چطور می‌شود بفهمم تاریکی کجاست؟ روشنایی کجاست؟ کاش اصلاً می‌شد که نمی‌فهمیدم، نمی‌خواستم بفهمم چه چیز این دنیا به چه چیزش بند می‌شود. اگر نمی‌فهمیدم، نمی‌ترسیدم...

نمی‌ترسیدم از این که فکرهایی که در سر دارم درست است؟ درست بوده است یا نه؟ کاش یاد نگرفته بودم خواندن کلمه را که بعد خوره کتاب‌ها بشوم و خوره جان خودم. به من چه که چی به چیست؟! هر کس خیال خودش را از دنیا دارد...

                                                                                      مونالیزای منتشر- شاهرخ گیوا

سطری عاشقانه از دفتر خاطرات انریکه سالیناس از "رمان پلیسی":

 

      مثل آن است که خورشید از  ج* می درخشد. بعدازظهر از زیر نورش رد شدم.

 * آستلا جیل

بریده ها

 احمد شاملو:

انسان کل یکپارچه‌ئی است فراتر از این حرف‌ها. فراتر از ایدئولوژی‌ها. آن که منادی تعالی تبار انسان است باید فراتر از ایدئولوژی‌ها و برداشت‌هائی که به پاره پاره شدن و تجزیه این یکپارچگی منجر شده است حرکت کند. ایدئولوژی‌هائی که "ما" را به "من" و "تو" و "او" تقسیم می‌کند مبلغ نابودی انسان است. اندیشه‌ئی که جمع شریف انسانی را به پراکندگی می‌خواند اندیشه‌ئی شیطانی است...

... ما هر کدام به تنهائی کودکی هستیم گم‌کرده‌مادر و سرگردان در کوچه‌های ظلمات در لایه‌هائی از اجتماع که هنوز انسان‌ها به غرایز تلطیف شده دست پیدا نکرده‌‌اند. جمله "دوستت می‌دارم" در اکثر موارد رشوه‌ئی است که برای گریز از تنهائی پرداخت می‌شود و یکی از دلایلی که عشق را به "تصاحب" تبدیل می‌کند به احتمال زیاد همین وحشت از تنهائی است.- گفته‌‌اند "انسان حیوانی اجتماعی است". پس انسان ناگزیر از دوست‌‌داشتن دیگران است.

... شعر در نفس خود فریادی است از اعماق تنهائی، چرا که جهان شاعر جهانی فردی است. پیله تنگی است که تنها یک پروانه در آن می‌گنجد با این تفاوت که کرم ابریشم پیله خود به گرد خویش می‌تند اما شاعر در پیله به خود می‌آید و فریادش حکایت آواز غم‌انگیز تلاش جانکاهی است که برای رهائی از پیله می‌کند.

... احساس تنهائی در غربت را می‌توان احساسی همگانی دانست. ولی احساس تنهائی "در وطن" احساس همگانی و مشترکی نیست. احساس کسی است که هیچ جا بر پهنه خاک همدلی نمی‌یابد. چون چنین احساس فاجعه‌باری طبعا در "خانه خود" طاقت‌شکن‌تر است و در غربت قابل توجیه‌تر، راه علاجش به ناچار ترک یار و دیار کردن است، یعنی کاری که از همه کسی برنمی‌آید.

 منبع: دوماهنامه نافه. شماره‌ یک دوره جدید، فروردین و اردیبهشت 89. شماره پیاپی 109. بریده هایی از گفتگوی به روژ ئاکره یی با احمد شاملو   

 

برانژه: پس چه‌جوری می‌خواهی دنیا را نجات بدهی؟

دیزی: اصلا" چرا نجاتش بدهیم؟

برانژه: چه سؤالی... محض خاطر من این کار را بکن دیزی. دنیا را نجات بدهیم.

دیزی: با همه‌ی این‌ها شاید خودِ ماییم که احتیاج داریم نجاتمان بدهند. ما آدم‌های غیرعادی.

