 

آن کلاغ

که می خواست به جوجه های فضولش حالی کند

                                                            شب است و وقت خواب

ستاره های شانه ی سروانی را

که در جنگ کشته شد

از تخت خواب زنش دزدید

نشان شان داد و قصه خواند :

.

.

.

قصه ی ما به سر رسید

آدمه به خونه ش نرسید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:16 توسط مهدی علاقمند |

 

شعرم را

پس می‌گیرم از تو

کلماتش را

حرف

به

حرف

دانه می‌کنم

برای صبحانه‌ی کلاغ‌ها

و به آوازشان گوش می‌دهم

تنگ بی ماهی سه ساله شد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:33 توسط مهدی علاقمند |

 کودکی

سوار دوچرخه‌ی بدون گُلپَر نمی‌شوی

مراد هم می‌داند

گلِ سرت را شکسته

مادرت بفهمد حتماً کتک می‌خوری

پول ندارم برایت گلِ سر بخرم

 مراد هم می داند

امروز به من گفت:

گلپرهای دوچرخه ام را می خرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:50 توسط مهدی علاقمند |

 

مهمانی

از پشت سر شناختمش

با اینکه

هیچ وقت ندیده بودمش

 

جلوی بار

داشت کتاب می خواند

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:45 توسط مهدی علاقمند |

 

پیرزن با یک سبد سفیداب

از پله‌های خانه‌ی اجدادی پایین افتاد

و زیر لب گفت:

پله هم

پله‌های قدیم !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36 توسط مهدی علاقمند |

 

تخته نرد روی قله‌ی قاف

یادش بخیر

چه سیگارهایی که پای قمار با چشمک ستاره‌ها روشن نکردم

حالا همه‌ی ستاره‌هام را باخته‌ام

جز تو

که همان خورشید معروفی

دلم برای زندگی تنگ شده

اما آن‌قدر خسته‌ام

که به خاطر یک نردبان

روی تو شرط بسته‌‌ام

قول بده

اگر باز  بازنده شدم

سیگار رقیبم را

با خودت روشن نکنی

 

هنگام سرایش این شعر به سطر آخر "فدریکو گارسیا لورکا" سروده‌ی گروس عبدالملکیان نظر داشته ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:40 توسط مهدی علاقمند |

 

خط شلوارم شکسته

کُتم تا خورده

پیراهنم چروک شده  

باید

یک اتوی حسابی بکشم

                            دلم را.

 

 پ.ن: فیلم reader را حتماً ببینید. فیلمی درباره جنون ادبیات.

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:16 توسط مهدی علاقمند |

 

شعرم در گاف

 شعر زیر، ویراست دوم شعر پیشین است که با نقد سازنده استاد مقربین میسر شد.

دروغ نگوییم
بندباز
با ما هیچ فرقی ندارد
او زندگی اش به بند بند است
ما بندمان به زندگی

به جای بریدن بند با قیچی
سر و صورت مان را اصلاح می کنیم
و در آیینه ژست می گیریم
که باز جان بندباز را نجات دادیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:10 توسط مهدی علاقمند |

 

دروغ نگویید

بندباز

هیچ فرقی با ما ندارد

او

زندگی‌اش به بند   بند است

ما

بندمان به زندگی

 

به جای این همه آه و ناله

باید با قیچی بند را ببرید؛

سرتان را اصلاح می‌کنید

و توی آینه ژستی فداکارانه می‌گیرید:

بازهم جان بندباز را نجات دادم !

 

دروغ نگویید.

 

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:12 توسط مهدی علاقمند |

 

از دار دنیا

یک دوچرخه دارم که زنجیر ندارد

ویک خورجین پُرخورشید

که از نقاشی بچه‌ها دزدیده‌ام

و به نقاش‌ها

که از قحطی رنگ

شب می‌کِشَند

روز کرایه می‌دهم

بچه‌ها را اما

فراموش نمی‌کنم

برای هر خورشیدی که می‌دزدم

می‌دهم یک دور با دوچرخه‌ام بزنند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:50 توسط مهدی علاقمند |

 

گردش عقربه چیست؟

یادآور مرگ

گردش دامن تو

یادآور زندگی

 

برقص

تا ساعتم را میزان کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:9 توسط مهدی علاقمند |

 

شالت را که باز کردی

یک مشت راننده‌ی گُم‌ راه!

