نونو ژودیس/ احمد پوری/ از مجموعه شعر"خلسه بر ویرانه‌ها"

 درون انباری در بندر، میان جعبه‌های کالا

و چرخک‌های شکسته،

در میدان‌های عمومی

که رفتگران سررسیدند و آشغال را کنار ناودان‌ها راندند

یا بر نیمکتی که باد با صفحه ترحیم روزنامه دیروز بازی می‌کرد

بحث کردیم، سخن گفتیم.

شاید تو مرا واداشتی تا ژستی روشنفکرانه بگیرم.

"گفت‌وگوی انتزاعی بدون دَم زندگی در آن."

این است مرا هرگز جدی نگرفتی

حتی زمانی که در میانه بحث‌های ادبی و سیاسی گفتم

                                                                         "دوستت دارم"

کسی جز ما آنجا نبود

گویی همه شهر را ترک گفته بودند.

و ما چون شبحی در مکانی بی زمان بودیم.

برمی‌خیزی و به‌سوی پنجره می‌روی

از آن‌جا می‌توانی رودخانه‌ها و تپه‌ها را ببینی

ابرهای سیاهی را که پیش‌گویی‌اش کرده بودند ببینی

با لحن خداحافظی می‌گویی: "اطمینانی به هوا نیست

اما فکر نمی‌کنم نیازی به چتر باشد."

به آن سوی خیابان می‌روم

با سنگینی نگاهت در پشت سرم

که از رفتن بازم می‌دارد

تا برگردم و نگاهی به تو کنم.