یک صبح پاییزی
یک صبح پاییزی که هوا خیلی سرد شده بود؛ مرد نتوانست بدون لباس گرم سرِ کار برود. در کمدی که لباسهای زمستانه را در آن نگهداری میکردند؛ باز کرد و شروع کرد به گشتن دنبال ژاکت مورد علاقهاش. عکس کوچک سیاه و سفیدی از گوشهی کمد بیرون افتاد. ابروهایش را جمع کرد و به دقت عکس را نگاه کرد. عکس زنش بود مربوط به یک ماه پیش*با چشمهای روشن، گونههای برجسته، ابروهای کمانی و لب نازک و کشیدهای که از توی همان عکس سیاه و سفید هم معلوم بود چقدر خوشرنگ است به اضافهی بینی ای پهن و بزرگ.
مرد عکس را توی جیب پیراهنش گذاشت و به زنش که روی تخت خوابیده بود، نگاه کرد: گونههای استخوانی لاغر که به نظر میرسید پوست صورت از آنجا آویزان شده، پای کبود چشمها، جوشهای ریز روی صورت بهاضافهی بینی کوچک و سربالایی که پانسمانی سفیدرنگ رویش کشیده شده و صدای خرخری که اتاق را پر کرده بود.
*مربوط به یک ماه یش. بعداً به داستان اضافه شد.
قانون
ششساله بود كه مرگ پدرش را با چشمهاي خودش ديد. وقتي چراغ راهنما قرمز بود و براي ثبت نام در مدرسه، لبخندزنان از روي خط عابر پياده رد مي شدند؛ اتومبيلي پدرش را زير كرد. سر همان چهاراه بود كه تصميم گرفت در آينده پليس شود تا قانون را اجرا كند. بزرگ كه شد قاضي شد. هفتهي گذشته يك روز مانده به بازنشستهگياش آخرين حكم اعدام دوران قضاوتش را صادر كرد.
کوهپیمایی با کولهی پر از سنگ
فقط دو روز بعد از اینکه بابک به گروهان ما منتقل شد، پست نگهبانی آسایشگاه مثل بقیهی پستها بیستوچهار ساعته شد. بهمن به دستور جناب سروان احمدی همیشه اسم بابک را در لوحهی نگهبانی توی ستون آسایشگاه مینوشت تا مراقبش باشد. من بابک را از زمانی که توی گردان توپخانه بود، میشناختم.
هنوز چند دقیقهای به ساعت دوازده مانده بود تا بابک پستش را تحویل نگهبان پاس بعدی بدهد. برای گرم کردن خودش دور بخاری استوانهای شکل نفتسوز بلند و پهنی که روی چارپایهی آهنی بدقوارهای وسط آسایشگاه قرار داشت، قدم میزد. نصیر و عبدی هم مثل همیشه اطراف بخاری پرسه میزدند و شاهکارشان را برانداز میکردند. به خودشان زحمت داده بودند؛ یک روز از خوابشان زده بودند و این چارپایه را علم کرده بودند. ناسلامتی سرباز دستهی خدمات بودند. جناب سروان احمدی بهشان گفته بود اگر این چارپایه را یکروزه درست نکنند باید یک ماه، کوهپیمایی روز چهارشنبه را با کولهپشتی پر از سنگ بروند. من و حمید روی تختهای کنار در شمالی آسایشگاه گپ میزدیم. چراغ اتاق افسران وظیفه معمولا" تا نیمهشب روشن بود و نور، مستقیم توی چشم ما میخورد. هروقت آنها چراغ را خاموش میکردند ما هم میخوابیدیم.
داستان "دُمشمشیری" در دیباچه منتشر شد.
- من از اون که دُمِش مث شمشيره خوشم ميآد. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- فيلم
- من از اون که داره گريه ميکنه.
- گريه ميکنه؟! کدوم؟
- همون که دُمِشو پشتِ برگا قايم کرده.
- ديدمش. اما ماهيا که گريه نميکنن.
- ولي اون داره گريه ميکنه.
- به شيشه دست نزن بچه. مُردَم تا تميز شده.
- باشه آقا. پويا دست نزن ديگه.