از گردنت سقوط کرد

و زمستان

چنان تمام شد

که یادشان رفت

توی دره

دنبال کامیون‌شان بگردند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط مهدی علاقمند |

 ترجمه‌ی شعری از من به زبان انگلیسی

مترجم: مهناز یوسفی

منبع: سایت ادبی امضا

Moon was drowning in the water
It was thirsty
It goes to drink  up the bow
Now the water is drowned
In the moon.

ماه غرق بود در آب
او تشنه بود
کاسه را سر کشید
آب غرق شد
             در ماه.

پ ن:شنبه می روم چالوس. برای انجام کارهای انتقالم از دانشگاه چالوس به دانشگاه شوشتر. رشته مهندسی معماری (کارشناسی ناپیوسته) قبول شده ام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:25 توسط مهدی علاقمند |

 

شبِ حکومت نظامی

یک سبد مداد رنگی

از بال شب‌پره‌ها قرض کردی

نفس‌زنان تا خانه آمدی

گلبرگی از سینه‌بندت    شبنم بسته بود

از زیر پیراهنت پیدا شد و

افتاد توی چشم گنجشک‌ها

که جغدها را به جاسوسی پلیس فرستاده بودند

تا برایت گیتار بزنند

               با سیم‌های برق

و تو با مداد‌هایت

روی شب‌نامه‌هایم

آن‌قدر بادکنک رنگی کشیدی

که یادم آمد

آن شب

روز تولدت بوده است

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:53 توسط مهدی علاقمند |

 

به همخانه فکر می کرد

مردی که

خانه نداشت.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 11:56 توسط مهدی علاقمند |

 

باران می‌بارد

چترهم ندارد

پنهان شده توی پرنده ‌فروشی

و به قناری‌ها

یاد می‌دهد

چه‌طور

با روسری‌ا‌ش

پرچم درست کنند

                   قربان!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:57 توسط مهدی علاقمند |

 

باد برد

روسري زني را در عبادتگاه

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:52 توسط مهدی علاقمند |

 

شعرم در شماره پنج امضا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:13 توسط مهدی علاقمند |

 

 روزنامه

کارمندی

"خاطرات یک ماهی گیر" می خواند

مدام

"تورَم" را

تَوَرُم  می خواند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:35 توسط مهدی علاقمند |

 

شاه

با فیل‌ها و اسب‌ها

با وزیر و سربازهام

منچ  بازی می‌کنم

با سه حرکت

این جنگ را باخته‌ام

و روی میز مانده‌ام

 

آغاز جنگ

عاشق دو انگشت با ناخن‌ صورتی  شدم

که مرا بغل کردند

و مات شدم

 

حالا هر شب

آن انگشت‌ها

از کنار لشگرم رد می‌شوند

عینک را روی میز می‌گذارند

و قرص‌ها را برمی‌دارند

 

کمرم درد می‌کند

اسب

تاس ریخته

شش آمده و

فیل از روی من رد شده

........ . . . .  .   .   .    .     .

پ.ن: خسته نباشی مسافرم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:33 توسط مهدی علاقمند |

به استاد شهاب مقربین

کلاس اول دبستانم

این زنگ ریاضی دارم

از مدرسه فرار کرده‌ام

آلوچه می‌خورم و

شعر می‌گویم

.

.

.

سایه‌ی خط کش ناظم

از انتهای جاده‌ای بنفش

روی دهانم می‌افتد

دوباره فرار می‌کنم و

شعر می‌گویم

ناظم با خط کش آهنی‌اش

 دنبالم می‌دود:

برگرد!

برگرد!

ناشرت دنبالت می‌گردد.

کنار " … جاده‌‌ی بنفش ..."*

از خواب بیدار می‌شوم

 

مقربین!

مقربین!

من هم کودکی‌ات را دیدم.

