عبید زاکانی

 شخصی ماست خورده بود، قدری به ریشش چکیده. یکی از او پرسید چه خورده‌ای؟

گفت: کبوتر بچه.

گفت: راست ‌می‌گویی که زیلش بر در برج پیداست*

زیل: فضله‌ی کبوتر

بُرج: کبوترخان (عمارت بلند چشمه چشمه) و مدور که کبوتران اهلی را در آن جا می‌دهند.

2

گران‌گوشی به قزوینی گفت: شنیدم زن کرده‌ای؟

گفت: سبحان‌الله تو که چیزی نشنوی این خبر از کجا شنیدی؟

3

درویشی گیوه در پا نماز می‌گزارد. دزدی طمع در گیوه‌ی او بست. گفت: با گیوه نماز نباشد.

درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد.

4

قزوینی، خر گُم کرده بود، گرد شهر می‌گشت و شکر می‌گفت.

گفتند: شکر چرا می‌کنی؟

گفت: از بهر آن‌که برننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی.

5

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه به قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند.

6

قزوینی، پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد، رویش از کفل اسب بود.

گفتنر واژگونه بر اسب بنشسته‌ای.

گفت: من باژگونه ننشسته‌ام. اسب، چپ بوده است.

7

طفیلی را پرسیدند اشتها داری؟ گفت: منِ بیچاره در جهان همین متاع دارم.