اما چقدر می توان گفت که خسته می شود شاعر

آن گاه که مجبور است تنها با خود سخن بگوید

که دیده می شود اما چون دیگران نمی بیند

و نیز دیوانه می شود

وقتی به صبح تبعید حرف تقویم است

و راه که می رود تمام آتش ها به گرد جان او هستند

آن گاه که زندگی آمیزه ای از خون و حسرت است

و نمی تواند با جهان به سادگی کنار آید

چون ماه که هر شب خدا تنهاست

یا پرنده ای که بر درخت در باران به رعشه هاست.

-هرمز علی پور عزیزم -

 پ.ن: ابرها پشت در اتاقم رسیده اند...