کوه‌پیمایی با کوله‌ی پر از سنگ

فقط دو روز بعد از این‌که بابک به گروهان ما منتقل شد، پست نگهبانی آسایشگاه مثل بقیه‌ی پست‌ها بیست‌وچهار ساعته شد. بهمن به دستور جناب‌ سروان احمدی همیشه اسم بابک را در لوحه‌ی نگهبانی توی ستون آسایشگاه می‌نوشت تا مراقبش باشد. من بابک را از زمانی که توی گردان توپ‌خانه بود، می‌شناختم.

هنوز چند دقیقه‌ای به ساعت دوازده مانده بود تا بابک پستش را تحویل نگهبان پاس بعدی بدهد. برای گرم کردن خودش دور بخاری استوانه‌ای شکل نفت‌سوز بلند و پهنی که روی چارپایه‌ی آهنی بدقواره‌ای وسط آسایشگاه قرار داشت، قدم می‌زد. نصیر و عبدی هم مثل همیشه اطراف بخاری پرسه می‌زدند و شاهکارشان را برانداز می‌کردند. به خودشان زحمت داده بودند؛ یک روز از خواب‌شان زده بودند و این چارپایه را علم کرده بودند. ناسلامتی سرباز دسته‌ی خدمات بودند. جناب سروان احمدی به‌شان گفته بود اگر این چارپایه را یک‌روزه درست نکنند باید یک ماه، کوه‌پیمایی روز چهارشنبه را با کوله‌پشتی پر از سنگ بروند. من و حمید روی تخت‌های کنار در شمالی آسایشگاه گپ می‌زدیم. چراغ اتاق افسران وظیفه معمولا" تا نیمه‌شب روشن بود و نور، مستقیم توی چشم ما می‌خورد. هروقت آن‌ها چراغ را خاموش می‌کردند ما هم می‌خوابیدیم.

پتوی نازک و پوسیده ناصر که چند روز پیش ترخیص شده بود کنار رفت و بهمن آمد تو. منشی گروهان که محل کار و خوابش توی اتاقی بیرون از آسایشگاه بود؛ شب‌هایی که بی‌خوابی به سرش می‌زد می‌آمد پیش ما. دمپایی‌هایش را از پایش درآورد و از ترس کاظم زیر بغلش زد و با خودش روی تخت آورد. کاظم‌کاسب که به‌ او کاظم‌دله‌دزد هم می‌گفتند، دمپایی‌های بچه‌ها را تَک می‌زد و از پشت سیم‌خاردار به نان‌خشکی‌هایی* که گه‌گاه از کنار پادگان رد می‌شدند، می‌داد و به‌جایش سیگار بهمن می‌گرفت و نخی صد‌تومن به بچه‌ها می‌فروخت. بهمن گفت: جناب سروان گفته امشب مواظب بابک باشم. بعد سیگاری را که تا نیمه کشیده بود؛ تعارف کرد و من و حمید پکی به آن زدیم.

چند دقیقه‌ای از دوازده گذشته بود و ما هنوز مشغول گپ‌زدن بودیم که بهمن گفت: بچه‌ها بابک رو ببینید. نصیر و عبدی داشتند با بابک حرف می‌زدند. بابک فانوسقه و خنجر را به نگهبان پاس سه تحویل داد و بدون این‌که پوتین‌هایش را درآورد، از در جنوبی آسایشگاه رفت بیرون. نصیر و عبدی هم پشت سرش راه افتادند. بعد هم بهمن از تخت پرید پایین و دنبال‌شان راه افتاد.

بابک سر ساعت دو پیدایش شد و دوباره پست را تحویل گرفت. هنوز قلاب فانوسقه را جا نینداخته بود که پتوی ناصر دوباره کنار رفت. بهمن این‌دفعه با استوار زارع که خیلی چارشانه و قدبلند بود، آمد. استوار بدون این‌‌که چراغ‌‌ها را روشن کند، یک‌راست رفت سمت بخاری. بهمن پیش ما ماند. پچ‌پچه‌ها خفه شد. سیگارها خاموش شد و همه رفتند زیر پتو. صدای سیلی استوار به صورت بابک چنان توی آسایشگاه پیچید که خرناسه‌‌ی اضطراری بچه‌ها هم خفه شد: کثافت بیشعور. اینجایی که داری نگهبانی می‌دی یه زمانی فامیلای من و تو به خاطر ناموس‌شون جون دادن. به‌خاطر این‌که عراقی‌‌ها تنبون مادر و خواهرت رو پایین نکشن. اون‌وقت تو خودت ... . صدای تلویزیون افسران وظیفه که اتفاقات توی آسایشگاه هیچ‌وقت به تخم‌شان نبود، قطع شد. چند دقیقه بعد چراغ اتاق را خاموش کردند و ما هم خوابیدیم.

