اما چقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر

آن گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید

که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند

و نیز دیوانه می شود

وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است

و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند

آن گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است

و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید

چون ماه که هر شب خدا تنهاست

یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.

-هرمز علی پور عزیزم -

 پ.ن: ابرها پشت در اتاقم رسیده اند...

شعر دیگران

 

درست مثل یک قطار

مثل یک کامیون

مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم

و کسی نگفت چرا مثل یک قطار

چرا مثل یک کامیون.

 غلامرضا بروسان

 

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهگفتی به کام روزی با تو دمی برآرمعاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اولگویند دوستانم سودا و ناله تا کیدل رفت و صبر و دانش ما مانده​ایم و جانیهر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدتا ره روان غم را خار از قدم برآیدآن کام برنیامد ترسم که دم برآیدکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآیدسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآیدور زان که غم غم توست آن نیز هم برآیدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید