آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کو کو کو کو
اگر می دانستم که تو
تا این اندازه خاطرخواه کتاب هستی
پیراهن هایم را از کتابخانه ها می خریدم.
فقط خورشید
مرا گرم می کند
از دور
تن نزدیک تری
ندارم
پرنده
نیستم
اما از قفس بَدَم میآید
دلم میخواهد آفتاب که سر میزند
پرندگان همه از شادی بال دربیاورند
و مرا هم که خواب صبحگاهیام بیشک
دربسته وُ تکراری است بیدار کنند.
پرندهی قفسنشین نه با طلوع آفتاب
شاد میشود نه از غروب آن دلگیر.
از مجموعه شعر "کبریت خیس"/ انتشارات مروارید
سرنوشت
میگویند
شاعر
کسی است
که واژه ها را
به هم پیوند میزند
نادرست است
شاعر
کسی است
که واژهها او را
کم و بیش
به هم پیوند میزنند
اگر بخت یار او باشد
اگر شوربخت باشد
واژهها اما او را
از هم میگسلند
پی نوشت: چند وقتی است احساس می کنم بند آخر این شعرم.

از شگفتیهای آزادی
میان دندانههای دام
پای روباه سفید
و خون روی برف
خون روباه سفید
و رد پا بر برف
رد روباه سفید
که میگریزد با سه پا
در آفتاب غروب
گرفته در میان دندان
خرگوشی که جان نداده هنوز.
از گزیده اشعار ژاک پرور (آفتاب نیمه شب)/ انتشارات مروارید
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مثل پرندگان راست راست میچرخند در هوا
سر ماه
حقوقشان را میگیرند
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند
که مرگ تو را ندیدند.
کاش پر وبالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد
ما با ذغالشان
شعار خیابانی بنویسیم.
پس این فرشتگان پیر شده
جز جاسوسی ما
به چه کار بد دیگری مشغولند
که فریاد ما به گوش کسی نمیرسد.
ما نمی توانیم باهم باشیم
تو گربه ی قصابی، من گربه ی سرگردان کوچه ها.
تو از ظرفی لعابی می خوری،
من از دهان شیر.
تو خواب عشق می بینی، من خواب استخوان.
اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز.
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن!
از مجموعه شعر "تو خواب عشق می بینی، من خواب استخوان" / انتشارات آهنگ دیگر.
چینش دقیق کلمهها و سادهگیشان در آثار سعدی، هر بار شگفتزدهام میکند:
اخترانی که به شب در نظر ما آیند
پیش خورشید محال است که پیدا آیند
همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند
گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند
مردم از قاتل عمدا بگریزنذ به جان
پاکبازان برِ شمشیر تو عمدا آیند
تا ملامت نکنی طایفه رندان را
که جمال تو ببینند و به غوغا آیند
یَعلَمُ اللَّه کهگر آیی به تماشا روزی
مردمان از در و بامت به تماشا آیند
دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست
تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند
از سر صوفی سالوس دوتایی برکش
کاندر در این ره ادب آن است که یکتا آیند
میندانم خطر دوزخ و سودای بهشت
هرکجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند
آهِ سعدی جگر گوشهنشینان خون کرد
خرّم آنروز که از خانه به صحرا آیند.
شعر فرانو/ اکبر اکسیر/ از مجموعه شعر "پستهی لال، سکوتِ دندان شکن است"
از آجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند، خورده شدند
آنها که لال ماندهاند، میشکنند
دندانساز راست میگفت:
پستهی لال، سکوت دندان شکن است.
نونو ژودیس/ احمد پوری/ از مجموعه شعر"خلسه بر ویرانهها"
درون انباری در بندر، میان جعبههای کالا
و چرخکهای شکسته،
در میدانهای عمومی
که رفتگران سررسیدند و آشغال را کنار ناودانها راندند
یا بر نیمکتی که باد با صفحه ترحیم روزنامه دیروز بازی میکرد
بحث کردیم، سخن گفتیم.
شاید تو مرا واداشتی تا ژستی روشنفکرانه بگیرم.
"گفتوگوی انتزاعی بدون دَم زندگی در آن."
این است مرا هرگز جدی نگرفتی
حتی زمانی که در میانه بحثهای ادبی و سیاسی گفتم
"دوستت دارم"
نزار قبانی / احمد پوری / نشر چشمه / از کتاب در بندر آبی چشمانت ...
بسیار ستودهام زیبایی زنی را
اما دل به او نسپردهام،
چه بسیارند زنان زیبا در دنیا
و چه دشوار است عاشق شدن اما.
شعری از بهزاد خواجات، شاعر خوزستانی
اما باور کنید کلاغ نیستم من
تنها گاهی صدایم می گیرد ...
شعری دقیق از گروس عبدالملیکان
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای !؟
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی؟