- اِ سينا ماهيت کوش؟
- ديد داريم نگاش ميکنيم رفت پشت برگا.
- خب بريم از اونور ببينيمش.
- اگه بريم تو بايد يه ماهي بخريم.
- چرا؟
- چونکه صاحبش خيلي بداخلاقه. شايد ديگه نذاره اينجا وايسيم.
- خب بخريم.
- اگه پولمون نرسيد چي؟
- تو چقدر داري؟
- صبر کن. دويست، چهارصد، نهصد، نهصد و پنجاه تومن.
- منم شيشصد تومن دارم. روهم ميشه هزار و ... هزار پونصد و پنجاه تومن
- نه، ميشه هزار و شیشصد تومن.
- پس بگو چرا هميشه رياضيت کم ميشه.
- خودتو بگو که ديکته هشت و نيم گرفتي.
- مامانم فکر کرد هجده و نيم گرفتم.
- ميخواي به مامانت بگم خودت يهدونه يک بهش اضافه کردي.
- منم به مامانت ميگم دوباره با ليلا تو کُمد بازي کردي.
- نه پويا تو رو خدا چيزي به مامانم نگو. دوباره کتکم ميزنه.
- اگه ميخواي چيزي نگم بايد اون ماهيه رو بخريم که دمش مث شمشيره.
- پويا ما بايد اونو که پشت برگا قايم شده بخريم.
- نه اون همهش گريه ميکنه. من از گريه بدم ميآد.
- ولي ما بايد اونو بخريم. پويا نگاه کن. همهي ماهيا دارن گريه ميکنن.
- اما ماهي من گريه نميکنه. چشماشو ببين. اون هيچ وقت گريه نميکنه.
- بريم بخريمش.
- کدومو؟
- ماهي منو ديگه.
- به مامانت ميگم ها...
- آقاي ناظم!
- کوش؟
- اوناهاش پيش ساعتفروشيه. فکر کنم داره دنبال ما ميگرده؟
- چرا ميترسي؟ الآن ديگه زنگ خورده فکر ميکنه ما تازه اومديم بيرون.
- بيا بريم تو.
- آقا اون ماهيه که گريه ميکرد کوش؟
- بچه، ماهي که گريه نميکنه.
- من خودم ديدم گريه ميکرد. بعد ما رو ديد رفت پشت برگا قايم شد. الآنم نيستش.
- ميخواي يه دمشمشيري بهت بدم. اينا هيچوقت گريه نميکنن.
- نه من ماهي خودمو ميخوام.
- ماهي خودت؟! بگو بينم چه شکلي بود؟ شرمنده خانوم يه دو دِقه دندون رو جيگر بذاريد اين دو تا فسقلي رو رد کنم.
- قرمز بود. دمش هم سفيد بود.
- آهان اون گُلفيشه رو ميگي. همين دو دقه پيش مُرد. ميبيني خانوم، اين ماه هرچي گُلفيش آوردم مُردن. فقط يکيش مونده بود که اونم اومد رو آب.
- مُرد؟! کجاس؟ميخوام ببينمش.
- سينا ديوونه. واسه يه ماهي گريه ميکني؟ بابام ميگه مَرد هيچوقت گريه نميکنه.
- اونجاست تو سطل آشغاله. اگه خيلي دوسِش داري وردار ببرش، مال خودت. وروجکا چقدر پول دارين؟
- آقا هزار و شيشصد تومن. ولي پويا ميگه هزار و پونصد و پنجاه تومن. آقا! پويا رياضيش خيلي خوبه.
- بياين وروجکا. دمشمشيري هزار و پونصد تومنه. اندازهي پولتون. باقيشم واسه خودتون هلههوله بخرين.
- خانوم ميبخشيد، معطل شدين. اَمرتونو بفرمايين.
- يه دمشمشيري ميخواستم واسه پسرم.
- به به به چه پسري. پسرا همه دمشمشيري دوست دارن.
- آره برعکس دخترا. دختر من عاشق گلفيشه.
