پیامهای کوتاهت را میخوانم
موسیقی میشنوم
زیر انگشتهای تو
چه فرقی میکند
تلفن باشد
یا پیانو
۱۸آذر ۸۸
دورریختنیها
از سیمِ تلفنی که زنگ نمی خورد
به جای نخ استفاده کنید
بغض تنهاییتان را کمی باد کنید
نخ را به آن ببندید و به پارک بروید
بعد از چند دقیقه خواهید دید
یک بادکنکفروش حرفهای هستید.
18/8/88
روزهایی هست در زندگی که آدم دوست دارد از دست بعضی آدمها کولهبارش را بردارد و مثل قصهها بزند به ناکجا. آدمهایی هستند در زندگی که دیر میآیند و زود میروند و چنان خاطرهی درخشندهای از خود به جا میگذارند که دوست داری بگذاری هر وقت دلشان خواست کولهبارت را کول کنند، حتا اگر لحظهای با خود بگویی: نکند ندانند کولهبار یعنی چه.
زیبایی زنان زیبا
دوچندان میشود
با سیگاری لای انگشتانشان
این
نظریهی زیباییشناختی یک کافهچی قدیمیست
که سالهاست به خاطر زنش سیگار را ترک کرده
کافهداری مشهور بودم
حالا اما
تهسیگارهای لایت را جمع میکنم
دنبال زنی میگردم
که در یک شب پاییزی
ماتیکش را جا گذاشت
کنار آینهی دستشویی
من
کلکسیونری مشهورم
قطار
تندیس خداحافظی ست
و بهانهی همیشهی گریهی شاعر
که همسفر ندارد وُ
مسافران را بدرقه میکند
شاعر
پیکرتراش خداحافظی ست
با گریههایش
از ماهی گیران شکست خورده
کسی لنگه کفش نمی خرد
جز مردی گرسنه
که از جنگ بر می گردد
با یک چوبدستی زیر بغل
دیر کرده
در این هوای شرجی
از ساعتم
عقربه می چکد
اهواز/ مرداد هشتاد و هشت
بچه ها آدم برفی درست می کردند
پینوکیو از آب درآمد
هویج گران بود
باتوم فراوان
شلیک که شد
با خود گفتی
کدام سیم از کدام ساز در کجای جهان پاره شد
که سوزَش اینچنین سینهام را سوزاند
نوازندهی آزادی!
مفاهیم درس های فلسفه را مرور کردی
و چون پاسخی نیافتی
حیران بر زمین افتادی و
دشمن ساز را جستوجو کردی
افسوس
آندم که اُرکستر آزادگان در خون خیابان اجرا شد
فرصت نشد ببینی
گلِ سرخی که از دهان تو جاری شد
قطعهی بیکلام تاریخ ما بود.
پ.ن : عذرخواهی از عزیزی که کامنتش به خاطر ویرایش این شعر ناخواسته حذف شد.
آن کلاغ
که می خواست به جوجه های فضولش حالی کند
شب است و وقت خواب
ستاره های شانه ی سروانی را
که در جنگ کشته شد
از تخت خواب زنش دزدید
نشان شان داد و قصه خواند :
.
.
.
قصه ی ما به سر رسید
آدمه به خونه ش نرسید.
شعرم را
پس میگیرم از تو
کلماتش را
حرف
به
حرف
دانه میکنم
برای صبحانهی کلاغها
و به آوازشان گوش میدهم
تنگ بی ماهی سه ساله شد.
کودکی
سوار دوچرخهی بدون گُلپَر نمیشوی
مراد هم میداند
گلِ سرت را شکسته
مادرت بفهمد حتماً کتک میخوری
پول ندارم برایت گلِ سر بخرم
مراد هم می داند
امروز به من گفت:
گلپرهای دوچرخه ام را می خرد.
مهمانی
از پشت سر شناختمش
با اینکه
هیچ وقت ندیده بودمش
جلوی بار
داشت کتاب می خواند
پیرزن با یک سبد سفیداب
از پلههای خانهی اجدادی پایین افتاد
و زیر لب گفت:
پله هم
پلههای قدیم !
