عمومی
آرزوبازی
آه، بالاخره یکی پیدا شد که بپرسد آرزوهایت چیست! ایمان نازنین مرا به این بازی دعوت کرده صاحب وبلاگ وزین همسایه ها. امیدوارم همسایه ی خوبی برای اش باشم و حق همسایگی را خوب ادا کنم.
اصلا" واژه آرزو، گویی از گفتار و نوشتارمان حذف شده و حالا که قرار است بی هیچ محدودیتی آرزوهای ام را بنویسم، نمی دانم چه بنویسم. مثل زمانی که یک سوژه ناب برای داستان نویسی توی ذهن مان بالا و پایین می پرد و وقتی که قلم به دست می گیریم برای داستان کردن اش، سوژه لحظه به لحظه کمرنگ تر می شود تا جای اش را به یک روایت بسط یافته که احتمال زیاد با سوژه تفاوتی از زمین تا آسمان دارد؛ بدهد یا ندهد که اگر ندهد غم عالم روی دل مان قلنبه می شود که ... بماند.
حالا حکایت آرزوبازی ایمان و محسن که قشنگ ترین و بهترین بازی جهان است شبیه داستان نوشتن شده و سوژه ( آرزو ) گویی از قلم می ترسد، نکند کسی یا خودم آرزوهای ام را بخوانیم و بعد به این نتیجه برسیم که این هاهم شد آرزو:
1. مرا دوستانی باشد از جنس بلور و آینه و خورشید.
2. ریشه کن شدن فقر در سراسر زمین و برقراری عدالت.
3. روزی کارهای ام ( اول داستان ها و بعد شعرها ) در یک نشر معتبر چاپ شوند و مردم و منتقدان منصف از خواندن شان لذت ببرند تا شاید راهی اگر چه باریک به دنیایی بهتر باز شود.
4. ... عشق هم که این روزها نه چهره سرخ اش پیداست، نه آبی اش و نه ... مرا یک رنگ عشق بس و نمی دانم چرا همیشه دوست دارم عشق آدم هم خانه اش باشد، مهم نیست جنس مصالح اش از چه باشد.
5. در ضمن از پول هم بدم نمی آید!
مجموعه شعرم با نام "شعبده باز غمگین" که توسط نشر مروارید منتشر شده است.