داستانک
یک صبح پاییزی
یک صبح پاییزی که هوا خیلی سرد شده بود؛ مرد نتوانست بدون لباس گرم سرِ کار برود. در کمدی که لباسهای زمستانه را در آن نگهداری میکردند؛ باز کرد و شروع کرد به گشتن دنبال ژاکت مورد علاقهاش. عکس کوچک سیاه و سفیدی از گوشهی کمد بیرون افتاد. ابروهایش را جمع کرد و به دقت عکس را نگاه کرد. عکس زنش بود مربوط به یک ماه پیش*با چشمهای روشن، گونههای برجسته، ابروهای کمانی و لب نازک و کشیدهای که از توی همان عکس سیاه و سفید هم معلوم بود چقدر خوشرنگ است به اضافهی بینی ای پهن و بزرگ.
مرد عکس را توی جیب پیراهنش گذاشت و به زنش که روی تخت خوابیده بود، نگاه کرد: گونههای استخوانی لاغر که به نظر میرسید پوست صورت از آنجا آویزان شده، پای کبود چشمها، جوشهای ریز روی صورت بهاضافهی بینی کوچک و سربالایی که پانسمانی سفیدرنگ رویش کشیده شده و صدای خرخری که اتاق را پر کرده بود.
*مربوط به یک ماه یش. بعداً به داستان اضافه شد.
مجموعه شعرم با نام "شعبده باز غمگین" که توسط نشر مروارید منتشر شده است.