تخته نرد روی قلهی قاف
یادش بخیر
چه سیگارهایی که پای قمار با چشمک ستارهها روشن نکردم
حالا همهی ستارههام را باختهام
جز تو
که همان خورشید معروفی
دلم برای زندگی تنگ شده
اما آنقدر خستهام
که به خاطر یک نردبان
روی تو شرط بستهام
قول بده
اگر باز بازنده شدم
سیگار رقیبم را
با خودت روشن نکنی
هنگام سرایش این شعر به سطر آخر "فدریکو گارسیا لورکا" سرودهی گروس عبدالملکیان نظر داشته ام.
خط شلوارم شکسته
کُتم تا خورده
پیراهنم چروک شده
باید
یک اتوی حسابی بکشم
دلم را.
پ.ن: فیلم reader را حتماً ببینید. فیلمی درباره جنون ادبیات.
شعرم در گاف
شعر زیر، ویراست دوم شعر پیشین است که با نقد سازنده استاد مقربین میسر شد.
دروغ نگوییم
بندباز
با ما هیچ فرقی ندارد
او زندگی اش به بند بند است
ما بندمان به زندگی
به جای بریدن بند با قیچی
سر و صورت مان را اصلاح می کنیم
و در آیینه ژست می گیریم
که باز جان بندباز را نجات دادیم
دروغ نگویید
بندباز
هیچ فرقی با ما ندارد
او
زندگیاش به بند بند است
ما
بندمان به زندگی
به جای این همه آه و ناله
باید با قیچی بند را ببرید؛
سرتان را اصلاح میکنید
و توی آینه ژستی فداکارانه میگیرید:
بازهم جان بندباز را نجات دادم !
دروغ نگویید.
از دار دنیا
یک دوچرخه دارم که زنجیر ندارد
ویک خورجین پُرخورشید
که از نقاشی بچهها دزدیدهام
و به نقاشها
که از قحطی رنگ
شب میکِشَند
روز کرایه میدهم
بچهها را اما
فراموش نمیکنم
برای هر خورشیدی که میدزدم
میدهم یک دور با دوچرخهام بزنند
گردش عقربه چیست؟
یادآور مرگ
گردش دامن تو
یادآور زندگی
برقص
تا ساعتم را میزان کنم.
شالت را که باز کردی
یک مشت رانندهی گُم راه!
از گردنت سقوط کرد
و زمستان
چنان تمام شد
که یادشان رفت
توی دره
دنبال کامیونشان بگردند.
ترجمهی شعری از من به زبان انگلیسی
مترجم: مهناز یوسفی
منبع: سایت ادبی امضا
Moon was drowning in the water
It was thirsty
It goes to drink up the bow
Now the water is drowned
In the moon.
ماه غرق بود در آب
او تشنه بود
کاسه را سر کشید
آب غرق شد
در ماه.
پ ن:شنبه می روم چالوس. برای انجام کارهای انتقالم از دانشگاه چالوس به دانشگاه شوشتر. رشته مهندسی معماری (کارشناسی ناپیوسته) قبول شده ام.
شبِ حکومت نظامی
یک سبد مداد رنگی
از بال شبپرهها قرض کردی
نفسزنان تا خانه آمدی
گلبرگی از سینهبندت شبنم بسته بود
از زیر پیراهنت پیدا شد و
افتاد توی چشم گنجشکها
که جغدها را به جاسوسی پلیس فرستاده بودند
تا برایت گیتار بزنند
با سیمهای برق
و تو با مدادهایت
روی شبنامههایم
آنقدر بادکنک رنگی کشیدی
که یادم آمد
آن شب
روز تولدت بوده است
به همخانه فکر می کرد
مردی که
خانه نداشت.
باران میبارد
چترهم ندارد
پنهان شده توی پرنده فروشی
و به قناریها
یاد میدهد
چهطور
با روسریاش
پرچم درست کنند
قربان!
باد برد
روسري زني را در عبادتگاه
روزنامه
کارمندی
"خاطرات یک ماهی گیر" می خواند
مدام
"تورَم" را
تَوَرُم می خواند.
