در پریشانی‌های بی‌امان که آدم، سفید‌شدن مویش را احساس می کند؛ نوای سنتورِ رویا بهرامی و غزلی از حافظ به دادم رسیدند تا غمگزاری کنم با جهان. تا بوده همین بوده که شعر به داد من رسیده...

مهمان پریشانی من و این غزل نجات‌بخش حافظ  باشید؛ اگر دوست دارید...

یا رب سببی ساز که یارم به سلامتخاک ره آن یار سفرکرده بیاریدفریاد که از شش جهتم راه ببستندامروز که در دست توام مرحمتی کنای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقدرویش مکن ناله ز شمشیر احبادر خرقه زن آتش که خم ابروی ساقیحاشا که من از جور و جفای تو بنالمکوته نکند بحث سر زلف تو حافظ بازآید و برهاندم از بند ملامتتا چشم جهان بین کنمش جای اقامتآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامتما با تو نداریم سخن خیر و سلامتکاین طایفه از کشته ستانند غرامتبر می​شکند گوشه محراب امامتبیداد لطیفان همه لطف است و کرامتپیوسته شد این سلسله تا روز قیامت