نصیحتنامه (ضد داستان)
اگر دوست دارید معنای واقعی بدبختی و ترس ناشی از آن را بدانید به اتفاقی که در روز تولد همسر آقای سمندرزاده افتاد، دقت کنید. آقای سمندرزاده با دستهگلی در دست و نیشِ تا بناگوش بازش از درِ گلفروشی بیرون آمد و برای از دستندادن اتوبوس خط واحد با عجله دوید وسط خیابان. اگر حدس زدهاید درحالی که سمندرزاده در رویاهایش به عکسالعمل همسرش هنگام دریافت گل فکر میکرد؛ یک ماشین به او زد و پرت شد رو شیشهی جلو و شیشه خرد شد و سمندرزاده عقب ماشین ولو شد؛ حدستان کاملا" درست است. اما هرگز به خود نبالید که خوانندهی حرفهای داستان هستید. این از نظر اخلاقی هم چندان صحیح نیست. آقای سمندرزادهی بیچاره پرت شده عقب ماشین و شما به این فکر میکنید، ازدردسرهای یک خوانندهی حرفهای این است که بعضی وقتها آخر داستان را حدس میزند؟! و بابت این موضوع قند توی دلتان آب میشود؟! بگذریم...
اما آیا میدانید ؛جملاتی که توی هوش و بیهوشی روی تخت بیمارستان از دهانش خارج شد چه بود؟
- جناب سروان! این دستهگل پول یک ماه اضافهکاری من است.
- آخر شما از یک کارمند ساده چه انتظاری دارید؟
- ...
اما جملهای که باعث شد خانم سمندرزاده توی بیمارستان تصمیم بگیرد برای همیشه ازشوهرِ کودنش _ به قول خودش _ جدا شود؛ این بود:
- جناب سروان! خسارت شیشه را نمیدهم. یعنی ندارم که بدهم.
ممکن است این پایانبندی توی ذوقتان زده باشد. اما اگر به شما بگویم این ماجرا واقعی بوده و آقای سمندرزاده همسایهی دیوار به دیوار ماست؛ حتما" باید خودتان را بابت بیتفاوتی یک خواننده یا شاید هم نویسنده نسبت به حوادث و مشکلات اطرافتان سرزنش کنید.
یکی از داستان های قدیمی ام با نام بهتر است دکتر را معطل نکنیم در
نشریه ادبی هنری خزه منتشر شد. این داستان را بهمن ماه 84 نوشته ام.
داستان "صدای نازک زنانه" در نشریه ادبی هنری کافه داستان منتشر شد.
یوسف سمندی مثل هرروز سر ساعت پنج عصر، بعد از دو ساعت اضافهکاری در اتاق بایگانی را قفل کرد، کلیدش را به نگهبان اداره داد و کارتش را با دقت از شیار دستگاه ساعتزن عبور داد و چهل دقیقه بعد به خانه رسید. اما اصلا" انتظار نداشت نیم ساعت بعد صدای زنگ تلفن چرت بیوقتش را پاره کند. آنطرف خط برای اولین بار صدای نازک زنانهای به اسم کوچک صدایش کرد. سمندی دستش را جلوی دهنی گوشی گرفت و نفسش را که توی سینهاش گیر کرده بود پرصدا بیرون داد. صدای نازک زنانه به او گفت: سالهاست که دوستش دارد، اما مثل هر زن دیگری برایش سخت بوده احساسش را به یک مرد بگوید. یوسف سمندی وقتی کلمهی مرد را شنید احساس کرد قد کوتاهش که به زور از یک متر و پنجاه سانتیمتر تجاوز میکرد بلندتر شده. از نوزده سال پیش که بیست و سه سال بیشتر نداشت، هر هفته قدش را اندازه میگرفت. در حالی که به صدای نازک زنانه گوش میداد، نگاهی به آینهی روبهرویش انداخت و بینی پهن و گوشتالودش را که شبیه گوشتکوب بود، با فشار انگشت شست و اشاره جمع کرد. گوشهای پهنش را که توی اداره به گوشفیل معروف بودند؛ با دست خواباند و وقتی لبخند زد، احساس کرد کاری که ماهیچههای صورتش انجام میدهند از پیدا کردن نامههای بدون شماره و تاریخ سختتر است.