* عنوان کوتاه‌شده‌ی کتاب "کنار جاده‌ی بنفش کودکی‌ام را دیدم"

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 21:3 توسط مهدی علاقمند |

 

كلاهم را باد برد ... در گاف منتشر شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:47 توسط مهدی علاقمند |

ماه غرق بود در آب

او تشنه بود

کاسه را سر کشید

آب غرق شد

             در ماه.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:14 توسط مهدی علاقمند |

شب

مواظب باش

آقاي راننده!

بزن كنار

بزن كنار

بزن كِ

.

.

.

آه

خدا را شكر!

زنده مانديم

 

ماشين روبه‌رو

توي دره رفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 12:8 توسط مهدی علاقمند |

دلم برای کلاغم تنگ شده

 

آخر

تلفنی که زنگ نمی‌خورد

مثل دمپایی پاره

فقط به درد پراندن کلاغ می‌‌‌خورد

 

دوست دارم

برگردد

و صابون‌هام را بدزدد

بدوم تا سر کوچه

صابونی بخرم

و با بقال محله کمی حرف بزنم

 

از هرکسی باید چیزی خرید

تا با آدم حرف بزند

به جز کلاغ‌ها

که زیادی حرف می‌زنند

 

کلاغم

برگرد!

لبِ حوض

یک قالب پنیر گذاشته‌ام.

    پایان

۸۷/7/۲۰

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:7 توسط مهدی علاقمند |

عشق‌بازی

لب فنجانم پَریده

لب جانانم بُریده

 

بهتر است

هرکس از فنجان خودش چای بخورد.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:18 توسط مهدی علاقمند |

 

شعری از من در امضا منتشر شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:18 توسط مهدی علاقمند |

کلاهم را باد برد

کلاهی که سر آن مَرد رفت

                          کلاه من بود

مَرد را باد برد.

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:1 توسط مهدی علاقمند |

 درخت

ميان بيابان باشي

يا صندلي پادشاه

فرقي نمي‌كند

موريانه كار خودش را مي‌كند

 

چوبِ بستني

در دهان كودكي باش

كه دوست دارد

در آينده دكتر شود.

 پی نوشت:متاسفانه قالب قبلی که خیلی هم دوستش داشتم؛ بیشتر مواقع کامل بالا نمی آمد. به همین دلیل فعلاً از همین قالب استفاده می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:54 توسط مهدی علاقمند |

 

دستفروش در گاف منتشر شد.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:21 توسط مهدی علاقمند |

 

آخرین غول چراغم

خسته از آرزوهای تکراری

 

یک آرزو به عمرم مانده

نه دود دارم

نه حساب بانکی

 

دو عاشق

از اتوبوس جا مانده‌اند

با جیب‌های خالی

 

تا آرزوی پول نکرده‌اند

خیابان را

پر می‌کنم از ایستگاه خالی.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:22 توسط مهدی علاقمند |

 

برای تو که دلتنگی‌های مرا گوش می کنی

 

بادبادکم من

سال‌ها پیش

سقوط کرده‌ام 

پشتِ اتاقِ دخترکی روستایی

که هر شب از آن

                 می‌شنوم

صدای چرخ نخ‌ریسی را .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط مهدی علاقمند |

 

زنِ نازا

گیتارش را مثل کودکی بغل کرده بود

و در بازار ترانه‌فروش‌ها پرسه می‌زد

 

ایستاد

کنار مردی

که ترانه‌های عاشقانه را

کلمه‌ای یک بوسه می‌فروخت

 

مرد

سی‌وهفت بار

زن را بوسید

 

زن به خانه رفت

و کلمه‌ها را شمرد: سی و هشت؟!

 

یک شب

در حال اجرای ترانه در کنسرت

                                استفراغ کرد

 

برگشت پیش مرد

داشت به این فکر می‌کرد:

                  کدام کلمه را پس بدهد؟

که پیشانی‌اش بوسیده شد.

..................................................

