شعر من
"بمب ها را باران کن" منتشر شد.
این کتاب، دومین مجموعه شعر من است که در فاصله سال های 1391 تا 1397 سروده شده.
سفارش کتاب از انتشارات اقلیما:
021-88090173
09360416260
ا
"بمب ها را باران کن" منتشر شد.
این کتاب، دومین مجموعه شعر من است که در فاصله سال های 1391 تا 1397 سروده شده.
سفارش کتاب از انتشارات اقلیما:
021-88090173
09360416260
ا
اسبی خسته
بر دوش می کشم
که از خون و رودخانه گذشته
و در جنگی باستانی
پایش را از دست داده است
چیزی در جهان نمانده
جز من و عقربی
که دل ندارد
پای بریده را نیش بزند
ما به شکل عجیبی تنها مانده ایم
نمی توانیم وضعیت خود را درک کنیم
* از مجموعه شعر جدیدم با نام "بمب ها را باران کن" که به زودی توسط انتشارات اقلیما منتشر خواهد شد.
دستم را
بر پوست گردباد می کشم
تاریخ ویرانی را لمس می کنم
باد را گرد می کنم و
برمی گردانم
شهر آباد نمی شود
ویرانی تکرار می شود
سوار اولین باد خواهم شد
رو به پیش
با تازیانه ای برای احتیاط
95/4/29
کیستی که من
اینگونه
بهاعتماد
نامِ خود را
با تو میگویم
کلیدِ خانهام را
در دستت میگذارم
نانِ شادیهایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم؟
□
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
- شاملو -
تنگ بی ماهی شش ساله شد
خودت چمدانم را بستی و
به دستم دادی
تا کِی دست تکان می دهی
دستت را پایین بیاور
بگذار بروم
سال هاست در آغاز راه ایستاده ام
و کلاغی
روی شانه ام لانه درست کرده است.
رسول یونان
دوماهنامه ادبی شوکران/ شماره ۳۹ / دی ماه ۸۹
تو در منی
مثل عکس ماه در برکه
در منی و
دور از دسترس من
سهم من از تو
فقط همین شعرهای عاشقانه است
و دیگر هیچ.
ثروتمندی فقیرم؛
مثل بانکداری بی پول
من فقط آینه ی تو هستم.
رسول یونان
بیتوتهی کوتاهیست جهان
در فاصلهی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمیآید
و روز
شرمساری جبرانناپذیریست.
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
.
.
.
احمد شاملو
چطور میشود بفهمم تاریکی کجاست؟ روشنایی کجاست؟ کاش اصلاً میشد که نمیفهمیدم، نمیخواستم بفهمم چه چیز این دنیا به چه چیزش بند میشود. اگر نمیفهمیدم، نمیترسیدم...
نمیترسیدم از این که فکرهایی که در سر دارم درست است؟ درست بوده است یا نه؟ کاش یاد نگرفته بودم خواندن کلمه را که بعد خوره کتابها بشوم و خوره جان خودم. به من چه که چی به چیست؟! هر کس خیال خودش را از دنیا دارد...
مونالیزای منتشر- شاهرخ گیوا
اما چقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر
آن گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید
که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند
و نیز دیوانه می شود
وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است
و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند
آن گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است
و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید
چون ماه که هر شب خدا تنهاست
یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.
-هرمز علی پور عزیزم -
پ.ن: ابرها پشت در اتاقم رسیده اند...