شاه
با فیلها و اسبها
با وزیر و سربازهام
منچ بازی میکنم
با سه حرکت
این جنگ را باختهام
و روی میز ماندهام
آغاز جنگ
عاشق دو انگشت با ناخن صورتی شدم
که مرا بغل کردند
و مات شدم
حالا هر شب
آن انگشتها
از کنار لشگرم رد میشوند
عینک را روی میز میگذارند
و قرصها را برمیدارند
کمرم درد میکند
اسب
تاس ریخته
شش آمده و
فیل از روی من رد شده
........ . . . . . . . . .
پ.ن: خسته نباشی مسافرم
به استاد شهاب مقربین
کلاس اول دبستانم
این زنگ ریاضی دارم
از مدرسه فرار کردهام
آلوچه میخورم و
شعر میگویم
.
.
.
سایهی خط کش ناظم
از انتهای جادهای بنفش
روی دهانم میافتد
دوباره فرار میکنم و
شعر میگویم
ناظم با خط کش آهنیاش
دنبالم میدود:
برگرد!
برگرد!
ناشرت دنبالت میگردد.
□
کنار " … جادهی بنفش ..."*
از خواب بیدار میشوم
مقربین!
مقربین!
من هم کودکیات را دیدم.
* عنوان کوتاهشدهی کتاب "کنار جادهی بنفش کودکیام را دیدم"
كلاهم را باد برد ... در گاف منتشر شد.
ماه غرق بود در آب
او تشنه بود
کاسه را سر کشید
آب غرق شد
در ماه.
شب
مواظب باش
آقاي راننده!
بزن كنار
بزن كنار
بزن كِ
.
.
.
آه
خدا را شكر!
زنده مانديم
ماشين روبهرو
توي دره رفت.
دلم برای کلاغم تنگ شده
آخر
تلفنی که زنگ نمیخورد
مثل دمپایی پاره
فقط به درد پراندن کلاغ میخورد
دوست دارم
برگردد
و صابونهام را بدزدد
بدوم تا سر کوچه
صابونی بخرم
و با بقال محله کمی حرف بزنم
از هرکسی باید چیزی خرید
تا با آدم حرف بزند
به جز کلاغها
که زیادی حرف میزنند
کلاغم
برگرد!
لبِ حوض
یک قالب پنیر گذاشتهام.
پایان
۸۷/7/۲۰
عشقبازی
لب فنجانم پَریده
لب جانانم بُریده
بهتر است
هرکس از فنجان خودش چای بخورد.
کلاهم را باد برد
کلاهی که سر آن مَرد رفت
کلاه من بود
مَرد را باد برد.
درخت
ميان بيابان باشي
يا صندلي پادشاه
فرقي نميكند
موريانه كار خودش را ميكند
چوبِ بستني
در دهان كودكي باش
كه دوست دارد
در آينده دكتر شود.
پی نوشت:متاسفانه قالب قبلی که خیلی هم دوستش داشتم؛ بیشتر مواقع کامل بالا نمی آمد. به همین دلیل فعلاً از همین قالب استفاده می کنم.
آخرین غول چراغم
خسته از آرزوهای تکراری
یک آرزو به عمرم مانده
نه دود دارم
نه حساب بانکی
دو عاشق
از اتوبوس جا ماندهاند
با جیبهای خالی
تا آرزوی پول نکردهاند
خیابان را
پر میکنم از ایستگاه خالی.
برای تو که دلتنگیهای مرا گوش می کنی
بادبادکم من
سالها پیش
سقوط کردهام
پشتِ اتاقِ دخترکی روستایی
که هر شب از آن
میشنوم
صدای چرخ نخریسی را .
زنِ نازا
گیتارش را مثل کودکی بغل کرده بود
و در بازار ترانهفروشها پرسه میزد
ایستاد
کنار مردی
که ترانههای عاشقانه را
کلمهای یک بوسه میفروخت
مرد
سیوهفت بار
زن را بوسید
زن به خانه رفت
و کلمهها را شمرد: سی و هشت؟!
یک شب
در حال اجرای ترانه در کنسرت
استفراغ کرد
برگشت پیش مرد
داشت به این فکر میکرد:
کدام کلمه را پس بدهد؟
که پیشانیاش بوسیده شد.