از نمایشنامه ی کرگدن اثر اوژن یونسکو

بریده ها

 کافکا در طول نامزدی خود با فلیسه بائر خود را مثل یک "جانی در قید و بند" احساس می کرد. مثل یک "جانی"، زیرا وجود خود را برای فلیسه نوعی "تهدید" می‌دانست، در قید و بند از آن رو که نزدیک شدن زندگی زناشویی، نوشتن را، آن زندگی دیگر را که تنها برای او اهمیت داشت، به خطر می‌انداخت.

بریده‌ای از پس‌گفتار علی‌اصغر حداد بر رمان محاکمه

بریده ها

 شمس لنگرودی:    تعهد دو نوع است. ایدئولوژیکی و شخصی. در تعهد ایدئولوژیکی، تمام تلاش یک هنرمندِ کمونیست یا هر ایدئولوژی دیگر، جهت دادن کار و اثرش برای تبلیغ و تهیج مردم برای استقرار نظام مورد باورش است. در تعهد شخصی، هنرمند تلاش برای تبلیغ اعتقاد فردی خود نمی‌کند، آرمان شخصی او ناخواسته در اثرش موج می‌زند، چرا که او نظام مشخصی الزاماً مدنظر ندارد که تبلیغش را بکند. در اثرش اعتراض بی‌عدالتی، استبداد، فقر را می‌بینیم. معمولاً این نوع آثار عمیق‌تر و اثر گذارترند. الآن من شخصاً به این نوع تعهد پایبندم. تعهد به اعتقاد و باورهای خود، و اینکه به خودم دروغ نگویم. تعهدی که به آن پایبندم، تعهد به شناختی است که شخصاً به آن رسیده‌ام. فکر می‌کنم هرکس هر اعتقادی دارد بهتر است به آن متعهد باشد...

شمس لنگرودی/ تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران/ نشر ثالث

بريده

بریده‌ای از گفت‌وگوی لیلی گلستان با احمد محمود

احمد محمود: داستان‌نویس که انقلاب‌ساز نیست. نویسنده‌ای که مدعی انقلاب شود، می‌شود یک آدم سیاسی مطلق، کار نویسنده سیاست مطلق نیست. بخشی از کار نویسنده سیاست هست، اما نه همه‌ی کارش. روزگاری به مسائل سیاسی مملکت‌مان فکر می‌کردم، حالا هم فکر می‌کنم، اما روزگاری در قالب یک حزب بودم، بعدها فکر کردم حتی اگر بخشی از تفکر آن حزب را برای خودم حفظ کنم، نباید در چارچوب هیچ حزبی بگنجم. مجموعه افکار خودم را دارم و به آن هم وفادار هستم. شاید فکر می‌کنم که یکی از هدف‌های نوشتن تعریف خودمان است برای این‌که خودمان را بهتر بشناسیم. یکی از هدف‌های نوشتن، آگاه کردن مردم است به وضع خودشان، مشروط بر این‌که نویسنده این شناخت، شعور و توانایی را داشته باشد. خُب در این زمینه من کار کرده‌‌ام، به عنوان نویسنده شاید وظیفه‌ام را – کم یا زیاد – انجام داده‌‌ام. به این مساله فکر کرده‌ام و نوشته‌ام. به این مساله اعتقاد دارم که باید زندگی بهتری داشته باشیم. باید در این مملکت عدالت اجتماعی برقرار شود و تا آن‌جا که از دستم برآمده شاید در نوشته‌هایم آورده‌ام. و همین‌جا است که مرا متهم می‌کنند به سیاسی نوشتن. اما این‌که در امر سیاست و یا انقلاب فعال بوده‌‌ام، نه. فعالیت خاصی نداشته‌‌ام. حتی بارها از من خواسته شد که به عنوان نویسنده این‌جا و آن‌جا سخن‌رانی کنم، که گفتم وظیفه‌ی من – اگر از عهده‌اش برآیم – نوشتن است و نه سخن‌رانی.   

از کتاب حکایت حال / انتشارات معین / چاپ اول 1383 / صفحه 72 و 73

بریده ها

بریده ای از نمایش نامه ی "خرده جنایت های زناشوهری" نوشته ی اریک امانوئل شمیت

ترجمه ی شهلا حائری / نشر قطره / چاپ چهارم 1386 / صفحه ی 75 و74

...