 

برای ناهار از ستاد برگشتم. استوار نصیر و عبدی را کنار دفتر جناب سروان به خط کرده بود. کف پای برهنه‌شان از روی زمین سردی که پر از شن و ماسه بود، جدا شده بود و روی پنجه خودشان را نگه داشته بودند. با دیدن‌شان سوز سردی توی تنم پیچید. رفتم توی آسایشگاه. تا ماشین غذا سر برسد، روی تخت دراز کشیدم و به گنجشک‌هایی که روی خرپاهای سوله روی هم می‌پریدند، خیره شدم، یاد بابک افتادم. فریادی که بیش‌تر شبیه جیغ بود از جا پراندم. از تخت پریدم پایین. بدون این‌که به زمین نگاه کنم، دنبال دمپایی‌هایم گشتم. لعنتی کاظم وقتی نگهبان هم باشد کارش را خوب انجام می‌دهد. بالاخره یک روز یک پاکت سیگار ازش کِش می‌روم. پابرهنه رفتم بیرون. استوار با شاخه‌ی خیسی که از درخت کنده بود به جان نصیر و عبدی افتاده بود. اگر تا چند روز دیگر فکری به حال بابک نکنند، از این اوکالیپتوس به جز یک تکه چوب چیزی نمی‌ماند. بابک هم مثل همیشه آرام کنار دفتر جناب سروان نشسته بود و معلوم نبود کجا را نگاه می‌کند. جناب سروان توی صبح‌گاه گروهان اعلام کرده بود، امروز حتما" تکلیف بابک را مشخص می‌کند. پاهایم حسابی یخ زده بودند. به این فکر می‌کردم اگر من الآن به جای نصیر و عبدی کتک می‌خوردم، چه‌کار می‌کردم، که دیدم حمید دارد از ستاد برمی‌گردد. آمد کنارم و نگاهی به نصیر و عبدی انداخت: تو که رفتی جناب سرهنگ درخشان تماس گرفت، گفت: نامه‌شونو برای دایره‌ی قضایی بنویس.

- نوشتی؟

- هنوز نه.

- بابک رو چیکار می‌کنن؟

- فردا می‌برنش بهداری. از اون‌جا پرونده‌شو می‌فرستن تهران. احتمالا" معاف می‌شه.

بابک رفت توی اتاق جناب سروان. ماشین غذا رسید. رفتم توی آسایشگاه و قابلمه را کماندویی از زیر تخت برداشتم. توی آن شلوغی و سروصدا به هر جان‌کندنی بود، به جلال فهماندم، اگر دوتا تخم مرغ اضافه به‌م بدهد، دو روز اضافه خدمتش را از توی پرونده‌ش می‌کشم بیرون. تا کسی بویی نبرده بود، در قابلمه را بستم و برگشتم آسایشگاه. حمید سفره را روی تخت پهن کرده بود. قابلمه را گذاشتم وسط سفره و نشستم روبه‌رویش. هنوز لقمه‌ی اول را توی دهانم نگذاشته بودم که صدای جناب سروان پیچید توی آسایشگاه: اصغرزاده، بابک راست می‌گه؟ تو هَم ... ؟ قاشق از دستم افتاد و با یک سرفه تمام غذای توی دهنم روی سفره پاشید. جناب سروان توی چشم‌هایم نگاه کرد. سری تکان داد و گفت: فردا چهارشنبه‌س. ناهارتو که کوفت کردی کوله‌ت رو پر کن.

* نان خشکی: خریداران دوره گرد نان خشک.

* فاصله ی زیاد بین بندها  کار من نیست. کار سیستم بلاگفاست.