..................................................
بعضی فیلمها را انگار کارگردان برای من ساخته، مثل "پلهای مدیسون کانتی"
ماتِ هَمیم
فیلِ من
عاشق اسبِ تو شده
سربازها را بریز توی جعبه
جنگ فایدهای ندارد.
شعبدهبازی غمگینم
عاشق تو شدم
که به جای گُل
از کلاهم بیرون آمدی
و به سمت دنیا دویدی
دستم
به گَردِ پای تو هم نمیرسد
چارهای نیست
تا فریب زندگی را نخوردهای
باید جاده را لوله کنم
زیر بغلم بزنم و برگردم
تا به نمایش بعدی برسیم
داستان زندگی یک باغبان
از روزی که
توی ایوان بوسیدمت
گُلهای باغچه
برگِ دستشان را
به ساقهی کمرشان میزنند
و صورتشان را کمی کَج میکنند
تا بلبلِ مغرور
از میانشان
گلبرگِ یکی را بچیند
عشاق شکستخوردهاند گلها
گربهی همسایه نشسته لبهی حوض
همراه ماهیها گریه میکند
گلبرگها را میبینند
که روی شاخهی دست تو
لانهی بلبل شدهاند
پرَپَر شدن باغچه را گردن میگیرم
بازهم اشتباهی
توی گلدان کاشتمت.
پی نوشت
مطلب آینده: داستان " دُمشمشیری "
بکارتش
بی خون و درد
از درون باز میشود
بی نطفه و رَحِم
مرگ
تولید مثل میکند
دهانهی دار
عصرانه
گفتم: چای دم کشید؟
گفتی: هنوز رنگ چشمهای تو نشده
سماور
با قل قلِ دلِ من میجوشید.
اَهورامزدای منی
کتیبهها
پر از حروف نام تواَند:
آفریدگار شادی!
تپههای خارا
از شهوت کتیبهشدن
تیشهی فرهاد را خواب میبینند!
خط میخی
پر از انحنای معنای توست
افسوس
دستم به لمس عمقِ تو نمیرسد
قانون کوهستان را بشکن
تکان بخور
در آغوشم بگیر
تا درحروفِ تو حک شوم
میخواهم
به تاریخِ تو بپیوندم.
همدان/ درهی عباسآباد/ کتیبههای گنجنامه - 10/4/87
دو شعر از من در آتی بان منتشر شد.
پی نوشت: هم خاطره می رود به شهرش. می ترسم روزهای طلایی زندگی ام را با خود ببرد.
به بهترین کتایون دنیا
مِی پرست
پرستاران!
این مَرد
از لذت فراوان
بی هوش شده
بگذارید بمیرد
تا برای زنده گان
مجلس ختمی بگیریم.
تقدیم به همخاطرهام
بوی انار میدهی
شب یلدای من!
پیش از تبانی آفتاب و کوه
بگذار
دانه
دانه
دانه
بجویَِِمَت
تا راز اشکهایم را بدانم
اهواز-۱۸/۳/۸۷
ساعت های سوییسی جوان!
باهم رقابت نکنید
باهم از کار بیافتید
سنت و مدرنیته بازی مسخره ای است
وقتی
به جای لبخند او
در ساعت پنج عصر
نیشخند ستاره ها را تحمل می کنم
شعری از من در نشریه ادبی جن و پری منتشر شد.
دکمههای این تلفن
برادرانِ اصحاب کهفاند
خواب انگشتهای تو را میبینند
که نازشان میکردی و
سراغ مرا میگرفتی
تا روزِ آمدنم را بدانی
حالا آمدهام
اما
اصحابِ باوفایِ تو
به خواب ابدی رفتهاند
شمارهی تو را نمیگیرند
اُمید
بازیافتِ زباله است
آن جا که
دستفروش ها
قلکِ پلاستیکی می فروشند.
به مناسبت روز جهانی کارگر
حلزون خوشبخت
اگر دیده بودی
کارگری را که
خانه می سازد
و خانه ندارد
این قدر به لاکِ لاک پشت حسادت نمی کردی
........................................................
