شعر دیگران

 

درست مثل یک قطار

مثل یک کامیون

مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم

و کسی نگفت چرا مثل یک قطار

چرا مثل یک کامیون.

 غلامرضا بروسان

 

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآیدگر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتدگلدسته امیدی بر جان عاشقان نهگفتی به کام روزی با تو دمی برآرمعاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اولگویند دوستانم سودا و ناله تا کیدل رفت و صبر و دانش ما مانده​ایم و جانیهر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد خاک وجود ما را گرد از عدم برآیدخلوت نشین جان را آه از حرم برآیدتا ره روان غم را خار از قدم برآیدآن کام برنیامد ترسم که دم برآیدکز تخم عشقبازی شاخ ندم برآیدسودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآیدور زان که غم غم توست آن نیز هم برآیدکز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

پست اضطراری

 

 پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

 

در میان آن‌ها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم.

                                     "گروس عبدالملکیان"

 پ.ن: امروز که از سر کار برگشتم، کبوتر سفید پا پَرَم - که بیشتر از آن یکی دوستش داشتم - توی حیاط  نبود. . .

شمس لنگرودی:

ابر

با تمام پیکر خود حرف می زند

باد

با خط بریلش بر گل ها

ما با واژه سخن می گوییم

تا پنهان کنیم

حرف را

در سایه ی لبخندمان.

دو رباعی از حضرت حافظ

ایام شباب است شراب اولی تر

با سبزخطان باده ناب اولی تر

عالم همه سر به سر رباطی ست خراب

در جای خراب هم خراب اولی تر

***

لب باز مگیر یک زمان از لب جام

تا بستانی کام جهان از لب جام

در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است

این از لب یار خواه و آن از لب جام

شعری از برتولت برشت

 در کنار جاده

چشم به تایری دوخته‌ام

که راننده‌ای به تعویضش مشغول است.

 

از مبدایی می‌آیم که خوشحالم نمی‌کند

به مقصدی می‌روم که دوستش نمی‌دارم.

با این همه

نمی‌دانم چرا این‌قدر مشتاق و بی‌صبرانه

به تعویض تایر می‌نگرم!

 ترجمه ی شاهکار بینش پژوه/ مجموعه‌ی آقای نخست وزیر/ انتشارات معین

شعر من

 

دو شعرم در مجله آزما ( شماره خرداد و تیر ۸۹ ) منتشر شد.

احمد شاملو:

 

کی بود و چه‌گونه بود

که نسیم

از خَرامِ تو می‌گفت؟

 

از آخرین میلاد کوچک‌ات

چند گاه می‌گذرد؟

 

کی بود و چه‌گونه بود

که آتش  

شور سوزان مرا قصه می‌کرد؟

 

از آتش‌فشان پیشین

چند گاه ‌می‌گذرد؟

 

کی بود و چه‌گونه بود

که آب

 از انعطاف ما می‌گفت؟

 

به توفیدن دیگرباره‌ی دریا

چند گاه باقی‌ست؟

 

کی بود و چه‌گونه بود

که زیر قدم‌هامان

خاک

حقیقتی انکارناپذیر بود؟

 

به زایش دیگرباره‌ی امید

چند گاه باقی‌ست؟

سطری عاشقانه از دفتر خاطرات انریکه سالیناس از "رمان پلیسی":

 

      مثل آن است که خورشید از  ج* می درخشد. بعدازظهر از زیر نورش رد شدم.

 * آستلا جیل

در پریشانی‌های بی‌امان که آدم، سفید‌شدن مویش را احساس می کند؛ نوای سنتورِ رویا بهرامی و غزلی از حافظ به دادم رسیدند تا غمگزاری کنم با جهان. تا بوده همین بوده که شعر به داد من رسیده...

مهمان پریشانی من و این غزل نجات‌بخش حافظ  باشید؛ اگر دوست دارید...

یا رب سببی ساز که یارم به سلامتخاک ره آن یار سفرکرده بیاریدفریاد که از شش جهتم راه ببستندامروز که در دست توام مرحمتی کنای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشقدرویش مکن ناله ز شمشیر احبادر خرقه زن آتش که خم ابروی ساقیحاشا که من از جور و جفای تو بنالمکوته نکند بحث سر زلف تو حافظ بازآید و برهاندم از بند ملامتتا چشم جهان بین کنمش جای اقامتآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامتما با تو نداریم سخن خیر و سلامتکاین طایفه از کشته ستانند غرامتبر می​شکند گوشه محراب امامتبیداد لطیفان همه لطف است و کرامتپیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

بریده ها

 احمد شاملو:

انسان کل یکپارچه‌ئی است فراتر از این حرف‌ها. فراتر از ایدئولوژی‌ها. آن که منادی تعالی تبار انسان است باید فراتر از ایدئولوژی‌ها و برداشت‌هائی که به پاره پاره شدن و تجزیه این یکپارچگی منجر شده است حرکت کند. ایدئولوژی‌هائی که "ما" را به "من" و "تو" و "او" تقسیم می‌کند مبلغ نابودی انسان است. اندیشه‌ئی که جمع شریف انسانی را به پراکندگی می‌خواند اندیشه‌ئی شیطانی است...

... ما هر کدام به تنهائی کودکی هستیم گم‌کرده‌مادر و سرگردان در کوچه‌های ظلمات در لایه‌هائی از اجتماع که هنوز انسان‌ها به غرایز تلطیف شده دست پیدا نکرده‌‌اند. جمله "دوستت می‌دارم" در اکثر موارد رشوه‌ئی است که برای گریز از تنهائی پرداخت می‌شود و یکی از دلایلی که عشق را به "تصاحب" تبدیل می‌کند به احتمال زیاد همین وحشت از تنهائی است.- گفته‌‌اند "انسان حیوانی اجتماعی است". پس انسان ناگزیر از دوست‌‌داشتن دیگران است.

... شعر در نفس خود فریادی است از اعماق تنهائی، چرا که جهان شاعر جهانی فردی است. پیله تنگی است که تنها یک پروانه در آن می‌گنجد با این تفاوت که کرم ابریشم پیله خود به گرد خویش می‌تند اما شاعر در پیله به خود می‌آید و فریادش حکایت آواز غم‌انگیز تلاش جانکاهی است که برای رهائی از پیله می‌کند.

... احساس تنهائی در غربت را می‌توان احساسی همگانی دانست. ولی احساس تنهائی "در وطن" احساس همگانی و مشترکی نیست. احساس کسی است که هیچ جا بر پهنه خاک همدلی نمی‌یابد. چون چنین احساس فاجعه‌باری طبعا در "خانه خود" طاقت‌شکن‌تر است و در غربت قابل توجیه‌تر، راه علاجش به ناچار ترک یار و دیار کردن است، یعنی کاری که از همه کسی برنمی‌آید.

 منبع: دوماهنامه نافه. شماره‌ یک دوره جدید، فروردین و اردیبهشت 89. شماره پیاپی 109. بریده هایی از گفتگوی به روژ ئاکره یی با احمد شاملو   

 

خوشحالم؛ که همیشه همه‌ی تلاشم را برای جلوگیری از نابودی یا ویرانی چیزی انجام می‌دهم چرا که برای ساختن و زیستن ارزش و احترام قائلم حتا اگر به نتیجه مطلوب نرسم.