ژیل: چرا! در اجتماع ادعا می کنی که روشنفکری، ولی در حقیقت حتا فکر این رو که به زن دیگه ای دست بزنم     نمی تونی قبول کنی.

لیزا: خوب معلومه! این مزخرفاتیه که آدم توی مهمونی ها وقتی دیس غذا رو به هم تعارف می کنن سر هم می کنه که مثلاً جالب به نظر بیاد.

ژیل: پس معتقد به آزادی نیستی.

لیزا: معلومه که نیستم.

ژیل: پس حسودی؟

لیزا: خیلی!

ژیل: در این صورت زن و شوهر آزادی نیستیم؟

لیزا: فقط در حرف. خیلی مبهم. آخر غذا بین پنیر و قهوه. نه بقیه وقت ها.

ژیل: موافق نیستم.

لیزا: (باخشونت) من هم همین طور، من هم با خودم موافق نیستم. برای این که یک مغز که ندارم، دوتا دارم. چرا ژیل! دوتا مغز. یکی متجدد و مدرن و اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام می ذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون می ده. اما اون یکی می خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن ناآشنا از جا می پره، با یک صورت حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال می کنه، با کوچک ترین تغییر عطری توهَم می ره، وقتی دوباره ورزش رو از سر می گیری یا لباس نو می خری نگران می شه، شب ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر این که یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت باز بشه حاضره دست به قتل بزنه... یک خزنده ای در ته وجودمه، با چشم های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی گیره، این منم ژیل، این هم منم. حتا با کلاس های فشرده و دوهزار و پونصد سال تعلیم تربیت، نمی تونی از عشق این جنبه حیوونی و غریزیشو جدا کنی.

بریده ها

 

خاطره‌ای از کاترین کریکونیوک، مترجم رمان افسانه‌ی فلوت بداغ ( بازگویی یک افسانه قدیمی اوکراینی ) نوشته‌ی اکسانا زابوژکو:

به یاد می‌آورم زمانی که هنوز در اوکراین شاگرد مدرسه بودم، روزی یکی از دوستانم لطیفه‌ای برایم تعریف کرد که مضمونش این بود: معلم از پتروف سؤال کرد: اتحاد شوروی چیست؟

-         نمی‌دانم.

-         اتحاد شوروی وطن و مادر تو است، فهمیدی؟

-         بله.

این دفعه نوبت ایوانف رسید معلم پرسید: اتحاد شوروی چیست؟

-         اتحاد شوروی وطن و مادر پتروف است.

-         مادر تو هم هست فهمیدی؟

-         بله فهمیدم.

-         چی فهمیدی؟

-         فهمیدم که من برادر پتروف هستم.

بریده ها

بوف کور:
کسانی هستند که از بیست ساله‌گی شروع به جان‌کندن می‌کنند در صورتی‌که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ‌شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغن‌اش تمام بشود خاموش ‌می‌شوند.

بریده ها

عبید زاکانی در این روزهای تلخ که دلم برای شنیدن یک خبر خوش بدجوری لک زده به کمکم آمد؛ با مفاهیم عمیق، ایجاز بی‌نظیر و زبان طنز تیز و برنده‌اش. تلخی‌ها بماند برای خودم، دوست دارم لبخندهایم را با شما قسمت کنم.

 

1

شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید. نیمه شب صدای خنده وی را در بالاخانه شنید.

پرسید که در آن‌جا چه می‌کنی؟ گفت: در خواب غلتیده‌ام.

گفت: مردم از بالا به پایین غلتند تو از پایین به بالا غلتی؟

گفت: من هم به همین می‌خندم.

2

قزوینی را پسر در چاه افتاد، گفت: جان بابا جایی مرو تا من بروم رسن بیاورم و تو را بیرون کشم.

3

سربازی را گفتند، چرا به جنگ بیرون نروی؟

گفت: به خدا سوگند که من یک تن از دشمنان را نشناسم و ایشان نیز مرا نشناسند، پس دشمنی میان ما چه صورت بندد؟

بریده ها

حکایت دوم از باب چهارم گلستان سعدی

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: باید که این سخن با هیچ‌کس در میان ننهی. گفت: ای پدر فرمان تو راست ولیکن می‌خواهم که بدانم در این، چه مصلحت است؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه.