بعضی فیلم‌ها را انگار کارگردان برای من ساخته، مثل "پل‌های مدیسون کانتی"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:39 توسط مهدی علاقمند |

 

ماتِ هَمیم

فیلِ من

عاشق اسبِ تو شده

 

سربازها را بریز توی جعبه

جنگ فایده‌ای ندارد.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 8:14 توسط مهدی علاقمند |

 

شعبده‌بازی غمگینم

عاشق تو شدم

که به جای گُل

از کلاهم بیرون آمدی

و به سمت دنیا دویدی

 

دستم

به گَردِ پای تو هم نمی‌رسد

چاره‌ای نیست

تا فریب زندگی را نخورده‌ای

باید جاده را لوله کنم

زیر بغلم بزنم و برگردم

تا به نمایش بعدی برسیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:58 توسط مهدی علاقمند |

داستان زندگی یک باغبان

 

از روزی که

توی ایوان بوسیدمت

گُل‌های باغچه

برگِ دست‌شان را

به ساقه‌ی کمرشان می‌زنند

و صورت‌شان را کمی کَج می‌کنند

تا بلبلِ مغرور

از میان‌شان

گلبرگِ یکی‌ را بچیند

 

عشاق شکست‌خورده‌اند   گل‌ها

گربه‌ی همسایه نشسته لبه‌ی حوض

همراه ماهی‌ها گریه می‌کند

گلبرگ‌ها را می‌بینند

که روی شاخه‌ی دست تو

لانه‌ی بلبل شده‌اند

 

پرَپَر شدن باغچه را گردن می‌گیرم

بازهم اشتباهی

توی گلدان کاشتمت.

 

پی نوشت

مطلب آینده: داستان " دُم‌شمشیری "

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:48 توسط مهدی علاقمند |

بکارتش

بی خون و درد

از درون باز می‌شود

 

بی نطفه و رَحِم

مرگ

تولید مثل می‌کند

               دهانه‌ی دار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:56 توسط مهدی علاقمند |

عصرانه

گفتم: چای دم کشید؟

‌گفتی: هنوز رنگ چشم‌های تو نشده

 

سماور

با قل قلِ دلِ من می‌جوشید.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:33 توسط مهدی علاقمند |

 

اَهورامزدای منی

کتیبه‌ها

پر از حروف نام تواَند:

                    آفریدگار شادی!

 

تپه‌های خارا

از شهوت کتیبه‌شدن

تیشه‌ی فرهاد را خواب می‌بینند!

 

خط میخی

پر از انحنای معنای توست

افسوس

دستم به لمس عمقِ تو نمی‌رسد

 

قانون کوهستان را بشکن

تکان بخور

در آغوشم بگیر

تا درحروفِ تو حک شوم

می‌خواهم

به تاریخِ تو بپیوندم.

 

همدان/ دره‌ی عباس‌آباد/ کتیبه‌های گنج‌نامه - 10/4/87

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:6 توسط مهدی علاقمند |

دو شعر از من در آتی بان منتشر شد.

پی نوشت: هم خاطره می رود به شهرش. می ترسم روزهای طلایی زندگی ام را با خود ببرد.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:7 توسط مهدی علاقمند |

به بهترین کتایون دنیا

مِی پرست

پرستاران!

این مَرد

از لذت فراوان

بی هوش شده

 

بگذارید بمیرد

تا برای زنده گان

مجلس ختمی بگیریم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:19 توسط مهدی علاقمند |

تقدیم به هم‌خاطره‌‌‌ام

 

بوی انار می‌دهی

شب یلدای من!

پیش از تبانی آفتاب و کوه

بگذار

    دانه ‌

        دانه

            دانه

                بجویَِِمَت

تا راز اشک‌هایم را بدانم

                                اهواز-۱۸/۳/۸۷

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 21:35 توسط مهدی علاقمند |

بیگ بن پیر!

ساعت های سوییسی جوان!

باهم رقابت نکنید

باهم از کار بیافتید

سنت و مدرنیته بازی مسخره ای است

وقتی

به جای لبخند او

در ساعت پنج عصر

نیشخند ستاره ها را تحمل می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:49 توسط مهدی علاقمند |

شعری از من در نشریه ادبی جن و پری منتشر شد.