پ.ن:
عزیز نازنینی را از دیار خاطره ها ملاقات کردم. چند قطره شادی به زندگی ام پاشید و رفت.
ژاکتم را بپوش
تا گرم شوم
چند کلمه خبرِ خوش
به من قرض دهید
تا برای طوطی ام بخوانم
قول می دهم
خبر را که از بَر شد
برایِ تان پس بیاورم
زمین را دود فرا گرفته
وقتی از چیدن آسمان برمی گردی
تا برای من هوا بیاوری
خدا بوی دست های تو را می گیرد
گل ها که مردانی غمگین اند
از شهوتِ چیده شدن
به سمتِ دست هایِ تو بلند می شوند
مثلِ
زنی که جای نگاهِ مردی عاشق را
سال هاست روی تنش قاب گرفته
و از پشیمانیِ شرمِ بی معنایِ دخترانه گی اش
هر ماه موهایش را رنگ می زند
و سرِ خیابانِ خانه یِ همان نگاه می ایستد
تا لب های پسرکی را که هر صبح به مدرسه می رود؛ ببوسد
عجب پیچیده است
بوی دست های تو
طوطیِ بامعرفت
ادای تو را درمی آورد
تا دل من را به دست آورد.
مرا ببوس
تا زهدانت را
پر از شکوفه کنم
اگر دوست داری
بهار
از میان تو زاده شود
گوشهی یک سفرهی هفتسین
آبِ کاسه
طوفانی نشو
صبر کن
ابرویش را در آینه بردارد
موهایش را در تو شانه میکند
خانم بهار
به زلالیِ تو شک ندارد
در یک روز بارانی
من به تو نگاه کنم
تو از پشت چتر
به من لبخند بزنی
تا مارکس
در یک روز آفتابی
از پل صراط
به سلامت عبور کند
اسکار خوشبو ترین گل را
گلخانهی تو برد
هیچ داوری باور نکرد
من گلخانه را
توی چمدان نشاندهام
وقتیکه نامت
توی سالن پیچید
من
دامنت را روی سن بردم
عشق
نوک ناخنم بود
تو نبودی
ناخن گیر بود
خیاطی
کولهبار خاطراتم
نخکش شده
و شما
دانه
دانه
بیرون
می افتید
و من
نخ به نخ بادبادک میشوم
فقط
دلم برای مادرم میسوزد
که عاشق خیاطی است
پیچک تنت
بوی چتر و چمدان گرفته
دستگیره را بگردان
ببین
راننده تاکسی برایت دست تکان می دهد
مثل دست های سابق من
سر کوچه ی پیچک ها
همان جا که باغچه بان
تندیس برگ های تو را ساخت
حالا تا باران نزده
کفش هایت را بغل کن
دوست ندارم به صدای پایت
رویم مثل دستگیره بگردد
از خاطرات یک دریانورد
وقتی روی اسکله
خط میان لب هاش
افق های دوردست را
در دهانم می کاشت
بلیت کشتی را
پاره کردم.
کمی آن طرف تر بنشین
که فنجان بلور
توی چشمت بیافتد
تا ندانم
به رنگ چای خیره شوم
یا چشم های تو را بنوشم
حالا
راستش را بگو
مرا بیشتر دوست داری
یا دوربینم را؟
با این همه هوش
هرگز نخواهد فهمید
چرا گوش هایش
شبیه خر شده.
روی دراتوبوس نوشته شده بود:
ارائهی بلیت نشانهی شخصیت شماست
برگشتم بلیت بخرم
باجهی بلیتفروشی تعطیل بود.
مرد فمینیست
بوی گند جورابات
جلسه را برداشته
حتما" همسرت
کار داشته.
قرار بر این بود که من، ایمان و امین در نکوهش جنگ بنویسیم.نوشتیم.
رویا یک روز عروسک ما از طاقچه پرت شد
مادر خوبی بود و گریه کرد
هروقت خوشحال میشد جیغ می کشید رویا جیغ کشید
من هم پدر خوبی
برای عروسک کوکیمان من
که باطریاش تمام شده بود وقتی پنج ساله بودم
وقتی لبهای تو تاول میزند
میدانم
عسل این کندو
سرخ خواهد شد
برای میلاد نواربافی و معشوقش که در یک سانحه رانندگی جان سپرد.
