داستانک

یک صبح پاییزی

یک صبح پاییزی که هوا خیلی سرد شده بود؛ مرد نتوانست بدون لباس گرم سرِ کار برود. در کمدی که لباس‌های زمستانه را در آن نگهداری می‌کردند؛ باز کرد و شروع کرد به گشتن دنبال ژاکت مورد علاقه‌اش. عکس کوچک سیاه و سفیدی از گوشه‌ی کمد بیرون افتاد. ابروهایش را جمع کرد و به دقت عکس را نگاه کرد. عکس زنش بود مربوط به یک ماه پیش*با چشم‌های روشن، گونه‌های برجسته، ابروهای کمانی و لب نازک و کشیده‌ای که از توی همان عکس سیاه و سفید هم معلوم بود چقدر خوشرنگ‌‌ است به اضافه‌ی بینی ای پهن و بزرگ.

مرد عکس را توی جیب پیراهنش گذاشت و به زنش که روی تخت خوابیده بود، نگاه کرد: گونه‌های استخوانی لاغر که به نظر می‌رسید پوست صورت از آنجا آویزان شده، پای کبود چشم‌ها، جوش‌های ریز روی صورت به‌اضافه‌ی بینی کوچک و سربالایی که پانسمانی سفیدرنگ رویش کشیده شده و صدای خرخری که اتاق را پر کرده بود.

*مربوط به یک ماه یشبعداً به داستان اضافه شد.

شعر دیگران

نونو ژودیس/ احمد پوری/ از مجموعه شعر"خلسه بر ویرانه‌ها"

درون انباری در بندر، میان جعبه‌های کالا

و چرخک‌های شکسته،

در میدان‌های عمومی

که رفتگران سررسیدند و آشغال را کنار ناودان‌ها راندند

یا بر نیمکتی که باد با صفحه ترحیم روزنامه دیروز بازی می‌کرد

بحث کردیم، سخن گفتیم.

شاید تو مرا واداشتی تا ژستی روشنفکرانه بگیرم.

"گفت‌وگوی انتزاعی بدون دَم زندگی در آن."

این است مرا هرگز جدی نگرفتی

حتی زمانی که در میانه بحث‌های ادبی و سیاسی گفتم

                                                                          "دوستت دارم"

ادامه نوشته

داستانك

 

قانون

شش‌ساله بود كه مرگ پدرش را با چشم‌هاي خودش ديد. وقتي چراغ راهنما قرمز بود و براي ثبت نام در مدرسه، لبخندزنان از روي خط عابر پياده رد مي شدند؛ اتومبيلي پدرش را زير كرد. سر همان چهاراه بود كه تصميم گرفت در آينده پليس شود تا قانون را اجرا كند. بزرگ كه شد قاضي شد. هفته‌ي گذشته يك روز مانده به بازنشسته‌گي‌اش آخرين حكم اعدام دوران قضاوتش را صادر كرد.

شعر من

 

دستفروش در گاف منتشر شد.

 

              زان میِ عشق کزو پخته شود هر خامی   گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

 

داستان من

کوه‌پیمایی با کوله‌ی پر از سنگ

فقط دو روز بعد از این‌که بابک به گروهان ما منتقل شد، پست نگهبانی آسایشگاه مثل بقیه‌ی پست‌ها بیست‌وچهار ساعته شد. بهمن به دستور جناب‌ سروان احمدی همیشه اسم بابک را در لوحه‌ی نگهبانی توی ستون آسایشگاه می‌نوشت تا مراقبش باشد. من بابک را از زمانی که توی گردان توپ‌خانه بود، می‌شناختم.

هنوز چند دقیقه‌ای به ساعت دوازده مانده بود تا بابک پستش را تحویل نگهبان پاس بعدی بدهد. برای گرم کردن خودش دور بخاری استوانه‌ای شکل نفت‌سوز بلند و پهنی که روی چارپایه‌ی آهنی بدقواره‌ای وسط آسایشگاه قرار داشت، قدم می‌زد. نصیر و عبدی هم مثل همیشه اطراف بخاری پرسه می‌زدند و شاهکارشان را برانداز می‌کردند. به خودشان زحمت داده بودند؛ یک روز از خواب‌شان زده بودند و این چارپایه را علم کرده بودند. ناسلامتی سرباز دسته‌ی خدمات بودند. جناب سروان احمدی به‌شان گفته بود اگر این چارپایه را یک‌روزه درست نکنند باید یک ماه، کوه‌پیمایی روز چهارشنبه را با کوله‌پشتی پر از سنگ بروند. من و حمید روی تخت‌های کنار در شمالی آسایشگاه گپ می‌زدیم. چراغ اتاق افسران وظیفه معمولا" تا نیمه‌شب روشن بود و نور، مستقیم توی چشم ما می‌خورد. هروقت آن‌ها چراغ را خاموش می‌کردند ما هم می‌خوابیدیم.

ادامه نوشته

بريده

بریده‌ای از گفت‌وگوی لیلی گلستان با احمد محمود

احمد محمود: داستان‌نویس که انقلاب‌ساز نیست. نویسنده‌ای که مدعی انقلاب شود، می‌شود یک آدم سیاسی مطلق، کار نویسنده سیاست مطلق نیست. بخشی از کار نویسنده سیاست هست، اما نه همه‌ی کارش. روزگاری به مسائل سیاسی مملکت‌مان فکر می‌کردم، حالا هم فکر می‌کنم، اما روزگاری در قالب یک حزب بودم، بعدها فکر کردم حتی اگر بخشی از تفکر آن حزب را برای خودم حفظ کنم، نباید در چارچوب هیچ حزبی بگنجم. مجموعه افکار خودم را دارم و به آن هم وفادار هستم. شاید فکر می‌کنم که یکی از هدف‌های نوشتن تعریف خودمان است برای این‌که خودمان را بهتر بشناسیم. یکی از هدف‌های نوشتن، آگاه کردن مردم است به وضع خودشان، مشروط بر این‌که نویسنده این شناخت، شعور و توانایی را داشته باشد. خُب در این زمینه من کار کرده‌‌ام، به عنوان نویسنده شاید وظیفه‌ام را – کم یا زیاد – انجام داده‌‌ام. به این مساله فکر کرده‌ام و نوشته‌ام. به این مساله اعتقاد دارم که باید زندگی بهتری داشته باشیم. باید در این مملکت عدالت اجتماعی برقرار شود و تا آن‌جا که از دستم برآمده شاید در نوشته‌هایم آورده‌ام. و همین‌جا است که مرا متهم می‌کنند به سیاسی نوشتن. اما این‌که در امر سیاست و یا انقلاب فعال بوده‌‌ام، نه. فعالیت خاصی نداشته‌‌ام. حتی بارها از من خواسته شد که به عنوان نویسنده این‌جا و آن‌جا سخن‌رانی کنم، که گفتم وظیفه‌ی من – اگر از عهده‌اش برآیم – نوشتن است و نه سخن‌رانی.   

از کتاب حکایت حال / انتشارات معین / چاپ اول 1383 / صفحه 72 و 73