صدای نازک زنانه برای فردا ساعت هفت شب کنار یک کافیشاپ با یوسف قرار گذاشت و خداحافظی کرد. سمندی نفهمید چرا یکهو اینقدر به آینه احساس نیاز کرد. نفهمید کِی توی حمام رفت و ریشهای دهروز ماندهاش را سهتیغه کرد. نفهمید چرا سشوار را روشن کرد، مگر چندتار مو روی سرش مانده بود. نفهمید چرا اینقدر خوشبو شده. یادش رفته بود که نیم ساعت پیش، بعد از اصلاح صورتش ادکلن نیمهماندهای را که آقای مرادی پارسال به او داده بود از لابهلای لباسهای درهمریختهی توی کمد پیدا کرده و به گردن کوتاه و کلفتش مالیده. مهمتر از همه اینکه نفهمید چرا کت و شلوارش را که آخرین بار سهسال پیش برای عروسی آقای مرادی پوشیده بود، از آویز کمد پایین آورد. نفهمید چرا اینقدر نمیفهمد. توی دل آرزو کرد کاش همهی عمرش مثل حالا نمیفهمید.
سمندی سر ساعت هفت سر قرار حاضر شد. ساعت هشت شد. هشت و نیم شد. نه شد. نه و نیم شد. ده شد. صبح شد. شب شد. دوباره صبح شد. یک هفته گذشت. یک ماه گذشت. سمندی هر شب سر ساعت هفت سر قرار حاضر میشد.
یک روز آقای مرادی به او گفت: باید بابت موضوعی از تو عذرخواهی کنم. یک ماه پیش دم غروب با تلفن خانهات تماس گرفتم و از خودم صدای زنانه درآوردم. معذرت میخواهم. اصلا" فکر نمیکردم...
سمندی در حالیکه مهر را پای نامههای امضا شده میکوبید؛ گفت: اصلا" حال و حوصلهی شوخی را ندارم. یک ماهی میشد که رییس اداره دیگر از مهرهای کمرنگی که آقای سمندی پای امضایش میکوبید شکایت نمیکرد.
همان روز مثل هروز ِ این روزها سر ساعت سه در اتاقش را قفل کرد، کلیدش را به نگهبان اداره داد و فراموش کرد کارت بکشد. چهل دقیقه بعد به خانه رسید و سر ساعت هفت دم در کافیشاپ ایستاد. زنها و دخترها با انگشت به همدیگر نشانش میدادند و میخندیدند و مدیر کافیشاپ هم از اینکه روز به روز به تعداد مشتریهایش اضافه میشد خوشحال بود.
* همنامی شخصیت اصلی داستان با شخصیتهای واقعی کاملا" تصادفی است.
“عکس، مربوط به نخستين چشم مصنوعي تاريخ، کشف شده در شهر سوخته است.” اين جملهاي بود که توي روزنامه زير عکسي از يک اسکلت سر انسان نوشته شده بود. گلولهي سياهي از کاسهي چشم چپ اسکلت برآمده و اطرافش چند کاسه و کوزهي گِلي پراکنده بود. اميد، کشوي ميز را بيرون کشيد و يک قيچي درآورد. به دقت عکس را از روزنامه جدا کرد و چون ديگر جايي روي ديوارهاي اتاقش باقي نمانده بود، پشت در چسباندش. ديوارهاي اتاق پر بود از عکسهاي ريز و درشت انواع چشمهاي مصنوعي با رنگها و شکلهاي مختلف. شب که مادرش از سرِ کار برگشت؛ آنقدر خسته بود که وقتي توي آشپزخانه رفت تا ميز شام را آماده کند، همانجا روي يکي از صندليها خوابش برد. صبح که اميد از خواب بيدار شد و در اتاق را باز کرد؛ ديد مادرش پشت در افتاده و غش کرده. از آن روز به بعد ديگر هيچوقت با مادرش دربارهي چشم مصنوعي حرف نزد و ترجيح داد مثل هميشه از چشمبند استفاده کند تا شايد به خيال مادرش يک روز با هر دو چشمش دنيا را ببيند.