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:56 توسط مهدی علاقمند |

دکمه‌های این تلفن

برادرانِ اصحاب کهف‌اند

خواب انگشت‌های تو را می‌بینند

که نازشان می‌کردی و

سراغ مرا می‌گرفتی

تا روزِ آمدنم را بدانی

 

حالا آمده‌ام

اما

اصحابِ باوفایِ تو

به خواب ابدی رفته‌اند

 

شماره‌ی ‌تو را نمی‌گیرند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:53 توسط مهدی علاقمند |

اُمید

بازیافتِ زباله است

آن جا که

دستفروش ها

قلکِ پلاستیکی می فروشند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:18 توسط مهدی علاقمند |

به مناسبت روز جهانی کارگر

 

حلزون خوشبخت

اگر دیده بودی

کارگری را که

خانه می سازد

و خانه ندارد

این قدر به لاکِ لاک پشت حسادت نمی کردی

........................................................

پ.ن:

عزیز نازنینی را از دیار خاطره ها ملاقات کردم. چند قطره شادی به زندگی ام پاشید و رفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:40 توسط مهدی علاقمند |

 

ژاکتم را بپوش

تا گرم شوم

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:48 توسط مهدی علاقمند |

چند کلمه خبرِ خوش

به من قرض دهید

تا برای طوطی ام بخوانم

قول می دهم

خبر را که از بَر شد

برایِ تان پس بیاورم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:49 توسط مهدی علاقمند |

زمین را دود فرا گرفته

وقتی از چیدن آسمان برمی گردی

تا برای من هوا بیاوری

خدا بوی دست های تو را می گیرد

 

گل ها که مردانی غمگین اند

از شهوتِ چیده شدن

به سمتِ دست هایِ تو بلند می شوند

مثلِ

زنی که جای نگاهِ مردی عاشق را

سال هاست روی تنش قاب گرفته

و از پشیمانیِ شرمِ بی معنایِ دخترانه گی اش

هر ماه موهایش را رنگ می زند

و سرِ خیابانِ خانه یِ همان نگاه می ایستد

تا لب های پسرکی را که هر صبح به مدرسه می رود؛ ببوسد

عجب پیچیده است

بوی دست های تو

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 8:37 توسط مهدی علاقمند |

 

طوطیِ بامعرفت

ادای تو را درمی آورد

تا دل من را به دست آورد.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 9:1 توسط مهدی علاقمند |

مرا ببوس

تا زهدانت را

پر از شکوفه کنم

اگر دوست داری

بهار

از میان تو زاده شود

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:31 توسط مهدی علاقمند |

گوشه‌ی یک سفره‌ی  هفت‌سین

آبِ کاسه

طوفانی نشو

صبر کن

ابرویش را در آینه بردارد

موهایش را در تو شانه می‌کند

خانم ‌بهار

به زلالیِ تو شک ندارد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:59 توسط مهدی علاقمند |

 

 دیالکتیک یعنی:

در یک روز بارانی

من به تو نگاه کنم

تو از پشت چتر

به من لبخند بزنی

تا مارکس

در یک روز آفتابی

از پل صراط

به سلامت عبور کند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:6 توسط مهدی علاقمند |

 

‌اسکار خوش‌بو ترین گل را

گل‌خانه‌ی تو برد

هیچ داوری باور نکرد

من گل‌خانه را

توی چمدان نشانده‌ام

 

وقتی‌که نامت

توی سالن پیچید

من

دامنت را روی سن بردم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:35 توسط مهدی علاقمند |

طرح 

عشق

نوک ناخنم بود

تو نبودی

ناخن گیر بود

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:40 توسط مهدی علاقمند |

خیاطی

 

کوله‌‌بار خاطراتم

نخ‌کش شده

و شما

     دانه

        دانه

          بیرون

              می افتید

و من

نخ به نخ بادبادک می‌شوم

فقط

دلم برای مادرم می‌سوزد

که عاشق خیاطی است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:49 توسط مهدی علاقمند |

 

