چه کنم با این همه شعر خوب: سه مجموعهی تازه از شمس که به رویا میماند، یک مجموعه همحجم رمان از شهاب مقربین و خنده در برفِ عباس صفاری و پایین آوردن پیانویِ رسول یونان - که دو روز است میخواهم شعری از میانشان برایتان انتخاب کنم و نمیتوانم – و البته چند نمایشنامه و داستان و ...
بهزاد فراهانی و محبوبه بیات بیش از پیش دوستتان دارم؛ وقتی در "خدا در آلتونا حرف میزند" حرف میزدید. محبوبه بیات عزیز یادم نمیرود که در یک بخش اجرا درست به چشمهای من زل زده بودی و کوتاهتر کردی فاصلهی من تا آلتونا را. از یاد نمیبرم آن لحظههای بعد از اجرا را که با چشمهای خودم دیدم احساس را که داشت از وجودت لبریز میشد و آن همخوانی شورانگیز پایانی با شما و گروه را: دامن کشان ساقی میخواران ...
اینهاست که به زندگی امیدوارم میکنند که باور میکنم زندگیای هست هنوز که تحمل تلخیها را آسان و شیرین میکند. امیدوارم دستکم این زندگی از ما گرفته نشود.
مجموعه شعرم با نام "شعبده باز غمگین" که توسط نشر مروارید منتشر شده است.