سومین داستان من در ماه نامه ادبی آزما ( زنی از دور آمد ) منتشر شد؛ در کنار داستان "رنگ های خاطره" نوشته ایمان عابدین در همان شماره ( خرداد 86 ).
پیش تر داستان های رئالیسم ( داستان واقعی ) و نادیا از من در این نشریه منتشر شده بود.
توضیح:
داستان "زنی از دور آمد" از کارهای قدیمی من است که درست به خاطر ندارم چه وقت آن را برای نشریه آزما فرستاده ام. این داستان پیش تر در سایت دیباچه منتشر و نیز موفق به کسب مقام دوم مسابقه داستان نویسی کانون آینده نگری ایران ( اهواز ) شده بود. از آنجایی که این نشریه هر سه چهار ماه یک بار اهواز می آید از چاپ داستانم بی خبر ماندم تا این که ایمان برای کاری به تهران رفت و داستان های هر دوی ما را در شماره خرداد ماه پیدا کرد.
لینک داستان "زنی از دور آمد" و " رنگ های خاطره " در سایت دیباچه.
هشتمین داستان من در دیباچه با نام "کارهای بزرگ، کارهای کوچک" منتشر شد؛ به همراه داستان "نام خانوادگی" نوشته ی دوست عزیز و نویسنده ی توانا ایمان عابدین.
کارهای بزرگ، کارهای کوچک
مالک کارخانه پشت فرمان اتومبیل اش نشسته بود که یادش آمد باید برای برگزاری یک جلسه فوری به منشی دفترش خبر بدهد. موبایلاش را از روی صندلی بغلدست اش برداشت و شماره گرفت. شبکه اشغال بود. دوباره و چندباره گرفت. فایدهای نداشت. به اولین کیوسک تلفن که رسید، ماشین را پارک کرد و باعجله پیاده شد. تلفن، سکهای بود و طبیعی بود آدمی مثل او توی جیبش سکه نباشد. چندتا اسکناس درشت تنها پول نقدی بود که توی جیباش داشت. همیشه با یک دسته چک خرید و معامله میکرد. یکی از اسکناسها را از جیب کتاش درآورد و رفت به طرف مردی که روبهروی کیوسک تلفن نشسته بود و روی مقوای سفیدی که جلوش انداخته بود؛ با خط درهمی نوشته بود: سه تا سکه ی پنج تومنی پنجاه تومن. یکی از اسکناس ها را به مرد داد. مرد گفت: آقا من این همه سکه از کجا بیاورم. مالک کارخانه گفت: اشکال ندارد. کارم با یک سکه هم راه میافتد.
ششمین داستان از من در سایت دیباچه با نام " خندید به چشمهایی که پر از اشک بود " منتشر شد.
... بهتر است دكتر را معطل نكنيم.
مهدی علاقمند
زن، پيش از اينكه سوار شود؛ از پشت پنجره گفت: مگر قول نداده بودي دير نكني؟
مرد در را برای زن باز كرد. زن سوار شد و گفت: جوابم را ندادي.
مرد سيگاري به زن تعارف كرد. زن رد كرد. يكي براي خودش گيراند.
زن سرش را از پنجره بيرون برد و توي آينهي بغل صورتش را برانداز كرد.
مرد گفت: مگر آينه همراهت نيست؟
زن گفت: اين روزها كمتر از آينه استفاده ميكنم. راستش از موقعي كه روي پيشاني و دور چشمهایم چروك افتاده كمي ميترسم.
مرد گفت: از آينه يا از خودت؟
زن كمي مكث كرد و گفت: از تو.
مرد گفت: بايد از دكتر بهزاد بترسي.
زن پاكت سيگاري از توي كيفش درآورد و يكي آتش زد. بعد، دست ديگرش را كشيد روي پستانهایش و گفت: گمان كنم كمي شل شدهاند؛ اما باور كن دستورات دكتر بهزاد را مو به مو انجام ميدهم.
مرد گفت: چه فايده.
زن گفت: كار ديگري از من ساخته نيست. خودت بهتر از من ميداني كه نه من، نه هيچ زن ديگري نميتواند اين همه سال...