شب اول قبر
زینب با همهی خستگیاش از زندگی
به خاطر تو بیدار ماند
تا شمعهای زندگی را
بالای سرش روشن نگه دارد
کنج آسمان قبرستان
ستارهای چشمک میزد
تو تلخ خندیدی
گفتی چه وقت چشمک است ستاره
به جای چشمک زدن به باد بگو
امشب بخوابد
من و زینب میخواهیم عکسهایمان را دوره کنیم
ماه که از شدت حسادت قرص کامل شده بود گفت:
ستاره دست زینب را دزدیده
تا موهایش را برای خورشید شانه کند
آن شب خورشید به احترام زیبایی ستاره
طلوع نکرد
تا ستاره زمین را نورافشانی کند
حالا ماههاست
کسی از ماه خبر ندارد.
فقط همین چند کلمه را صبر کن
تا بنویسم:
بهخاطر این شعر
کمی دیرتر رفت...
طناب دار!
انصاف داشته باش
این کبوتر
آمده تاببازی کند
زمین!
چادرت را روی سرت بکش
خورشید این روزها
خیلی نامحرم است.
نه
دستفروش!
این همه چسب و باند
حریف زخمهای دست من نمیشود
دستم را بفروش.
تا به خود آمدیم
هفتادساله بودیم
با کتاب قرآن و کتاب زمین
افسوس
چراغ مطالعه را خاموش که میکردیم
فراموش کردیم ساعتمان را کوک کنیم.
در نوشگاه
چهرهی تو از پشت این جام شیشهای
دلواپسیهای گنجشکی است
که در دلام آواز میخواند
پس بنوش
آخرین جرعهی تصویر این گنجشک را
تا لحظهی بدرودمان
شاهدی نداشته باشد.
داستان یک قناری که آزادی را دوست نداشت.
باز هم پنجره باز است
آزادش میکنم
تا آواز نخواند
سکوت محض را دوست دارم
و بوسههای کمتجربهی تو را
که خورشید میکنند
چهرهی اتاق را از شرم
آن گاه گل میدهند لبهایم
به جادوی دستهایی
که میلغزند
روی انحنای گلدان کمرگاهم
حالا میفهمم
چرا این قناری آزادی را دوست ندارد
از تو خواهش میکنم
دیگر این پنجره را باز نکن
بیرون
پر از قناری است.
مثل خواندن روزنامه ي صبح
توي كوپه ي قطار
وقتي كه همسفرم مي گويد:
آقا! چاي تان سرد نشود؛
دوستت دارم.
ترانه ي اول
براي روز تولدت
شانه خريده بودم
تا خودم موهايت را شانه بكشم.
مي خواستم مسير زندگي ام را
خودم انتخاب كنم.
شعر زیر یکی از کارهای قدیمی من است که با ویرایشی تازه تقدیم تان می کنم.
زندگی
مرا چون سنگ ساخت
سنگی که می شود
با آن ساختمان ساخت
ساختمانی که می شود
از آن بالا
خودت را پرت کنی
کف آسفالته ی خیابان
مردم از کنار جسدت رد شوند
و بگویند:
چه ساختمان بلندی.
دیروز که کارگرها
با اره و چکش و ....
به جان هم افتاده بودند
کارفرما
از شدت ناراحتی
سیگار برگ می کشید.