پیچک تنت

بوی چتر و چمدان گرفته

دستگیره را بگردان

ببین

راننده تاکسی برایت دست تکان می دهد

مثل دست های سابق من

سر کوچه ی پیچک ها

همان جا که باغچه بان

تندیس برگ های تو را ساخت

حالا تا باران نزده

کفش هایت را بغل کن

دوست ندارم به صدای پایت

رویم مثل دستگیره بگردد

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:39 توسط مهدی علاقمند |

از خاطرات یک دریانورد

 

وقتی روی اسکله

خط میان لب هاش

افق های دوردست را

در دهانم می کاشت

بلیت کشتی را

                 پاره کردم.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 19:27 توسط مهدی علاقمند |

عکس

کمی آن طرف تر بنشین

که فنجان بلور

توی چشمت بیافتد

تا ندانم

به رنگ چای خیره شوم

یا چشم های تو را بنوشم

 

حالا

راستش را بگو

مرا بیشتر دوست داری

یا دوربینم را؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:24 توسط مهدی علاقمند |

یک خرگوش

با این همه هوش

هرگز نخواهد فهمید

چرا گوش هایش

شبیه خر شده.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:7 توسط مهدی علاقمند |

روی دراتوبوس نوشته شده بود:

ارائه‌ی بلیت نشانه‌ی شخصیت شماست

برگشتم بلیت بخرم

باجه‌ی بلیت‌فروشی تعطیل بود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 15:25 توسط مهدی علاقمند |

مرد فمینیست

بوی گند جوراب‌ات

جلسه را برداشته

حتما" همسرت

کار داشته.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:44 توسط مهدی علاقمند |

 قرار بر این بود که من، ایمان و امین در نکوهش جنگ بنویسیم.نوشتیم.

 

عروسک دانا: برشی از جنگ 

 

رویا                                                                          یک روز عروسک ما از طاقچه پرت شد

مادر خوبی بود                                                          و گریه کرد

هروقت خوشحال می‌شد جیغ می کشید                   رویا جیغ کشید

من هم پدر خوبی                         

برای عروسک کوکی‌مان                                            من

که باطری‌اش تمام شده بود                                      وقتی پنج ساله بودم

                                                                                زنم را از دست دادم               

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:52 توسط مهدی علاقمند |

وقتی لب‌های تو تاول می‌زند

می‌دانم    

عسل این کندو

سرخ خواهد شد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:21 توسط مهدی علاقمند |

برای میلاد نواربافی و معشوقش که در یک سانحه رانندگی جان سپرد.

شب اول قبر

زینب با همه‌ی خستگی‌اش از زندگی

به‌ خاطر تو بیدار ماند

تا شمع‌های زندگی را

بالای سرش روشن نگه دارد

کنج آسمان قبرستان

ستاره‌ای چشمک می‌زد

تو تلخ خندیدی

گفتی چه وقت چشمک است ستاره

به جای چشمک زدن به باد بگو

امشب بخوابد

من و زینب می‌خواهیم عکس‌هایمان را دوره کنیم

ماه که از شدت حسادت قرص کامل شده بود گفت:

ستاره دست زینب را دزدیده

تا موهایش را برای خورشید شانه کند

 

آن شب خورشید به احترام زیبایی ستاره

طلوع نکرد

تا ستاره زمین را نورافشانی کند

حالا ماه‌هاست

کسی از ماه خبر ندارد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:23 توسط مهدی علاقمند |

فقط همین چند کلمه را صبر کن

تا بنویسم:

به‌خاطر این شعر

کمی دیرتر رفت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:51 توسط مهدی علاقمند |

 برای ایمان عابدین  که دوست داشت سه‌گانه‌ای بنویسم.

 

طناب دار!

انصاف داشته باش

این کبوتر

آمده تاب‌بازی کند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:14 توسط مهدی علاقمند |

زمین!

چادرت را روی سرت بکش

خورشید این روزها

خیلی نامحرم است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:30 توسط مهدی علاقمند |

نه

دستفروش!

این همه چسب و باند

حریف زخم‌های دست من نمی‌شود

دستم را بفروش.