                  

                      مگوی اندهِ خویش با دشمنان                          که لاحول گویند شادی‌کنان

 

حکایت هشتم از باب پنجم گلستان سعدی

یاد دارم که در ایام پیشین، من و دوستی، چون دو بادام‌مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق غیبت افتاد. پس از مدتی بازآمد و عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی. گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

 

                    یار دیرینه، مرا، گو ، به زبان توبه مده

                                                              که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

                    رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

                                                               بازگویم که کسی سیر نخواهد بودن

بریده ها

بریده‌ای از یک گفت و گو با کوبوآبه، نویسنده مشهور ژاپنی و چند کلمه از من.

 

-  نظر شما درباره ادبیات چیست؛ راهی برای شناخت بهتر زندگی...؟ یک پیام...؟ راهی برای سرگرم کردن دیگران...؟ و یا...؟

 

کوبوآبه: زمانی که از سارتر پرسیدند ادبیات چیست، او پاسخ داده بود در مقایسه با گرسنگی کودکی که در حال مرگ است هیچ ارزشی ندارد. اما من تردید دارم که آیا می توان بدون ادبیات از وجود چنین کودکی که در دوردست‌ها از گرسنگی جان خود را از دست می‌دهد باخبر شد یا نه؟!

 

چند کلمه از من: شاید اگر سارتر می‌خواست کوبوآبه را دست بیاندازد؛ پاسخ می‌داد: بله. به واسطه‌ی رسانه‌های گروهی!

اما به عقیده من اگر ارزش ادبیات از گرسنه‌گی یک کودک بیش‌تر نباشد، کم‌تر از آن هم نیست. چرا که رسانه‌های گروهی و در کل اخبار، فقط ما را از چیزی باخبر می‌کنند. حتا اگر تصویر کودکان گرسنه‌ی در حال مرگ را به صورت زنده به ما نشان دهند، در نهایت ظرف چند روز فراموش می‌کنیم. ما اخبار را می‌خوانیم، می‌شنویم، می‌بینیم و فراموش می‌کنیم. اما این ادبیات است که دردهای بشری را به واسطه‌ی خواندن داستان، رمان و یا ... در پستوی ذهن ما حک می‌کند. ادبیات علاوه بر اطلاع‌رسانی که کوبوآبه به آن اشاره می‌کند، کیفیت دردهای بشری را به خواننده منتقل و در ذهن‌اش ماندگار می‌کند، چه بسا به طنازی و با نشاندن خنده‌ای کنج لب‌مان. ادبیات قادر است ما را با کودکی گرسنه، زنی فاحشه و ... هم‌درد کند یا ما را هم‌ترس کودکی از گم کردن مدادش ... قرار دهد. ادبیات خودِ زندگی است.

بی‌شک وقتی کسی از ما می‌پرسد فلان رمان را خوانده‌اید یا نه؛ اگر خوانده باشیم، درون‌مایه‌ی رمان حتا پس از سال‌ها، دوباره در ذهن‌مان نقش می‌بندد، چه بسا که ماجرا را فراموش کرده باشیم. اما آیا می‌دانیم همین دیروز  چند نفر در دنیا بر اثر گرسنگی و سایر فجایع اجتماعی از بین رفتند؟!

 

بریده ها

 بریده‌ای از داستان « در حال و هوای سن‌ژرمن »

نوشته‌ی آنا گاوالدا

از مجموعه داستان « دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد »

ترجمه‌ی الهام دارچینیان

نشر قطره 1385

... یک زن پاریسی که می‌‌خواهد در بلوار سن‌ژرمن احترام خودش را نگه دارد، وقتی چراغ قرمز است هیچ‌وقت از خط عابر پیاده عبور نمی‌کند. زن پاریسی که احترام خودش را نگه می‌دارد منتظر عبور خیل اتومبیل‌ها می‌ماند و با این‌که می‌داند خطرناک است، خودش را وسط خیابان پرتاب می‌کند. مردن برای دیدزدن ویترین پل‌کا، دل‌انگیز است ...

 هفته آینده به معرفی این نویسنده فرانسوی خواهم پرداخت.