مرد توي حرفش پريد: دكتر كار تازهاي برايت در نظر گرفته.
سرمهي مژههاي زن سريد روي گونه.
مرد گفت: گريه نكن. كار،كار است. چه من، چه ديگري. خودت خوب ميداني كه روي حرف دكتر نميشود حرف زد.
زن گفت: اما دكتر به من قول داده بود.
مرد گفت: دكتر اگر زير قولش نزند، بيكار ميشود.
زن گفت: اما ژاله هنوز با شهرام كار مي كند.
مرد گفت: ژاله چهل درصد به دكتر ميدهد. تازه به شهرام هم تخفيف ميدهد.
زن گفت: من هم چهل درصد ميدهم.
مرد روي ترمز كوبيد: پس خرج شوهرت چه ميشود؟
سرمه روي گونههاي زن پخش شده بود: تو به فكر شوهر مني؟
زن از ماشين پياده شد و نشست روي لبهي جوي كه به پايين خيابان سرازير ميشد.
بعد از چند دقيقه مرد از ماشين بيرون آمد: خواهش ميكنم سوار شو. خيلي دير شده. بهتر است دكتر را معطل نكنيم.
بهمن 84
داستان
آخر سيزدهبهدر در سايت ادبي ديباچه منتشر شد.
توضیح:
این داستان در ماهنامه آزما ( دی ماه 85 ) منتشر شده و خانم گیتا گرکانی ( نویسنده رمان فصل آخر ) زحمت کشیده اند و توی همان شماره نقدی بر داستان نوشته اند که همین جا ازشان تشکر می کنم.
نادیا
مهدی علاقمند
تلفن زنگ ميزند. انگشتم را لاي كتاب ميگيرم و با دست ديگرم گوشي را برميدارم. نادياست. ساعت هفت توی كتابفروشي با من قرار ميگذارد. ساعت از شش گذشته. دلم نميآيد شعر را نيمهخوانده رها كنم. اگر ماشين گيرم بيايد، تا ميدان نيم ساعتي بيشتر راه نيست. شعر را تا آخر ميخوانم. لباسهاي هر روزم را ميپوشم. آبي به سر و صورتم ميزنم و بدون اينكه توي آينه نگاه كنم، موهایم را با همان دستهاي خيس بالا ميزنم. نميدانم چرا سراغ شيشه عطر ميروم. از روزي كه محسن عطر را بهخاطر چاپ همزمان چندتا از شعرهايم توي مجله گرفت؛ ازش استفاده نكردهام. شايد، چون هميشه فكر ميكردم كه به جاي عطر ميتوانست، مجموعه اشعار كامل نرودا را كه تازه ارزانتر هم بود، به من بدهد.
ميروم توی كتابفروشي. از پلهها بالا ميروم. به جز محسن كسي نيست. مشغول مرتب كردن كتابهاست. جمعهها كارش همين است. صداي پایم را از توی پلهها ميشنود. برميگردد. نزديك پلهها ميآيد.
- چطوري رفيق!
خودم را از آخرين پله بالا ميكشم. سلام ميكنم.
- ميدوني چندماهه سر نزدي!؟
سر تكان ميدهم و ميروم سمت قفسه شعر.
- توي اين چند وقت ناديا هميشه سراغتو ميگرفت.
كتاب « هوا را از من بگير، خندهات را نه. » را از لاي كتابها ميكشم بيرون. صحفه اول را باز ميكنم و خم ميشوم روي ميز بزرگ بين قفسهها كه سرتاسرش با كتابهاي حجيم پوشيده شده. دست ميكنم توي جيبم. خودكار را فراموش كردهام. رو به محسن ميكنم كه نشسته پشت ميز آقاي رفيعي و كتاب ميخواند. اگر آقاي رفيعي توي اين وضعيت ببيندش ...
- محسن؛ خودكار.
- نديده بودم كتاب تقديم كني!؟
- پيش ميآد ديگه.
- حالا واسه كي هست؟
- خودش ميآد ميبيني.