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 16:53 توسط مهدی علاقمند |

تا به خود آمدیم‌

هفتادساله بودیم

با کتاب قرآن و کتاب زمین

افسوس

چراغ مطالعه را خاموش که می‌کردیم

فراموش کردیم ساعتمان را کوک کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:10 توسط مهدی علاقمند |

در نوشگاه

 

چهره‌ی تو از پشت این جام شیشه‌ای

دلواپسی‌های گنجشکی است

که در دل‌ام آواز می‌خواند

پس بنوش

آخرین جرعه‌ی تصویر این گنجشک را

تا لحظه‌ی بدرودمان

شاهدی نداشته باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:13 توسط مهدی علاقمند |

داستان یک قناری که آزادی را دوست نداشت.

 این قناری توی اتاق چه می‌کند؟

باز هم پنجره باز است

آزادش می‌کنم

تا آواز نخواند

سکوت محض را دوست دارم

و بوسه‌های کم‌تجربه‌ی تو را

که خورشید می‌کنند

چهره‌ی اتاق را از شرم

آن گاه گل می‌دهند لب‌هایم

به جادوی دست‌هایی

که می‌لغزند

روی انحنای گلدان کمرگاهم

 

حالا می‌فهمم

چرا این قناری آزادی را دوست ندارد

از تو خواهش می‌کنم

دیگر این پنجره را باز نکن

بیرون

پر از قناری است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:43 توسط مهدی علاقمند |

ترانه ي دوم

مثل خواندن روزنامه ي صبح

توي كوپه ي قطار

وقتي كه همسفرم مي گويد:

آقا! چاي تان سرد نشود؛

دوستت دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:28 توسط مهدی علاقمند |

ترانه ي اول

براي روز تولدت                                  

شانه خريده بودم

تا خودم موهايت را شانه بكشم.

مي خواستم مسير زندگي ام را

خودم انتخاب كنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:21 توسط مهدی علاقمند |

توضیح:

شعر زیر یکی از کارهای قدیمی من است که با ویرایشی تازه تقدیم تان می کنم.

زندگی

مرا چون سنگ ساخت

سنگی که می شود

با آن ساختمان ساخت

ساختمانی که می شود

از آن بالا

خودت را پرت کنی

کف آسفالته ی خیابان

مردم از کنار جسدت رد شوند

و بگویند:

چه ساختمان بلندی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:20 توسط مهدی علاقمند |

به مناسبت روز جهانی کارگر

دیروز که کارگرها

با اره و چکش و ....

به جان هم افتاده بودند

کارفرما

از شدت ناراحتی

سیگار برگ می کشید.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:48 توسط مهدی علاقمند |

تقدیم به همه عاشقان نوروز  و انسان های آزادی خواه

سین هشتم

کیه کیه در می زنه؟                               

  چرا با پاش در می زنه؟

- منم منم در می زنم

  دستام پره پا می زنم

- من که نوروز ندارم

  سفره هفت سین ندارم

چرا نداری چی کم داری؟

- سبزه و سکه کم دارم

- بپر برو تو باغچه

  رو برگ گل نوشته

  برگای من مال توئه

  سبزی هفت سین تو ئه

- من سمنو ندارم

  هفت سینی هم ندارم

- این قدر نگیر بهونه

  دختر یکی یه دونه

  تا کی می خوای تو خونه

  بگیری هی بهونه

  نرفتی توی کوچه

  بوی سمنو می پیچه

  یه کاسه وردار از رف

  بپر برو سر صف

  آخه بی بی گل منتظره

  می گن تا صبح چشم به دره

- راستی من سیب ندارم

  سفره هفت سین ندارم

- سیب رو درخت عشقه

  زمین این جور نوشته 

- آخه من عشق ندارم

  چون کسی رو دوست ندارم

- بی بی گل پسر داره

  پسر نگو شاه پسر داره

  اون تو رو خیلی دوست داره

- من که سکه ندارم

  سفره هفت سین ندارم

- سکه تو قصر فراوونه

  دستای شاهه داغونه

  بپر برو تو قصرش         

  با مشت بزن تو پشتش

  وقتی صداش در اومد 

  بدون عمرش سر اومد

- خب عمو نوروز من

   همیشه پیروز من

   هفت سین من کامله

   پس چرا دستات پره؟

دستام پر از ستاره س

  ستاره سین سفره س 

دستات پر از ستاره س؟!