تقدیم به همه عاشقان نوروز و انسان های آزادی خواه
سین هشتم
- کیه کیه در می زنه؟
چرا با پاش در می زنه؟
- منم منم در می زنم
دستام پره پا می زنم
- من که نوروز ندارم
سفره هفت سین ندارم
- چرا نداری چی کم داری؟
- سبزه و سکه کم دارم
- بپر برو تو باغچه
رو برگ گل نوشته
برگای من مال توئه
سبزی هفت سین تو ئه
- من سمنو ندارم
هفت سینی هم ندارم
- این قدر نگیر بهونه
دختر یکی یه دونه
تا کی می خوای تو خونه
بگیری هی بهونه
نرفتی توی کوچه
بوی سمنو می پیچه
یه کاسه وردار از رف
بپر برو سر صف
آخه بی بی گل منتظره
می گن تا صبح چشم به دره
- راستی من سیب ندارم
سفره هفت سین ندارم
- سیب رو درخت عشقه
زمین این جور نوشته
- آخه من عشق ندارم
چون کسی رو دوست ندارم
- بی بی گل پسر داره
پسر نگو شاه پسر داره
اون تو رو خیلی دوست داره
- من که سکه ندارم
سفره هفت سین ندارم
- سکه تو قصر فراوونه
دستای شاهه داغونه
بپر برو تو قصرش
با مشت بزن تو پشتش
وقتی صداش در اومد
بدون عمرش سر اومد
- خب عمو نوروز من
همیشه پیروز من
هفت سین من کامله
پس چرا دستات پره؟
- دستام پر از ستاره س
ستاره سین سفره س
- دستات پر از ستاره س؟!
ستاره سین تازه س؟!
- ستاره سین هشتمه
سین امید مردمه
ستاره آزادگیه
خون به دل تاریکیه
- بیا تو نوروز من
نوروز پیروز من
بیا باهم داد بزنیم
دنیا رو فریاد بزنیم:
- اونایی که نوروز ندارین
سفره هفت سین ندارین
امشب همه مهمونمین
مهمون من و نوروزمین
تقديم به علياشرف درويشيان
بيهم
همين ديشب
كه من بي خانه هواي همخانه به سرم زده بود
نيمكت آبي را
توي حوض بي ماه شب بي تاريخ
شستند و ترسيدند و بردند
آرام بخنديد
كه ماه پشت پنجرهي مقواي اتاقم
هزار سال است خواب خورشيد ميبيند
بيچارهها
از شوق داشتن يك چيزي كه مال خود خودشان بود
فراموش كردند آوازهاشان را از روي زمين بردارند
و صداي بيخانگيشان تا صبح
گوش ستارهها را هم كر كرد
و ماه که در هزار و يكمين گردش گهوارهاش از خواب پريد
بي كه صورتش را توي حوض بشويد
ديد
عجب هم پنجره ی بی خورشیدی دارد
تمام شد
تو و هرچيزي با تو
تمام شد
اما هنوز
توي دل مدادم
چند كتاب داستان بغض كرده
كه بايد بنويسمشان
اگر تراش لعنتي بگذارد
كه بايد بنويسم
مرا ببخش
اگر تو را بيشتر از كتابهايام دوست داشتم
و انگ ننگين كسي را خوردم
كه وظيفه را به عشق فروخت
.
و حالا تا بخواهم به كتابخانه بروم
و داستان دوستيمان را بنويسم
پدران و مادران
در حاليكه از برق اتومبيل مردان خوشبخت!
عينك دودي به چشم زدهاند؛
بليت اتوبوس خيس توي دستام را
با انگشت نشان ميدهند
و زير گوش كودكشان زمزمه ميكنند:
آن مرد راببين
حتا چتر هم ندارد.
از پستان تو نور می نوشد
تا امواج اندام ات
روی جزیره ی کاغذپاره های من
شعری بنویسند
برای
کشتی خورشید
یکی از تازه ترین شعرهایم با نام « تجارت » را برای وب لاگ انجمن فرهنگی هنری سایه ارسال کرده ام. برای خواندن آن می توانید اینجا کلیک کنید.
ابری سیاه پیچیده بر اندامش
وحشتی به تیزی سنگ های سنگسارش:
نکند نسیم بوزد
ذره ای از من طلوع کند
و پرندگان
دنباله ی گیسوان طلایی ام را آواز سر دهند
آه
شماره ی سنگ های قصاص مرا
با آواز پرندگان محاسبه می کنند
کاش طوفان شود
مرد محاسب دیوانه می شود
و شما سنگ ها را بر سرتان خواهید شکست
زیرا
تمام سنگ های دنیا
به اندازه ی گناه آواز پرندگان نخواهد بود.
تو را که می بویم
از تمام شعرهای جهان بی نیاز می شوم
حتی اگر فروغ
روی جلد کتابش
با پیراهن توعکس گرفته باشد
مهدی علاقمند