اما چقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر
آن گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید
که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند
و نیز دیوانه می شود
وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است
و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند
آن گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است
و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید
چون ماه که هر شب خدا تنهاست
یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.
-هرمز علی پور عزیزم -
پ.ن: ابرها پشت در اتاقم رسیده اند...
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر ۱۳۸۹ ساعت 19:17 توسط مهدی علاقمند
|
مجموعه شعرم با نام "شعبده باز غمگین" که توسط نشر مروارید منتشر شده است.