  ستاره سین تازه س؟!

- ستاره سین هشتمه

  سین امید مردمه

  ستاره آزادگیه 

  خون به دل تاریکیه   

- بیا تو نوروز من

  نوروز پیروز من

  بیا باهم داد بزنیم

  دنیا رو فریاد بزنیم:

- اونایی که نوروز ندارین

  سفره هفت سین ندارین

  امشب همه مهمونمین 

  مهمون من و نوروزمین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط مهدی علاقمند |

تقديم به علي‌اشرف درويشيان

بي‌هم

 همين ديشب

 كه من بي خانه هواي هم‌خانه به سرم زده بود

نيمكت آبي را

توي حوض بي ماه شب بي تاريخ

شستند و ترسيدند و بردند

آرام بخنديد

كه ماه پشت پنجره‌ي مقواي اتاقم

هزار سال است خواب خورشيد مي‌بيند

بيچاره‌ها

از شوق داشتن يك چيزي كه مال خود خودشان بود

فراموش كردند آوازهاشان را از روي زمين بردارند

و صداي بي‌خانگي‌شان تا صبح

گوش ستاره‌ها را هم كر كرد

و ماه که در هزار و يكمين گردش گهواره‌اش از خواب پريد

بي كه صورتش را توي حوض بشويد

ديد

عجب هم پنجره ی بی خورشیدی دارد

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:14 توسط مهدی علاقمند |

ترانه‌ي غمگين نويسنده‌اي زير باران

تمام شد                                                                       

تو و هرچيزي با تو                                                          

تمام شد                                                                        

اما هنوز                                                                        

توي دل مدادم                                                               

چند كتاب داستان بغض كرده                                           

                          كه بايد بنويسم‌شان                              

                                   اگر تراش لعنتي بگذارد                

كه بايد بنويسم                                                               

مرا ببخش                                                                      

اگر تو را بيشتر از كتاب‌هاي‌ام دوست داشتم

و انگ ننگين كسي را خوردم

كه وظيفه را به عشق فروخت                                          

.

و حالا تا بخواهم به كتاب‌خانه بروم

و داستان دوستي‌مان را بنويسم

پدران و مادران

در حالي‌كه از برق اتومبيل مردان خوشبخت!

عينك دودي به چشم زده‌اند؛

بليت اتوبوس خيس توي دست‌ام را

با انگشت نشان مي‌دهند

و زير گوش كودك‌شان زمزمه مي‌كنند:

آن مرد راببين

حتا چتر هم ندارد.          

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:37 توسط مهدی علاقمند |

ماه

از پستان تو نور می نوشد

تا امواج اندام ات

روی جزیره ی کاغذپاره های من

شعری بنویسند

برای

کشتی خورشید

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 23:30 توسط مهدی علاقمند |

یکی از تازه ترین شعرهایم با نام « تجارت » را برای وب لاگ انجمن فرهنگی هنری سایه ارسال کرده ام. برای خواندن آن می توانید اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:54 توسط مهدی علاقمند |

ابری سیاه پیچیده بر اندامش

وحشتی به تیزی سنگ های سنگسارش:

نکند نسیم بوزد

ذره ای از من طلوع کند

و پرندگان

دنباله ی گیسوان طلایی ام را آواز سر دهند

آه

شماره ی سنگ های قصاص مرا

با آواز پرندگان محاسبه می کنند

کاش طوفان شود

مرد محاسب دیوانه می شود

و شما سنگ ها را بر سرتان خواهید شکست

زیرا

تمام سنگ های دنیا

به اندازه ی گناه آواز پرندگان نخواهد بود.

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:41 توسط مهدی علاقمند |

تو را که می بویم

از تمام شعرهای جهان بی نیاز می شوم

حتی اگر فروغ

روی جلد کتابش

با پیراهن توعکس گرفته باشد

مهدی علاقمند

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:39 توسط مهدی علاقمند |