خودكار را به من ميدهد و ميرود پيش مردي كه بدجوري قفسه رمان را بههم ريخته. روي صفحه اول مينويسم؛ براي ناديا. محسن از آن طرف ميپرسد:
- يه رمان از رومن گاري ميخواد.
ميگويم: زندگي در پيش رو.
اگر چند ماه پيش بود، ازم ميخواست، كتاب را هم خودم پيدا كنم.
روي سهپايه كوتاهي كه كنج قفسهها قرار دارد مينشينم. همينجا نشسته بودم و براي اولين بار بود كتابي از نرودا ميخواندم، كه ناديا را ديدم. كتاب را باز ميكنم و زير لب زمزمه ميكنم:
چه رفته است بر تو، بر ما،
چرا چنين شدهاي؟
آه كه عشق ما طنابي است خشن
كه ما را به هم گره ميزند
با نشانه زخمي بر تنمان
هر گاه كه...
بوي آشنايي ميپيچد توي سرم. سرم را از روي كتاب بلند ميكنم. با من دست ميدهد و بلند ميشوم. پيراهن نيلي با گلهاي سفيد پوشيده. موهایش را جمع كرده و از بغل روي گوشش بسته. كمي آرايش كرده. اما پاي چشمهایش را كه گود افتاده، خوب پنهان نكرده. لاغر شده. رنگ نيلي را خيلي دوست دارم. انگشتم را از لاي كتاب برميدارم و كتاب را به ناديا ميدهم.
- مال منه!؟
سر تكان ميدهم. محسن با اشاره دست به من ميفهماند چيزي لازم ندارم؟ مينشينيم روي صندليهاي بلند كنار قفسهها. محسن دو ليوان چاي ميآورد. ليوانها را روي لبه قفسه ميگذارد و برميگردد. ناديا زل ميزند توي چشمهایم. نگاهم را ازش مي دزدم و دستم را دور ليوان حلقه ميكنم. هنوز داغ است. ناديا هم همين كار را ميكند. محسن با ضبط صوت ور مي رود. صداي همايون ميپيچد توی كتابها. ناديا ميگويد:
- نقش خياله ها.
دستم را دوباره دور ليوان حلقه ميكنم. كمي سرد شده. تا نيمه مينوشم. دوباره ميگويد:
- سلام كه نكردي. حرف هم نميزني؟
- سلام.
- بهتره ديگه فراموشش كنيم نادر.
از روي صندلي پايين مي آيم. پاكت سيگار را از جيب شلوارم در ميآورم و رو به محسن ميگويم: فقط يه نخ.
محسن اهل مرام است. حتي اگر به قيمت غرغر كردنهاي آقاي رفيعي تمام شود.
باران نمنم ميبارد. تا جايي كه باران تو نزند، پنجره را باز ميكنم. آرنجم را روي لبه قفسه، كنار ليوان نيمه چاي تكيه ميدهم. عكس فروغ روي ديوار پاگرد، توی مسير نگاهم ميافتد. حالا صورت ناديا چسبيده به صورت فروغ. چقدر شبيه هماند. پك عميقي به سيگار ميزنم.
- چيزي گفتي!؟
ميگويد، نه. و اشك توی چشمهایش حلقه ميزند. ميروم، از روي ميز آقاي رفيعي يك برگ دستمال از جعبه بيرون ميكشم و اشكهایش را پاك ميكنم. توي اين چند ماه براي اولين بار دلم برایش ميسوزد.
- دلنازك نبودي؟
- شدم.
- چرا؟
- از دست تو.
- اينو من بايد بگم.
كتابي از توی كيفش درميآورد. ابديت يك بوسه. پابلو نرودا. كتاب را به دستم ميدهد؛ نگاهي به محسن مياندازد و بدون خداحافظي ميرود. بازش ميكنم. اول كتاب نوشته: براي نادياي عزيزم. محسن.
صداي پاي ناديا با صداي پاي آقاي رفيعي كه از پلهها بالا ميآيد، درهم ميشود.
آبان ۸۵
داستان زنی از دور آمد در سایت دیباچه منتشر شد.
داستان های رئالیسم و آقای مارلون براندو را نیز در دیباچه بخوانید.